مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد
مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد
همیشه کشتی عاشق به گل نشسته نباشد
در این دیار که حتی بهار داس به دست است
عجیب نیست اگردرد دسته دسته نباشد
چطور بگذرم از کوچه های دلهره آور؟
که عاشقی نشنیدم سر شکسته نباشد
اگر پسند دل دوست در شکستن دلهاست
بدا به حال دلی که از او شکسته نباشد
مژگان عباسلو
همیشه کشتی عاشق به گل نشسته نباشد
در این دیار که حتی بهار داس به دست است
عجیب نیست اگردرد دسته دسته نباشد
چطور بگذرم از کوچه های دلهره آور؟
که عاشقی نشنیدم سر شکسته نباشد
اگر پسند دل دوست در شکستن دلهاست
بدا به حال دلی که از او شکسته نباشد
مژگان عباسلو
- ۴۴۸
- ۱۶ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط