نور ملایم اتاق روی صورتش سنگینی میکرد. لبه تخت نشسته پاه
نور ملایم اتاق روی صورتش سنگینی میکرد. لبه تخت نشسته پاهاش رو توی شکمش جمع کرده و با انگشتهاش بازی میکرد. نگاهش به یه نقطه نامعلوم روی دیوار خیره مونده بود، انگار داشت تمام اتفاقات اون روز سخت رو مثل یه فیلمِ بدون صدا از جلوی چشمش رد میکرد وقتی فکر میکرد اگر جونگکوک نبود چطور آن روز را پشت سر میگذاشت
. سکوت اتاق براش مثل یه آغوش بود تنها جایی که بالاخره مجبور نبود لبخند بزنه یا تظاهر کنه که همهچیز روبهراهه. غرق در فکرهایی بود که انگار ته نداشتن، تلاشی برای هضم کردنِ سنگینیِ روزی که بالاخره به شب رسیده بود همیشه اینجوری بود آروم و ساکت
صدای چند تقهی آرام روی در نشست. دختر بیآنکه نگاهش را از نقطه نامعلوم دیوار بگیرد، زیر لب گفت: بیا تو...
سئو وارد شد بیصدا جلو آمد و جعبهی کادوی بزرگی را وسط اتاق روی زمین گذاشت. سنگینیِ سکوتِ اتاق با حضور برادرش و آن جعبهی مرموز شکست و نوری از کنجکاوی توی چشمهای خستهی دختر دوید
برادرش جلو آمد و لبهی تخت روبروی او نشست. با مهربانی دستش را روی دست سرد دختر گذاشت، توی چشمهایش خیره شد و با صدایی نگران پرسید: خوبی؟
وقتی سکوت و آرامشِ چشمهای خواهرش را دید، انگار خیالم جمع شده باشد، لبخندی زد و با چند کلمهی دلگرمکننده سنگینیِ روز را از روی دوش او برداشت. بعد، بدون آنکه منتظر جوابی بماند، از جایش بلند شد و آرام از اتاق خارج شد.
با رفتن برادرش، سکوتِ اتاق دوباره برگشت، اما این بار با طعم کنجکاوی. دختر به آرامی از تخت پایین آمد و کنار جعبه روی زمین نشست. با انگشتهای لرزان، گرهِ روبان را باز کرد.
در جعبه که کنار رفت، تودهای از پارچههای رنگی و درخشان نمایان شد یک لباسِ بلند با رنگهایی شاد که انگار تمام نورهای دنیا را در خودش جمع کرده بود. لبخندی ناخودآگاه روی لبش نشست. ناگهان یادِ حرفهای جلسهی آخر افتاد و شاید هم امروز .. آوا موهایش را پشت گوش فرستاد
داخل جعبه لای چینخوردههای لباس، پاکت کوچکی را پیدا کرد. با احتیاط بازش کرد دستخط دکتر آرامش عجیبی داشت
: امروز شاید سخت بود اما تمام نشدی. این رنگها رو برات فرستادم تا یادت بمونه زندگی هنوز لایههای پنهانی داره که منتظرن تو کشفشون کنی. بپوشش و اجازه بده این رنگها جای اون افکار خاکستری رو بگیرن جئون جونگکوک
دختر کاغذ رو به سینهاش چسبوند. انگار با همین چند خط کمی از اون بار سنگین روی شونههاش سبک شده بود... حتی برعکس یک نفس عمیقی کشید و با لبخند سر جعبه را رویش گذاشت جعبه را در کمد جا داد سپس تند گوشیاش را به دست خود گرفت تماس میگرفت که چی بگه ؟.. کمی با خود فکر کرد به نتیجه ای نرسید... یک لبخند ژیکولی رو لبش نشست ..
فنجان طره خودش را در دستش فشرد سپس رو تخت دراز کشید با فکر کردن به دکترش به خواب عمیقی فرو رفت
.....
امروز روز خیلی خوبی برای جیهوپ و سو آه بود همه از ته قلب خوشحال بودند مخصوصا جینجو صبح زود وارد اتاق جیهوپ شد دست به کمر تند گفت : بیدار شو داماد خوشتیپم .. پاشو .. جیهوپ تند سمت مادرش نگاه کرد جینجو با تعجبی گفت : بیدار بودی....؟
جیهوپ از روی تخت بلند شد، سپس تند سمت مادرش رفت و گونش را سفت بوسید : بهترین مادر دینا امروز صبح رفتن برای ورزش ..
....
جینجو دست به کمر وارد اتاق مشکی شد .. واقعا درک نمیکرد که این پسر ۵ ساله چرا باید تو اتاق تم مشکی را انتخاب کنید بلند گفت. : تهیونگ.. پاشو زود باش دیر میشه امروز عروسی داریم .. ته کلافه پلک زد و سرش را زیر بالشت برد مادرش تند گفت : آه پسر خیره سر از هیونگ بزرگت یاد بگیر آخه این کارو از کییاد گرفتی ته تا ده دقیقا اکه پایین نبودی من میدونم و تو ..
تهیونگ تو ملافه زار زد و داد کشید جینجو نفس عمیقی کشید رفت
....
وارد اتاق جونگکوک شد برخلاف میلش تخت خالی بود بوی شیرینی شامپو و عطر وانیلی در اتاق میدرخشید ..نور زرد خورشید از گوشه پرده روی صورتش میرقصید حتی تخت هم آماده بود جینجو با خواست بره گونش توسط فردی بوسیده شد .. جونگکوک مادری را از پشت به آغوش گرفت کوتاه و تند فاصله گرفت : صبح بخیر ملکه من .. جینجو تعجب مانند سمتش چرخید و با دستش موهای مرتب جونگکوک را لمس کرد : وای پسرم همیشه فرق داشت همیشه .. جونگکوک کف دست مادرش را بوسید و تند گفت : چطور شدم برای روز هیونگم ؟..
جینجو تند گفت : عالی شدی پسرم ببیمنت کت شلوار آبی خیلی بهت میاد
جونگکوک خندید و با اطمینان بیشتری سمت در رفت جینجو هم به دنبالش راهی شد
. سکوت اتاق براش مثل یه آغوش بود تنها جایی که بالاخره مجبور نبود لبخند بزنه یا تظاهر کنه که همهچیز روبهراهه. غرق در فکرهایی بود که انگار ته نداشتن، تلاشی برای هضم کردنِ سنگینیِ روزی که بالاخره به شب رسیده بود همیشه اینجوری بود آروم و ساکت
صدای چند تقهی آرام روی در نشست. دختر بیآنکه نگاهش را از نقطه نامعلوم دیوار بگیرد، زیر لب گفت: بیا تو...
سئو وارد شد بیصدا جلو آمد و جعبهی کادوی بزرگی را وسط اتاق روی زمین گذاشت. سنگینیِ سکوتِ اتاق با حضور برادرش و آن جعبهی مرموز شکست و نوری از کنجکاوی توی چشمهای خستهی دختر دوید
برادرش جلو آمد و لبهی تخت روبروی او نشست. با مهربانی دستش را روی دست سرد دختر گذاشت، توی چشمهایش خیره شد و با صدایی نگران پرسید: خوبی؟
وقتی سکوت و آرامشِ چشمهای خواهرش را دید، انگار خیالم جمع شده باشد، لبخندی زد و با چند کلمهی دلگرمکننده سنگینیِ روز را از روی دوش او برداشت. بعد، بدون آنکه منتظر جوابی بماند، از جایش بلند شد و آرام از اتاق خارج شد.
با رفتن برادرش، سکوتِ اتاق دوباره برگشت، اما این بار با طعم کنجکاوی. دختر به آرامی از تخت پایین آمد و کنار جعبه روی زمین نشست. با انگشتهای لرزان، گرهِ روبان را باز کرد.
در جعبه که کنار رفت، تودهای از پارچههای رنگی و درخشان نمایان شد یک لباسِ بلند با رنگهایی شاد که انگار تمام نورهای دنیا را در خودش جمع کرده بود. لبخندی ناخودآگاه روی لبش نشست. ناگهان یادِ حرفهای جلسهی آخر افتاد و شاید هم امروز .. آوا موهایش را پشت گوش فرستاد
داخل جعبه لای چینخوردههای لباس، پاکت کوچکی را پیدا کرد. با احتیاط بازش کرد دستخط دکتر آرامش عجیبی داشت
: امروز شاید سخت بود اما تمام نشدی. این رنگها رو برات فرستادم تا یادت بمونه زندگی هنوز لایههای پنهانی داره که منتظرن تو کشفشون کنی. بپوشش و اجازه بده این رنگها جای اون افکار خاکستری رو بگیرن جئون جونگکوک
دختر کاغذ رو به سینهاش چسبوند. انگار با همین چند خط کمی از اون بار سنگین روی شونههاش سبک شده بود... حتی برعکس یک نفس عمیقی کشید و با لبخند سر جعبه را رویش گذاشت جعبه را در کمد جا داد سپس تند گوشیاش را به دست خود گرفت تماس میگرفت که چی بگه ؟.. کمی با خود فکر کرد به نتیجه ای نرسید... یک لبخند ژیکولی رو لبش نشست ..
فنجان طره خودش را در دستش فشرد سپس رو تخت دراز کشید با فکر کردن به دکترش به خواب عمیقی فرو رفت
.....
امروز روز خیلی خوبی برای جیهوپ و سو آه بود همه از ته قلب خوشحال بودند مخصوصا جینجو صبح زود وارد اتاق جیهوپ شد دست به کمر تند گفت : بیدار شو داماد خوشتیپم .. پاشو .. جیهوپ تند سمت مادرش نگاه کرد جینجو با تعجبی گفت : بیدار بودی....؟
جیهوپ از روی تخت بلند شد، سپس تند سمت مادرش رفت و گونش را سفت بوسید : بهترین مادر دینا امروز صبح رفتن برای ورزش ..
....
جینجو دست به کمر وارد اتاق مشکی شد .. واقعا درک نمیکرد که این پسر ۵ ساله چرا باید تو اتاق تم مشکی را انتخاب کنید بلند گفت. : تهیونگ.. پاشو زود باش دیر میشه امروز عروسی داریم .. ته کلافه پلک زد و سرش را زیر بالشت برد مادرش تند گفت : آه پسر خیره سر از هیونگ بزرگت یاد بگیر آخه این کارو از کییاد گرفتی ته تا ده دقیقا اکه پایین نبودی من میدونم و تو ..
تهیونگ تو ملافه زار زد و داد کشید جینجو نفس عمیقی کشید رفت
....
وارد اتاق جونگکوک شد برخلاف میلش تخت خالی بود بوی شیرینی شامپو و عطر وانیلی در اتاق میدرخشید ..نور زرد خورشید از گوشه پرده روی صورتش میرقصید حتی تخت هم آماده بود جینجو با خواست بره گونش توسط فردی بوسیده شد .. جونگکوک مادری را از پشت به آغوش گرفت کوتاه و تند فاصله گرفت : صبح بخیر ملکه من .. جینجو تعجب مانند سمتش چرخید و با دستش موهای مرتب جونگکوک را لمس کرد : وای پسرم همیشه فرق داشت همیشه .. جونگکوک کف دست مادرش را بوسید و تند گفت : چطور شدم برای روز هیونگم ؟..
جینجو تند گفت : عالی شدی پسرم ببیمنت کت شلوار آبی خیلی بهت میاد
جونگکوک خندید و با اطمینان بیشتری سمت در رفت جینجو هم به دنبالش راهی شد
- ۸۵
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط