جونگکوک و دختر با هم وارد سالن شدند و در گوشهای، کنار د
جونگکوک و دختر با هم وارد سالن شدند و در گوشهای، کنار دیوار ایستادند. جونگکوک با همان لبخند گرم آرام دربارهی شکوهِ شب و درخشش میکرد که ناگهان یونمی» دوست قدیمیاش، با قدمهایی تند به آنها نزدیک شد.
یونمی بیمقدمه بازوی جونگکوک را گرفت، آرنج او را به خود چسباند و با لحنی که سعی میکرد دوستانه اما پر از کنایه باشد، رو به دختر کرد و گفت: اوه جونگکوک، بالاخره معرفیش نمیکنی؟ شنیدم سلیقهات توی انتخاب لباس برای... همراهات، حسابی عوض شده! نه ببخشید همراهت نه مریضت.... آوا دلخور خندش محو شد و جایش را با اخم و بغض عوض کرد بغض آلود دیدش روی ساعد دستش نشست جای زخم .. بدترین احساس ای که داشت
او در حالی که خودش را به جونگکوک میمالید با نگاهی تیز، سر تا پای دختر را برانداز کرد تا واکنشش را ببیند.. جونگکوک خواست آرنجش را بیورن بکشد که توانست ولی آوا به دل شکسته دامنش را به دست گرفت سپس آرام گفت : من برم به دختر سو آه سر بزنم
جونگکوک بار دیگری اسمش را صدا زد نه بلند بلکه آرام ولی آوا با ترس و بغض در گلو دوید وارد سرویس بهداشتی شد و جلو آینه ایستاد لبش را گزید ٫ هی ات قوی باش قوی چیزی نیست
او روبروی آینه ایستاده اما تصویر خودش را نمیبیند فقط کلمات زهرآلود یون می را میبیند که مثل لکههای سیاه روی شیشه پاشیدهاند. انگشتان لرزانش لبهی سنگی روشویی را محکم چنگ زدهاند تا از هجوم اضطرابی که مثل موج بالا میآید، فرو نریزد
چشمانش از هجوم اشکهای مهارنشده سرخ شده و حلقهای از بغض سنگین، گلویش را چنان میفشارد که حتی نفس کشیدن هم برایش دردناک است او به بازتاب خودش نگاه میکند و در ذهناش مداوم تکرار میشود: یعنی واقعاً من مریض اونم نه بیشتر ؟
در حالی که تلاش میکرد لبهای لرزانش را روی هم نگه دارد تا صدای هقهقاش از دیوارهای اتاق فراتر نرود آوا آرام از مقابل آینه سُر خورد و روی سردی کفپوش سرویس نشست. پفِ دامن لباس بزرگ و پرزرقوبرقش مثل گلبرگهای پژمرده دورش پخش شد و او را در میان آن همه پارچه، کوچکتر و تنهاتر نشان میداد. زانوهایش را در آغوش کشید و سرش را روی آنها گذاشت حالا دیگر شانههایش بیصدا میلرزید.
هر بار که صدای قدمی از پشت در میآمد، قلبش برای لحظهای میایستاد، اما در باز نمیشد. او منتظر تنها کسی بود که کلمات یونمی را باور نداشت کسی که همیشه پناهش بود.
وقتی بالاخره از آن فضای خفه بیرون زد، صدای کرکننده موسیقی و خندههای بلند مهمانها مثل سیلی به صورتش خورد. با هر قدمی که به سمت سالن برمیداشت، انگار زرهی سنگین به تن میکرد دستش را لبهی لباسش گرفت، لبخندی مصنوعی و بیروح روی لبهایش نشاند و با چشمهایی که هنوز ردّ غمی غلیظ در عمقشان بود، به آغوش جشنی رفت که دیگر هیچ تعلقی به آن نداشت.
.......
آوا درِ سنگین اتاق را باز کرد و با صحنهای روبهرو شد که قلبش را فشرد جیهوپ و سوآه، غرق در درخششِ لباسهای سپید و تیره دست در دست هم ایستاده بودند. لبخندِ پیروزمندانهی عروس و نگاهِ گرم داماد، تمامِ فضای اتاق را پر کرده بود تصویری بینقص از یک پیوند که برای آوا، تلخترین منظرهی ممکن بود چون هیچ وقت نمیتوانست لباس عروس در تن کند
آوا لرزش چانهاش را زیر لبخندی لرزان پنهان کرد. نگاهش را از دستهای گرهخوردهی آنها گرفت و به چشمهای جیهوپ دوخت. با صدایی که از بغضی سنگین خشدار شده بود، زیر لب گفت: مبارک باشه... امیدوارم همونطور که میخواستی، خوشبخت بشی
سوآه که متوجه رنگِ پریدهی آوا شده بود، با لحنی نگران پرسید: آوا، حالت خوبه؟ خیلی بیحالی.
یونمی بیمقدمه بازوی جونگکوک را گرفت، آرنج او را به خود چسباند و با لحنی که سعی میکرد دوستانه اما پر از کنایه باشد، رو به دختر کرد و گفت: اوه جونگکوک، بالاخره معرفیش نمیکنی؟ شنیدم سلیقهات توی انتخاب لباس برای... همراهات، حسابی عوض شده! نه ببخشید همراهت نه مریضت.... آوا دلخور خندش محو شد و جایش را با اخم و بغض عوض کرد بغض آلود دیدش روی ساعد دستش نشست جای زخم .. بدترین احساس ای که داشت
او در حالی که خودش را به جونگکوک میمالید با نگاهی تیز، سر تا پای دختر را برانداز کرد تا واکنشش را ببیند.. جونگکوک خواست آرنجش را بیورن بکشد که توانست ولی آوا به دل شکسته دامنش را به دست گرفت سپس آرام گفت : من برم به دختر سو آه سر بزنم
جونگکوک بار دیگری اسمش را صدا زد نه بلند بلکه آرام ولی آوا با ترس و بغض در گلو دوید وارد سرویس بهداشتی شد و جلو آینه ایستاد لبش را گزید ٫ هی ات قوی باش قوی چیزی نیست
او روبروی آینه ایستاده اما تصویر خودش را نمیبیند فقط کلمات زهرآلود یون می را میبیند که مثل لکههای سیاه روی شیشه پاشیدهاند. انگشتان لرزانش لبهی سنگی روشویی را محکم چنگ زدهاند تا از هجوم اضطرابی که مثل موج بالا میآید، فرو نریزد
چشمانش از هجوم اشکهای مهارنشده سرخ شده و حلقهای از بغض سنگین، گلویش را چنان میفشارد که حتی نفس کشیدن هم برایش دردناک است او به بازتاب خودش نگاه میکند و در ذهناش مداوم تکرار میشود: یعنی واقعاً من مریض اونم نه بیشتر ؟
در حالی که تلاش میکرد لبهای لرزانش را روی هم نگه دارد تا صدای هقهقاش از دیوارهای اتاق فراتر نرود آوا آرام از مقابل آینه سُر خورد و روی سردی کفپوش سرویس نشست. پفِ دامن لباس بزرگ و پرزرقوبرقش مثل گلبرگهای پژمرده دورش پخش شد و او را در میان آن همه پارچه، کوچکتر و تنهاتر نشان میداد. زانوهایش را در آغوش کشید و سرش را روی آنها گذاشت حالا دیگر شانههایش بیصدا میلرزید.
هر بار که صدای قدمی از پشت در میآمد، قلبش برای لحظهای میایستاد، اما در باز نمیشد. او منتظر تنها کسی بود که کلمات یونمی را باور نداشت کسی که همیشه پناهش بود.
وقتی بالاخره از آن فضای خفه بیرون زد، صدای کرکننده موسیقی و خندههای بلند مهمانها مثل سیلی به صورتش خورد. با هر قدمی که به سمت سالن برمیداشت، انگار زرهی سنگین به تن میکرد دستش را لبهی لباسش گرفت، لبخندی مصنوعی و بیروح روی لبهایش نشاند و با چشمهایی که هنوز ردّ غمی غلیظ در عمقشان بود، به آغوش جشنی رفت که دیگر هیچ تعلقی به آن نداشت.
.......
آوا درِ سنگین اتاق را باز کرد و با صحنهای روبهرو شد که قلبش را فشرد جیهوپ و سوآه، غرق در درخششِ لباسهای سپید و تیره دست در دست هم ایستاده بودند. لبخندِ پیروزمندانهی عروس و نگاهِ گرم داماد، تمامِ فضای اتاق را پر کرده بود تصویری بینقص از یک پیوند که برای آوا، تلخترین منظرهی ممکن بود چون هیچ وقت نمیتوانست لباس عروس در تن کند
آوا لرزش چانهاش را زیر لبخندی لرزان پنهان کرد. نگاهش را از دستهای گرهخوردهی آنها گرفت و به چشمهای جیهوپ دوخت. با صدایی که از بغضی سنگین خشدار شده بود، زیر لب گفت: مبارک باشه... امیدوارم همونطور که میخواستی، خوشبخت بشی
سوآه که متوجه رنگِ پریدهی آوا شده بود، با لحنی نگران پرسید: آوا، حالت خوبه؟ خیلی بیحالی.
- ۲۰۵
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط