{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باخودم گفتم باید به حرف سمیرا گوش بدم...

باخودم گفتم باید به حرف سمیرا گوش بدم...
شب توی اون جای پرت...بارون شدیدی میزد..دلم شور بهاره رو میزد..این خونه ی کوچولو آخرای یه روستای جنگلیه...هیچ همسایه ایم نداره...این خونه 4تااتاق بیشترنداشت...یکی رو مامان برداشت..یکی روهم که ازقبل سمیراو شوهرش برداشتن...یکی روهم من و اتتاق جفتی هم بهاره...بهاره فوبیای تاریکی داره..چطور تنهامیخوابه..الان که برقا قطعه...درضمن الان بارونه و کلی رعدو لرق شدید میزنه...دلم شورمیزد نمیدونستم چیکارکنم...هرجوری بود خوابم برد...
*********
بهاره
******
روی تخت نشستم و بانور موبایام به سمت کلید برق رفتم..فشارش دادم ولی چراغا روشن نشد...
وای خدا..من الان چطوری بخوابم؟!تنهایی میترسم!؟خوب ولش کن...یه جوری سرمیکنم دیگه..یهو یه رعدو برق زد که جلوی دهنمو گرفتم تاجیغ نزنم..
یه ربع همونجوری نشستم روی تخت...صدای جیرمیرتخت و رعدو برقو تاریکی و توهمات ترسناکم اشکمو درآورده بود..یاد اونشب افتادم
درست مثل امشب...بارون و رعدو برق..برقای خونه رفتا بود..دبم به شورافتاده بود...
تمتم مدت داشتم توی اتاقم راه میرفتم...
ازتوی پنجره یکی وارد اتاقم شد...
گردنمو فشارداد...یه چیزخیلی سردو روی شقیقه ام گذاشت...
+تکون بخوری...باهمین میکشمت...
_ب..بامن کاری نداشته باش...
صدای نوزاد خاله فرناز ازتوی اتاق بغلی بلند شد...
رفت به سمت در..
_کجا میری؟!
+خفه شو...
پرتم کرد توی دیوار...سرم خون آلود شده بود...
نازنین توی دستای کثیفش بود...نوزاد خاله فرنازم...
اون شیء رو روی بدن کوچولوی اون بچه گذاشته بود...
من_چیکارمیکنی؟!توروخدا به اون کاری نداشته باش..
خاله فرناز+توروخدا به دخترم کاری نداشته باش...
من_توکی هستی؟!
نازنین توی دستاش جیغ میکشید...مادرشو میخواست...
مرد فراید کشید..
+امشب.امشب انتقاممو میگیرم..
خنده ی وحشتناکش توی فضا پیچید...ترسیدم...خواستم برم به پلیس زنگ بزنم که ازپشت یقمو چسیید...یکی زد توی گوشم...
+دخترجان..کجا کجا؟!هنوزکارم تموم نشده...
منو انداخت گوشه اتاق ..بدنم درد میکرد..ولی باید نازنینو نجات میدادم...
تفنگو چفت کردو بچخ رو آویزون توی دستش جلوی چشمای مادرش نگه داشت...
گفت+دیگه نمیزارم این ننگ زنده باشه...ازت انتقام میگیرم...
چشمامو بستم...محکم بستم...صدای تیر...مساوی شد باصدای جیغو فریاد های ماو پایان یافتن ونگ ونگ های نازنین...نوزادی که ازدست ونگ هاش پیشم مامان خیلی شکایت میکردم...ولی الا ازخدا میخواستم که تا آخرعمزم ونگاشو بشنوم ولی اون عوضی اونجا نبود...
چشمامو بازکردم تا ببینم ایناهمه خواب بوده...ولی تن یه نوزاد رو که آویزون از دستای یه نامرد داشت میلرزید و جون میداد...اون تن کوچولوی نازنین رو توی بغل مادرش پرت کرد...
نفرینای خاله فرناز توی خونه پیچیده بود...
خاله فرناز+ای خدا...بمیرم واست نازنیم که حتی نتونستم صدای مامان مامانتو بشنوم..ای بمیرم برات نازنینم که آیندتو تصورمیکردم...نازنین مادر...
خاله مثل دیونه ها بچه به بغل و غرق درخون...لالایی میخوند...
مرد ازجاش بلند شدو گفت.
+خوب این ازتوکوچولو...اومد سمتمو موهامو کشید...
من_توروخدا ولم کن...
مرد+نترس باتو کاری ندارم...
یهو دراتاق بازشد....پلیسا اومده بودن؟!
خدارو شکرکردم حداقال منو خاله سالمیم...ولی ..ولی خاله فرنلز دیگه نبود...
دخترشو روی پاهاش گذاشته بود و چشماشو بسته بود...مرده بود...دکتراگفتن سکته کرده...اونشب برای اینکه خاله تنها نباشه به خونه ی خاله رفتم شوهرش..راننده ی تریلی بود...اما..بعدها فهمیدیم که مواد مخدرقاچاقی با ماشین سنگین جابه جامیکرده....سهم شریکاشو بالاکشیده اوناهم به جاش...
اشکام بی مهلت میریختن...
رفتم وراتاق عمه پروانه..درزدم..چندبار..ولی بازنکرو..میترسیدم...دوباره رفتن توی اتاقم...
اشک میریختمو زارمیزدم..ترسیده بودم..بدنم میلرزید....دیگه مجبوربودم...سمیرا رو که نمیتونستم بیدارکنم...دیگه طایت نداشتم همه جا خون میدیدم...همش چهره ی اون مردو میدیدم....
بالشتمو به بغل گرفتم....
ازاتاق به سرعت بیرون زدم...احساس میکردم هنوزم اون مرد دنبالمه....به درجفت اتاقم ضربه زدم..محکم..یه بار دوبار سه بار...بارچهارم...پندار درو بازکرد...بدون وقفه...وارد اتاق شدم...بالشت ازبغلم افتاد...بدنم میلرزید...بی اختیار...بدون فکر...خودمو توی بغلش پیدا کردم...سفت فشارش میداوم..بدنم میلرزید...
پندار_بهار..پچیشده...
من+ا..اون مرد..میخوادمنو بکشه..نازنین مرد...خاله هم مرد..خودم دیدم..تفنگ داشت...
میلرزیدم بی اختیار ادامه دادم...
من+اون..تو.تواتاقم بود..پندارمیخواست بکشه منو..
دستامو جلو چشمام گرفتم..جیغ کشیدم...
خودمو به عقب پرت کردم....
#رمان#رمانخونه
دیدگاه ها (۱)

دستام میلرزید...کثیف بودن...من+خگ.خون..اینا خونای نازنینه......

دوستان اگرکسی مایل است با پست کردن کاور رمان درازای90 لایک د...

بهار+توفقط بلدی سرمن دادو هوار بکشی..لجباز..روانی..دیونه..یی...

لطفا نظرات خودتون رو باما به اشتراک بگذارید

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۳: رقصِ مرگ در تاریکی روزها گذشت و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط