{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو و همارت ه جفتتون هم افسر پلس بودد

تو و همكارت كه جفتتون هم افسرِ پليس بوديد،
براىِ يكى از بزرگترين ماموريت هاىِ سازمان،
انتخاب شديد.
زياد باهم رابطه خوبى نداشتيد اما حالا،تو يكى از بدترين شرايط ممكن،قرار داشتيد!
قبل از وارد شدن به باند و خريدِ مواد از اونها،به عنوانِ يك كاپلِ ميلياردر،به كلابِ vip رئيسشون دعوت و حالا،تو يكى از اتاقها بوديد.
جفتتون،خيلى خوب اينجارو ميشناختيد.قبل از اعتماد به خريدار ها،اونها هميشه يك اتاق دراختيارِ زوج ها براىِ رابطه برقرار كردن،ميزاشتن و بعد؛با دوربين هاىِ نصب شده تو اتاق،تماشاشون ميكردن.
نگاهت رو به مردى كه حالا،به عنوانِ همسرت ميشناختن،دادى:
"چيكار..كنيم؟"
مردِ بزرگتر،با جديت بهت نزديك و بندِ لباست رو،آروم از سرشونه هات به پايين سُر داد و گفت:
"دارن تماشامون ميكنن..خودت رو بسپار به من و..فكر كن كه واقعا همسرتم..جویی!"
بهت زده از چيزى كه شنيده بودى،خنده ناباورى كردى و دقيق به چشمهاىِ مردِ مقابلت،خيره شدى.
نگاهش كردى تا شايد،اثرى از شوخى توش پيدا كنى اما،هيچيزى جز واقعيت و صداقت؛نصيبت نشد!
"جیمین...تو ديوونه شدى!"
دیدگاه ها (۲)

مردِ بزرگتر،آروم بازوىِ برهنه ات رو لمس و نامحسوس،به دوربينِ...

"بعد از امشب،جفتمون فراموشش ميكنيم!"اتمامِ جمله اش،مصادف شد ...

تك خنده اى كرد و شونه اى بالا انداختى.درسته كه اين ازدواج،يك...

اون خودش بهت پيشنهاد داده بود و يك قرار داد جلوت گذاشته بود....

طبقِ يك قرارداد،با پسرِ يكى از دوستهاىِ صميمىِ پدرت ازدواج ك...

طبقِ قرار دادى كه باهم امضا كرده بوديد،بعد از ازدواج،جفتتون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط