{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد بزرگترآروم بازو برهنه ات رو لمس و نامحسوسبه دورب

مردِ بزرگتر،آروم بازوىِ برهنه ات رو لمس و نامحسوس،به دوربينِ نصب شده بالاىِ تابلو،نگاه كرد و گفت:
بعد از اتمامِ جمله اش،دخترِ مقابلش رو كمى به عقب هل داد كه باعث شد،پشتِ پاهاىِ جویی،به لبه تخت برخورد و بعد روىِ تشكِ تخت؛فرود بياد.
جیمین،درحالى كه به دخترى كه حالا روىِ تخت قرار داشت،چشم دوخته بود؛دستش رو به كرواتش رسوند و همونطور كه گره اش رو از دورِ گردنش شل و بعد باز ميكرد،با قدم هايى بلند خودش رو به تخت رسوند و بالاىِ سرِ دختر،ايستاد:
"تمامِ نقشه هامون،عمليات و زندگيمون بخطر ميفته!چاره اى نداريم،جویی!پس فقط..سعى كن به اينكه چه شخصى مقابلته،فكر نكنى و كار رو پيش ببريم!"
متعجب از جديتش،تك خنده تمسخرآميزى كردى.
تكيه ات رو به هردو آرنجت دادى و با حرصى آشكار،لب زدى:
"تو!عوضىِ سواستفاده گ.."
جمله ات تموم نشده بود كه،مچِ هردو پات اسيرِ انگشتهاىِ مرد شد و بعد،با شدت به سمتش كشيده شدى.
با گرفتنِ هردو پهلوت،تورو روىِ پاهاش نشوند و بعد،از اون فاصله كم بهت خيره شد و با صدايى بم،لب زد:
"فكر كن رفتى كلاب و قراره با يه حرومزاده،وان نايت داشته باشى،جویى!"
مردِ بزرگتر،بعد از اتمامِ جمله اش؛يكى از دستهاش رو پشتِ كمرِ جویی قرار و دستِ ديگه اش رو؛به هردو دستِ دختر رسوند و اونهارو؛دورِ گردنِ خودش حلقه كرد و بعد از اتمامِ كارش،دستِ آزادش رو؛روىِ رونِ برهنه دخترِ كوچكتر قرار داد و گفت:
دیدگاه ها (۱)

"بعد از امشب،جفتمون فراموشش ميكنيم!"اتمامِ جمله اش،مصادف شد ...

زدواجِ اجبارى؛اونهم با يك خلافكارِ سابقه دار اصلا چيزى نبود ...

تو و همكارت كه جفتتون هم افسرِ پليس بوديد،براىِ يكى از بزرگت...

تك خنده اى كرد و شونه اى بالا انداختى.درسته كه اين ازدواج،يك...

البته كه گره اون كرواتِ لعنت شده اونقدرا هم سفت نبود، اما ان...

سوکجین انگشتِ شصتش رو زيرِ چونه ات قرار داد و آروم با فشردِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط