{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »
«درخواستی»
موضوع: وقتی بالاخره بهت اعتراف می‌کنن... 💌⚽

⚽ ایتوشی رین
مدت زیادی بود متوجه شده بودی رفتارش با تو یه کم فرق داره.
ولی یه روز بالاخره خودش جلوت می‌ایستاد و مستقیم می‌گفت:
«من از این‌که دور و برت می‌پلکم خسته شدم.»
چند ثانیه سکوت می‌کرد.
بعد نگاهش رو ازت می‌دزدید.
«چون... دوستت دارم.»

⚽ ناگی سیشیرو
مثل همیشه روی مبل دراز کشیده بود و بهت نگاه می‌کرد.
بعد از چند دقیقه، خیلی آروم صدات می‌زد:
«هی...»
وقتی برمی‌گشتی سمتش، می‌گفت:
«فکر کنم دوستت دارم.»
بعد دوباره چشم‌هاشو می‌بست.
«گفتنش خیلی دردسر داشت...»

⚽ رئو میکاگه
از قبل برای اعترافش کلی فکر کرده بود.
وقتی بالاخره روبه‌روت می‌شد، کمی دستپاچه بود.
«من آدمی نیستم که چیزی رو راحت از دست بدم.»
بعد لبخند کوچیکی می‌زد.
«و نمی‌خوام تو رو از دست بدم.»
آروم ادامه می‌داد:
«دوستت دارم.»

⚽ ایساگی یوئیچی
چند بار تصمیم می‌گرفت اعتراف کنه، ولی هر بار منصرف می‌شد.
تا اینکه یه روز بالاخره نفس عمیقی می‌کشید.
«من یه چیزی باید بهت بگم.»
کمی سرخ می‌شد.
«تو... برای من خیلی مهم شدی.»
بعد با خجالت اضافه می‌کرد:
«فکر کنم... عاشقت شدم.»

⚽ باچیرا مگورو
اصلاً نمی‌تونست جدی و آروم اعتراف کنه. 😭
با همون لبخند همیشگیش جلوت می‌اومد.
«می‌دونی هیولای من چی میگه؟»
وقتی با تعجب نگاهش می‌کردی، می‌خندید.
«میگه من عاشقتم!»
بعد خودش هم خجالت می‌کشید.
«خب... هیولام معمولاً اشتباه نمی‌کنه!»

⚽ شیدو ریوسه
خیلی مستقیم می‌رفت سر اصل مطلب.
حتی فرصت نمی‌داد آماده بشی.
«هی! من یه چیزی می‌خوام بهت بگم.»
بعد با همون لبخند شیطونیش نزدیک‌تر می‌شد.
«تو زیادی برام جذابی.»
چند لحظه نگاهت می‌کرد.
«دوستت دارم. همین.»

⚽ ایتوشی سائه
خیلی ساده و بدون هیچ مقدمه‌ای.
وقتی تنها می‌شدید، نگاهت می‌کرد و می‌گفت:
«من بهت علاقه دارم.»
وقتی از شدت تعجب چیزی نمی‌گفتی، ابروش رو بالا می‌انداخت.
«چیه؟ انتظار داشتی شعر بخونم؟»
بعد خیلی آروم اضافه می‌کرد:
«ولی جدی می‌گم.»

⚽ نیکو ایکّی
خیلی خجالتی می‌شد و حتی چند بار جمله‌اش رو توی ذهنش مرور می‌کرد.
بالاخره با صدای آروم می‌گفت:
«من... یه مدته می‌خواستم اینو بگم.»
نگاهش رو پایین می‌انداخت.
«تو رو دوست دارم.»
بعد سریع اضافه می‌کرد:
«اگه جوابش رو الان نداری، اشکالی نداره!»

⚽ کونیگامی رنسوکه
خیلی جدی و صادقانه اعتراف می‌کرد.
«من نمی‌خوام دروغ بگم.»
چند لحظه مکث می‌کرد.
«هر بار که می‌بینمت، خوشحال می‌شم.»
بعد لبخند کوچیکی می‌زد.
«فکر کنم دلیلش اینه که دوستت دارم.»

⚽ بارو شوئی
اصلاً دوست نداشت اعتراف کنه. 😭
چند روز با خودش کلنجار می‌رفت.
آخرش عصبی جلوت می‌ایستاد.
«لعنتی... چرا باید من اینو بگم؟!»
بعد صورتش رو برمی‌گردوند.
«دوستت دارم.»
چند ثانیه سکوت.
«و حق نداری به کسی بگی.»

⚽ هیووری یو
آروم‌ترین اعتراف ممکن رو داشت.
کنارت می‌نشست و با لبخند کوچیکی می‌گفت:
«کنار تو بودن حس خوبی داره.»
بعد کمی مکث می‌کرد.
«برای همین... فکر کنم دوستت دارم.»

⚽ اوتویا ئیئیتا
اول با شوخی شروع می‌کرد.
«فکر کنم یه مشکل دارم.»
تو: «چه مشکلی؟»
لبخند می‌زد.
«هر جا می‌رم، تو توی ذهنمی.»
بعد جدی‌تر نگاهت می‌کرد.
«مشکل اینه که فکر کنم عاشقت شدم.»

⚽ آریو جوبی
خیلی نمایشی اعتراف می‌کرد. 😭
موهاشو مرتب می‌کرد و با اعتمادبه‌نفس می‌گفت:
«می‌دونی چرا تو برای من فرق داری؟»
بعد دستش رو روی سینه‌اش می‌ذاشت.
«چون قلب من فقط برای تو این‌طوری می‌تپه.»
لبخند می‌زد.
«دوستت دارم، زیبای من.»

⚽ الکسیس نِس
اول خیلی خجالتی می‌شد.
«من... یه چیزی می‌خواستم بهت بگم.»
وقتی نگاهت می‌کرد، صورتش قرمز می‌شد.
«تو واقعاً برام خاصی.»
بعد خیلی آروم می‌گفت:
«دوستت دارم.»

⚽ مایکل کایزر
مطمئناً اعترافش هم با غرور همراه بود. 😭
جلوت می‌ایستاد و با همون لبخند معروفش می‌گفت:
«بالاخره فهمیدی چرا همیشه حواسم به توئه؟»
وقتی جواب نمی‌دادی، کمی نزدیک‌تر می‌شد.
«چون تو تنها کسی هستی که تونستی توجه منو جلب کنی.»
لبخند می‌زد.
«دوستت دارم.»

⚽ اِکّو
خیلی ساده و بدون پیچوندن می‌گفت:
«من مدت‌هاست دوستت دارم.»
بعد وقتی می‌دید تعجب کردی، شونه بالا می‌انداخت.
«بالاخره باید یه روز می‌گفتم.»

⚽ آیکو الیور
اول با شوخی سعی می‌کرد فضا رو عادی نگه داره.
«یه اعتراف کوچیک دارم.»
بعد لبخندش آروم می‌شد.
«من واقعاً بهت علاقه دارم.»
چند لحظه سکوت می‌کرد.
«نه از اون علاقه‌هایی که زود تموم می‌شن.»
اگر بعضی ها نبودن بگو پارت دو بزارم!؟
دیدگاه ها (۴)

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »«درخواستی»موضوع: اگر با هم برید قای...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »«درخواستی»🐝 هیولای باچیرا تو رو دوس...

خواستم فقط بگم فقط منم که از ران متنفرم!؟

الان واقعا خیلی حس بدی دارمچون نمی‌دونم حس میکنم پبجم خسته ک...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر بهشون بگین «من خیلی مظل...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.116(از زبون جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط