{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی یونگی

درخواستی یونگی
موضوع : اسلاید دوم

پارت اول


از بچگی همیشه عادت داشتی وقتی کار اشتباهی می‌کردی، جیمین اولین کسی باشه که متوجه می‌شه.

اون داداش بزرگتری بود که گاهی زیادی سخت‌گیر به نظر می‌رسید، اما ته دل می‌دونستی دلیلش فقط یه چیزه:
دوست داشت همیشه سالم و خوشحال ببینتت.

اون شب، وقتی از بیرون برگشتی و لباس‌هاتو عوض کردی، حواست نبود پاکت سیگار از جیب شلوارت بیرون زده.

جیمین هم مثل همیشه وارد اتاقت شد تا بپرسه شام می‌خوای یا نه... اما چشمش روی اون پاکت ثابت موند.

لحظه‌ای که اونو برداشت و نگاه کرد، حتی نفس کشیدن هم از یادت رفت.
صدای گرفته‌ش پر از لرز بود:

– «این... چیه؟»

هیچ جوابی نداشتی.
ل*ب‌هات خشک شد، دست‌هات یخ زد و درست همون موقع بود که جیمین داد زد:

– «تو مگه دیوونه شدی؟ می‌دونی این لعنتیا با ریه‌ت، با صدات، با زندگیت چیکار می‌کنن؟!»

قدم‌های محکم و تندش سمتت اومد.
تو عقب کشیدی، اما فاصله‌تون کوتاه‌تر از اون بود که فرار کنی.
دستش بالا رفت و... اولین س*یلی محکم به گونه‌ت نشست.
صدای برخوردش توی اتاق پیچید.

چشمت پر از اشک شد، اما اشک به خاطر درد نبود.
به خاطر این بود که برای اولین بار دیدی جیمین از ترس برای از دست دادنت این‌طور عصبانی شده.

س*یلی‌های بعدی هم اومد و انگشترهایی که همیشه برای استایل دستش می‌کرد، ردهای سرخ و خراش روی صورتت گذاشتن.

بعد از آخر*ین ضر*به، جیمین دستشو پایین آورد و فقط نگاهت کرد.
ن*فسش ت*ند بود، صداش شکست:

– «من... من نمی‌خوام یه روز روی تخت بیمارستان ببینمت. نمی‌فهمی؟»

هیچ کلمه‌ای پیدا نکردی.
فقط اشک ریختی.
اون شب، بدون اینکه حتی یک جمله‌ی دیگه بینتون رد و بدل بشه، درو محکم بستی و خودتو توی اتاقت زندونی کردی.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت دوم صبح روز بعد، خورشید بالا اومده بود اما تو هنوز پشت ...

پارت سومبعد از اون روز، زندگی توی خونه کمی تغییر کرد. جیمین ...

پارت دوم ( اخر )باورم نمی‌شد. ولی وقتی خود جونگکوک اومد و مس...

درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم پارت اول ---عنوان: میان ...

ازدواج قرار دادی ۷۴

--------------------------------☆IN YOUR SHELTER★-----------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط