فصل نهم
فصل نهم
ناهیتا لرزون گفت:
-دخترم سها ، الناز جون
یا خدا چقدر من امروز بهم شوک وارد شد! لبخندمو عریض تر کردم و بازم تعجبمو نشون ندادم:
-منم یه دوس دارم اسمش سهاست!ولی سها جون بینِ خودمون باشه تو از مامانت خوشگل تری!
بازم جو اروم شد! اناهیتا نیشگونی ازم گرفت و گفت:
-خودت زشتی!
با خنده پیشِ خاله نشستم و گفتم:
-خاله نامردی کردینا...
-بلند شو الی چرا رو زمین چهارزانو نشستی؟!سردِ زمین!
بی توجه به حرفِ اناهیتا به خاله نگاه کردم...که احساس میکردم یه دل نه صد دل توو همون نگاه اول عاشقش شدم! اینو میدونم که احساسم ترحم نبود! از مهربونیه تو صداش خیلی خوشم اومده بود...خاله گفت:
-واسه چی نامردی کردم خاله جون؟
بیحال کلماتو میگفت...چشمکی زدم و گفتم:
-خب حداقل یکم از خوشگلیتونو بهش میدادید دیگه....
خاله و اناهیتا خندیدن!
نهار رو پیشِ خاله و اناهیتا و سها کوچولو موندم.آناهیتا با اینکه یه مادر بود و ازم بزرگتر اما مثلِ یه دوستِ همسن برام بود! خاله خیلی خسته میزد! بعدِ غذا با کمکِ اناهیتا رفت اتاقش رو رویِ تخت دراز کشید!
اناهیتا میگفت خاله این چند روز اصلا انرژی نداره و همش خوابِ و الان هم تا موقع شام نباید مزاحمِش بشیم! سها رو هم به ضرب و زور خوابوندیم ...
هردو روِ فرشِ اتاقِش ولو شده بودیم ....من اینطرف یه ستاره با دست و پاهام درست کرده بودم ...اناهیتا یه صلیب....کلا هنرمندیم ما!
آنه اهسته گفت:
-مامان ستاره تومور مغزی داره! شیمی درمانی نتیجه نمیده! اما ما شیمی درمانی کردیم! تا دیگه خودش خسته شد و گفت میخواد بیاد یه جایِ آروم....ما هم اومدیم اینجا...از دارِ دنیا یه دایی دارم و یه مامان و یه دختر کوچولو....
هیچی نگفتم! میدونستم انتظار داره بپرسم پس شوهرت چی!اما ترجیح دادم ساکت باشم! خب بالاخره یه جاهایی عقلم میرسید خفه خونی بگیرم...نفسِ عمیقی کشید و ادامه داد:
-15 سالم که بود ازدواج کردم...شاید باورت نشه...اما همش با اصرار ِ خودم بود...که ای کاش لال میشدم و اصرارِ نابجا نمیکردم!اما همه چیه سهراب منو کور کرده بود...شوهرم همه چی تموم بود...خوشگل...پولدار...دست و دلباز....خوش مشرب...اما هوسران....تنوع طلب....چیزی که اونقدر عاشق بودم متوجه نشده بودم! متوجه نگاهایِ هرزِش به دخترایِ فامیل نشده بودم! متوجه نشدم دختر داییم از قصد وقتی جایی سهراب هست نمیاد!اخه راحت نبود! اون یه دختر مقید بود و از نگاهایِ شوهرِ من...
بغض کرد و از جایِ دیگه شروع به صحبت کرد:
-سرِ یه سال دلشو زدم....17 سالم که بود سها بدنیا اومد...شیش سالشه بچم اما قد یه دختر بالغ میفهمه....با کمک پسر داییم فریبرز توو بیست سالگی طلاقمو گرفتم و سهراب خودش حضانت سها رو بهم داد!بچه ی من واسش دست و پا گیر بود...با حضور سها نمیتونست عیش و نوشاش برسه...با اینکه 23 سالمه اما سواد ندارم... خیاطی میکنم...
دو قطره اشک از چشاش چکید:
-جون میدم واسه مامان ستاره....نمیدونم اگه بره چی کار کنم....خودمو اماده کردم واسه مرگش....شاید کار درستی نباشه ...اما دیگه همه میدونن ...چیزی نیست که بتونم خودمو باهاش گول بزنم....
دیگه ادامه نداد....نفسایِ عمیق میکشید تا جلویِ اشکا و بغضشو بگیره....قفل شده بودم.... با یه عالمه خود در گیری بالاخره دستشو گرفتم و گفتم:
-با اینکه سنم به عنوان یه دوست 6 سال کوچیکتره...با اینکه نسبت به تو کم تجربم...اما قول میدم حق دوستیو کامل ادا کنم....تا وقتی دوستِ منی نمیذارم ناراحت و تنها باشی....
سرشو برگردوند و گفت:
-اولین دوستِ منی...بعدِ 6 سال....من خیلی وقته نتونستم به هیشکی اعتماد کنم...اما تو...خیلی ساده ای...هرچی تو دلت هست رو بدون فکر میریزی رو دایره....
کنجکاو شدم که چرا به هیشکی اعتماد نکرد؟!اما هیچی در این مورد نگفتم...در عوض دلیل اومدنم به اینجا رو گفتم...کلی هم مسخره بازی در اوردم که باعث شد جوِ بینمون عوض بشه
بعد از توضیح اتفاقایِ این دو سه روز....اناهیتا زد زیرِ خنده:
-خوب تو نزنی دیونه ترش کنی عمرا اگه بهترش کنی...
سیخ سرِ جام نشستم و به شوخی اخم کردم:
-اِ نامرد....اصلا دیوونه ترشم بکنم خوب میکنم...والا خیر سرم امانتی هستم اما خاله حمیده اصلا انگار نه انگار که موجودیو امانت گرفته....منو بین دو تا گودزیلا وِل کرده رفته!اون محمد که همش از این امیر خاکبرسر حساب میبره...اینم از این دراکولا که عشقش ضایع کردن من و مسخره کردنمه....
کلی با اناهیتا خندیدیم....از الیاس که میگفتم انقدر قربون صدقش میرفت که چشام چهارتا میشد....
در اتاق که باز شد از حال و هوایِ مسخره بازی در اومدیم...سها بود...سرشو زیر انداخت و اهسته پرسید:
-مامان اجازه هست منم بیام پیشتون؟
به تمام معنا کفم برید....اصلا دل ندارم یه بچه رو انقدر با ادب و مظلوم ببینم...بچه باید تا بچست شاد باشه و خونرو رو سرِ خودش خراب ک
ناهیتا لرزون گفت:
-دخترم سها ، الناز جون
یا خدا چقدر من امروز بهم شوک وارد شد! لبخندمو عریض تر کردم و بازم تعجبمو نشون ندادم:
-منم یه دوس دارم اسمش سهاست!ولی سها جون بینِ خودمون باشه تو از مامانت خوشگل تری!
بازم جو اروم شد! اناهیتا نیشگونی ازم گرفت و گفت:
-خودت زشتی!
با خنده پیشِ خاله نشستم و گفتم:
-خاله نامردی کردینا...
-بلند شو الی چرا رو زمین چهارزانو نشستی؟!سردِ زمین!
بی توجه به حرفِ اناهیتا به خاله نگاه کردم...که احساس میکردم یه دل نه صد دل توو همون نگاه اول عاشقش شدم! اینو میدونم که احساسم ترحم نبود! از مهربونیه تو صداش خیلی خوشم اومده بود...خاله گفت:
-واسه چی نامردی کردم خاله جون؟
بیحال کلماتو میگفت...چشمکی زدم و گفتم:
-خب حداقل یکم از خوشگلیتونو بهش میدادید دیگه....
خاله و اناهیتا خندیدن!
نهار رو پیشِ خاله و اناهیتا و سها کوچولو موندم.آناهیتا با اینکه یه مادر بود و ازم بزرگتر اما مثلِ یه دوستِ همسن برام بود! خاله خیلی خسته میزد! بعدِ غذا با کمکِ اناهیتا رفت اتاقش رو رویِ تخت دراز کشید!
اناهیتا میگفت خاله این چند روز اصلا انرژی نداره و همش خوابِ و الان هم تا موقع شام نباید مزاحمِش بشیم! سها رو هم به ضرب و زور خوابوندیم ...
هردو روِ فرشِ اتاقِش ولو شده بودیم ....من اینطرف یه ستاره با دست و پاهام درست کرده بودم ...اناهیتا یه صلیب....کلا هنرمندیم ما!
آنه اهسته گفت:
-مامان ستاره تومور مغزی داره! شیمی درمانی نتیجه نمیده! اما ما شیمی درمانی کردیم! تا دیگه خودش خسته شد و گفت میخواد بیاد یه جایِ آروم....ما هم اومدیم اینجا...از دارِ دنیا یه دایی دارم و یه مامان و یه دختر کوچولو....
هیچی نگفتم! میدونستم انتظار داره بپرسم پس شوهرت چی!اما ترجیح دادم ساکت باشم! خب بالاخره یه جاهایی عقلم میرسید خفه خونی بگیرم...نفسِ عمیقی کشید و ادامه داد:
-15 سالم که بود ازدواج کردم...شاید باورت نشه...اما همش با اصرار ِ خودم بود...که ای کاش لال میشدم و اصرارِ نابجا نمیکردم!اما همه چیه سهراب منو کور کرده بود...شوهرم همه چی تموم بود...خوشگل...پولدار...دست و دلباز....خوش مشرب...اما هوسران....تنوع طلب....چیزی که اونقدر عاشق بودم متوجه نشده بودم! متوجه نگاهایِ هرزِش به دخترایِ فامیل نشده بودم! متوجه نشدم دختر داییم از قصد وقتی جایی سهراب هست نمیاد!اخه راحت نبود! اون یه دختر مقید بود و از نگاهایِ شوهرِ من...
بغض کرد و از جایِ دیگه شروع به صحبت کرد:
-سرِ یه سال دلشو زدم....17 سالم که بود سها بدنیا اومد...شیش سالشه بچم اما قد یه دختر بالغ میفهمه....با کمک پسر داییم فریبرز توو بیست سالگی طلاقمو گرفتم و سهراب خودش حضانت سها رو بهم داد!بچه ی من واسش دست و پا گیر بود...با حضور سها نمیتونست عیش و نوشاش برسه...با اینکه 23 سالمه اما سواد ندارم... خیاطی میکنم...
دو قطره اشک از چشاش چکید:
-جون میدم واسه مامان ستاره....نمیدونم اگه بره چی کار کنم....خودمو اماده کردم واسه مرگش....شاید کار درستی نباشه ...اما دیگه همه میدونن ...چیزی نیست که بتونم خودمو باهاش گول بزنم....
دیگه ادامه نداد....نفسایِ عمیق میکشید تا جلویِ اشکا و بغضشو بگیره....قفل شده بودم.... با یه عالمه خود در گیری بالاخره دستشو گرفتم و گفتم:
-با اینکه سنم به عنوان یه دوست 6 سال کوچیکتره...با اینکه نسبت به تو کم تجربم...اما قول میدم حق دوستیو کامل ادا کنم....تا وقتی دوستِ منی نمیذارم ناراحت و تنها باشی....
سرشو برگردوند و گفت:
-اولین دوستِ منی...بعدِ 6 سال....من خیلی وقته نتونستم به هیشکی اعتماد کنم...اما تو...خیلی ساده ای...هرچی تو دلت هست رو بدون فکر میریزی رو دایره....
کنجکاو شدم که چرا به هیشکی اعتماد نکرد؟!اما هیچی در این مورد نگفتم...در عوض دلیل اومدنم به اینجا رو گفتم...کلی هم مسخره بازی در اوردم که باعث شد جوِ بینمون عوض بشه
بعد از توضیح اتفاقایِ این دو سه روز....اناهیتا زد زیرِ خنده:
-خوب تو نزنی دیونه ترش کنی عمرا اگه بهترش کنی...
سیخ سرِ جام نشستم و به شوخی اخم کردم:
-اِ نامرد....اصلا دیوونه ترشم بکنم خوب میکنم...والا خیر سرم امانتی هستم اما خاله حمیده اصلا انگار نه انگار که موجودیو امانت گرفته....منو بین دو تا گودزیلا وِل کرده رفته!اون محمد که همش از این امیر خاکبرسر حساب میبره...اینم از این دراکولا که عشقش ضایع کردن من و مسخره کردنمه....
کلی با اناهیتا خندیدیم....از الیاس که میگفتم انقدر قربون صدقش میرفت که چشام چهارتا میشد....
در اتاق که باز شد از حال و هوایِ مسخره بازی در اومدیم...سها بود...سرشو زیر انداخت و اهسته پرسید:
-مامان اجازه هست منم بیام پیشتون؟
به تمام معنا کفم برید....اصلا دل ندارم یه بچه رو انقدر با ادب و مظلوم ببینم...بچه باید تا بچست شاد باشه و خونرو رو سرِ خودش خراب ک
- ۷۱.۱k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط