{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت سی و چهارم فن یا انتی فن

قسمت سی و چهارم فن یا انتی فن

بکهیون
به باغ رسیدم و ماشین رو پارک کردم نزدیک ساختمون.......اروم از در پشتی وارد شدم و یکی از خدمتکارا رو صدا زدم و گفتم مه به عروس بگه ده دقیقه زیاد اینجا و بعدش خودم پشت در قایم شدم و همینکه امیلی اومد دستمال بیهوشی رو روی دهنش گزاشتم.... بعد چند ثانیه بیهوش شد... بغلش کردم و بردم گزاشتمش توی ماشین و به ویکتوریا زنگ زدم:سلام..من کارم تموم شد الان میتونی بری توی مراسم..بابای
همینکه قطع کردم گوشیم زنگ خورد لوهان بود..جواب دادم:بله هیونگ
لوهان:میشه بگی موضوع چیه بابای امیلی گفت از تو بپرسم
من:باشه پس گوش کن

فلش بک
[ویکتوریا وارد خونه شد و روی مبل نشست.....
من:چه ماری با من دارین خانوم ویکتوریا؟؟؟
ویکتوریا:راستش من از یه طریقی فهمیدم که شما امیلی رو دوست دارین درسته؟؟
من:اوممم ...بله درسته ولی از کجا؟؟؟
ویکتوریا:اونش منم نیست..من اومدم به شما و به خودم کمک کنم که امشب این عروسی بهم بخوره
من:چیییی؟؟؟میشه واضح تر بگین
ویکتوریا یه پاکت از تو کیفش دراورد و به طرفم گرفت..توی پاکت عمس بوددعمشارو که دیدم میخواستم منفجر شم نمیدونستم از عصبانیت بترکم یا از خجالت اب شم...عکسا..عکسایی از ویکتوریا و مایک در حالت های افتضاحی بود
ویکتوریا:مایک چندساله دوست پسر منه و ما چند ساله باهمیم ..اون به من گفت فقط مدتی با امیلی دوست میمونه تا پولاش رو بالا بکشه ولی من نمیدونستم قراره ازدواج کنه باهاش.....من الان از مایک یه بچه دارم که یک ماهشه...همین امروز جواب ازمایشمو گرفتم....ازتون میخوام کمک کنین تا مراسم بهم بخوره تا من بتونم با مایک ازدواج کنم
من:اوکی حتما من از خدامه
پایان فلش بک]

من:قضیه این بود
لوهان:پس بابای امیلی چرا انقدر خونسرده
من:چون من بهش زنگ بدم و همه چیو گفتم و ازش برای دزدیدن دخترش هم اجازه گرفتم ......
لوهان:خخ باشه پس من به بچه ها میگم
من:باشه پس فعلا بابای

لوهان
تلفن رو قعط کردم و رفتم سمت بچه ها و همه چیو بهشون گفتم....داشتن از تعجب میمردن.....یهو تاعو بلند شد و رفت سمت جایگاه عروس و داماد و از یقه مایکل گرفت و بلندش کرد...بعدم با لبخند خیره شد به طرف ما و گفت: اجازه هست؟؟؟
کریس:بعلهههه...راحت بهش اصلا مطعلق به خودته
تاعو هم تا جاییکه میخورد مایکل رو زد.....
چون دیگه اینجا کاری نداشتیم تصمیم گرفتیم برگردیم کره..... برای همون شب بلیط گرفتیم....وسایل هامو جمع کردم و رفتم پیش پدر لیلیا و برای کاری که میخواستم انجام بدم ازش اجازه گرفتم....حدودا یکساعت نونده بود به رفتنمون که رفتم به اتاق لیلیا و بدون در وارد شدم
لیلیا:اون اسمش دره ها دکوری هم نیست
من:نمیدونم ولی ادم میخواد بره اتاق دوست دخترش دیگه نیازی نیست در بزنه...
لیلیا:کی گفته من دوست دختر تویم؟؟؟
من:من گفتم و شماهم مخالفت نکردی
لیلیا:اصلا مگه تو گزاشتی من حرف بزنم؟؟
من:حالا هرچی..فعلا که من دوست پسرتم و میگم بلند شو وسایلاتو جمع کم قراره برگردیم کره
لیلیا: هه باشه به همین خیال باش من باتو بیام کره
من:میای خوبم میای
رفتم سمت چمدونش و درش رو باز کردم و هرچی لباس داشت ریختم توی چمدون و درش رو هم بستم

لیلیا
این چرا همچین میکنه؟؟؟در چمدون رو بست و اومد طرفم و مچددستمو گرفت و با دست دیگش هم چمدون رو گرفت و در همون حال به طرف در اتاقم رفت و گفت:بدو همه امادن فقط منتظر توییم
من و دنبال خودش کشید و برد طبقه پایین مثل اینکه بچه ها همه توی ماشین بودن.....
پدرم جلوی پله ها ایستاده بود...اخیش الان جلوی این پسره رو میگیره راحت میشم...ولی در کمال تعجب لوهان حلوی بابام ایستاد و با لبخند گفت:ببخشید از اینکه این مدت بهتون زحمت دادیم....خوش حال شدم از دیدنتون.....مواظب دخترترن هم هستم..... فعلا خدانگهدار
پدرم هم با لبخند ازش خداحافظی کرد بعدم دوباره من توسط لوهان به سمت ماشین ها کشیده شدم

بکهیون:دیشب بعد اینکه تلفن رو قطع کردم دوتا بلیط گرفتم برای برگشت....البته ناگفته نمونده هواپیمای خصوصی بود...اخه یه ایدل معروف با یه دختر که لباس عروس تنشه توی هواپیمای عمومی خب زیاد جالب نیست.........
از وقتی اومدیم امیلی هنوز بهوش نیومده.....فک کنم یه کتک حسابی اول ازش بخورم....منه بیچاره مظلوم واقع شدم...اومدم بلندشم برم یه سر به امی بزنم که صدای جیغش اومد
یا امامزاده یهت بیچاره شدم.....یهو دیدم امیلی با یه گلدون توی دستش با همون لباس عروس با عصبانیت فراوان اومد پایین و تا من و دید جیغ زد:پسره خر بیشعور این چه کاریههههه...چرااااا عروسیمو بهم زدی
و گلدون و سمتم پرت کرد که جاخالی نمیدادن الان بی بکهیون شده بودین
من:نچ نچ نچ عروس انقدر خشن
امیلی که از خونسردی من حرصش در اومده بود یه گلدون دیگه از میز نزدیکش برداشت پرت کرد طرفم
من:
دیدگاه ها (۴۵)

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

کپشنننننن🎀🦢عروسک من😈🔞پارت سی و چهار همراه سرهان رفتیم بیرون ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط