{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دهم

فصل دهم
....وارد اتاقم که شدم نفس نفس میزدم....در رو پشت سرم بستم و کلاهمو یه گوشه پرت کردم و تونیکِ کثیف و شلوارِ کثیف تر رو با حرص از تنم جدا کردم و سمتِ حمام رفتم...زیرِ دوش آب ناخوداگاه گریه کردم...دلیلشم نمیدونستم...یعنی شایدم میدونستم...اَه لعنتی....هق هق گریم بلند تر شد و بعد از این که خودمو پاک کردم کارایِ امنیتی رو انجام دادم و لباس زیرامو پوشیدم سمتِ کمد رفتم تا لباس انتخاب کنم...اما همه ی لباسام کثیف بودن و همه شون رو چون حداقل یک بار پوشیده بودم بویِ عرق میدادن...از حرص جیغِ خفه ای کشیدم و بازم اشکام روون شدن...همونطور با لباس زیر داشتم طول و عرض اتاق رو قدم میزدم مامان راست میگه من اخلاقایِ افتضاحی دارم...الان اگه مامان باهام مسافرت بود اون میگرفت لباسامو میشست اما من فقط کثیف کردن و خراب کردن رو بلد بودم...حرصی دستمو رویِ چشام که دیگه ارایشی نداشتن فشار دادم....سمتِ چمدونم رفتم تا شاید اونجا چیزی باشه...زیپِ مخفی چمدونم رو باز کردم و با دیدنِ لباسِ صورتی عروسکی که تا نصفه هایِ رونم بود و استین حلقه ای بود و لباسِ سفید استین بلندی از خوشحالی خندیدم...یادم اومد..این لباس رو وقتی اخرین مسافرت رفته بودیم خریده بودم اما وقتی تهران برگشته بودیم هرچی فکر میکردم یادم نمیومد کجا گذاشتمش و اخر سر بیخیالِش شده بودم....لباس رو که پوشیدم لبخندی رویِ صورتم نشست....ناچار از بین شلوارای گلی و کثیفم یکی که کمتر کثیف بود رو برداشتم و وارد حموم شدم و با دستِ خیس تمیزِش کردم....شلوارِ جینِ صورتیه چرکمو پوشیدم...همیشه از رنگِ صورتی متنفر بودم اما الان نجات دهندم شده بود....
یادِ حرفِ بابا میفتم که وقتی واردِ اتاقم میشد مثلِ زنا غرغر میکرد و میگفت«الهی یه روز هیچی لباس تمیز نداشته باشی تا یکمی از این شلختگی در بیای..»حالا بابا کجا بود تا ببینه دعاش نصفه و نیمه گرفته بود؟!
سریع سمتِ ایینه رفتم و موهامو با حوصله به دو قسمت تقسیم کردم و شروع به بافتنِشون کردم....وقتی تا اخر بافتم با دو تا کش کوچولویِ سفید پایینشونو بستم...وقتی کارم تموم شد یه نگاه به خودم کردم...موهایِ جلویِ صورتم که مثلِ همیشه کج تا زیرِ یکی از چشمای دیگم بود و با بافتنِ خرگوشیه موهام مثلِ بچه ها شده بودم...موهایِ کجمو از جلویِ چشمم کمی کنار زدم و شروع کردم به ارایش کردن....رژ لب قرمز رو هم بازم وسوسه اومدم سراغمو تمامو کمال رویِ لبایِ قلوه ای کشیدم....
با اعتماد به نفس به چشایِ طوسیم در اینه خیره شدم و حق به جانب سرمو تکون دادم و گفتم:
-بله الان به من میگن یک هولو. لبخندِ دندون نما به خودم زدم و شلوار و تونیک کثیف رو که وسطِ اتاق رهاشون کرده بودم رو برداشتم و قبلش دستمو کردم توو جیب شلوار و گوشیمو برداشتم و لباسایِ کثیفو تو حمام گذاشتم تا فردا مراسمِ بشور بساب و شروع کنم....اخه نمیدونستم اینجا میشه از ماشین لباس شویی استفاده کرد یا نه....حالا فعلا تا فردا....شونه هامو تکون دادم و کلاهمو برداشتم...کلا من عشقِ کلاهِ لبه دارم....یه کشو از کمدم مختصِ کلاهامه....
همینطور که از ویلا بیرون میومدم کلاه رو رویِ سرم گذاشتم و سمتِ اتیشی که بچه ها درست کرده بودن رفتم...اناهیتا رو ندیدم...احتمال دادم رفته باشه پیشِ خاله ...سها رو هم با خودش برده بود....کنارِ مهسا نشستم و بی توجه به ابروهایِ بالا پریده ی امیر علی دستمو دور گردنِش انداختم و گفتم:
-نبینم این خانومه قهر باشه!
خواست از جاش بلند بشه که محکمتر گرفتمش و با خنده گفتم:
-آی خانوم کجا کجا!؟دوسِت دارم بخدا!
یه چشم غره بهم رفت که خدایی بود خودمو خیس نکردم....نیشمو بیشتر باز کردم و یه بوسِ آبدار رو گونه ی برجستَش گذاشتم....جایِ رُژ لبم رویِ گونَش موند....ماهک که کنارِ من نشسته بود با دیدنِ گونه مهسا زد زیرِ خنده و با خنده ی ماهک حواسِ بقیه هم به ما جمع شد و مهسا بالاخره قهرشو فراموش کرد و با جیغ و خنده گفت:
-کثافت رُژیم کردی....
منم یه نگاه به جایِ لبام کردم و بی حواس مثلِ مواقعی که توو جمعِ دوستیه خودمون هستیم مزه پروندم:
-جانِ ماهک الان تازه میبینم چه لبایِ شاخی دارم من! چه فیگورِ قشنگی رویِ گونَت گرفتن....
شدت خنده ی ماهک بیشتر شد و مهسا هم لَک و لوچشو منقبض میکرد تا نزنه زیرِ خنده....بقیه هم خندیدن....منم که به محض تموم شدنِ جملم تازه فهمیدم چه زرِ اضافی زدم کلمو تا توو یقم بردم پایین....
فرهاد با خنده گفت:
-نمیبینی پسر مجرد داریم؟داری بازار گرمی میکنی؟!
یعنی جون به جونِ این فرهاد کنن بی حیاس...
مهلا که وضعِ من رو دید با لبخندِ کنترل شده ای گفت:
-خب حالا انقدر نخندید بچه داره از خجالت آب میشه....
فرهاد باز مزه پروند:
-نه دیگه هوایی کرد رفت..پاشو بیا بغل عمو یه ماچ بده....
صندلمو از پام در اوردمو با حرص جیغ زدم :
-فرهاد خیلی ب
دیدگاه ها (۹)

فصل یازدهمصبح با ناز و نوازشایِ خاله چشامو یه میلیمتر باز کر...

فصل دوازدهمای جانم به دست و پنجت الناز؛ گُل کاشتی دختر. حرفِ...

فصل نهمناهیتا لرزون گفت:-دخترم سها ، الناز جونیا خدا چقدر من...

فصل هشتمچشامو باز کردم و با دیدن صورت امیر علی در دو میلی مت...

my love part 65

تهیونگ ازدواج اجباری پارت ۴

:::پارت هشتم:::سمت دانشگاه رفتم.اسکیپ به ساعت سهبا ماشین برگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط