پارت دوم اخر
پارت دوم ( اخر )
باورم نمیشد.
ولی وقتی خود جونگکوک اومد و مستقیم گفت:
— «این بار… هیچ نقشه و معاملهای در کار نیست. فقط تو.»
انگار همهی دیوارهایی که ساخته بودم ترک برداشت.
ازدواج کردیم.
زندگیمون پر از لحظههای پرشور بود، ولی بعد از چند ماه، حقیقت تلخی خودشو نشون داد… نمیتونستم بچهدار بشم.
جلسههای دکتر، ناامیدی، دعواهای بیدلیل… و آخرش، با اشک، امضا کردیم.
طلاق.
---
👣 ورود مهمانان خطرناک
بعد از جدایی، هنوز هر هفته برای شام به خانهی مادر جونگکوک میرفتم.
شاید بهانه بود، شاید امید…
ولی اونجا، دو نفر بودن که حضورشون همیشه فضا رو مسموم میکرد:
خاله جونگکوک و دخترش، سورا.
سورا با نگاههای سنگینش، حتی موقعی که من و جونگکوک هنوز با هم بودیم، نشون داده بود که چه نیتی داره.
یک شب، وقتی بعد از شام معدهام به هم ریخت، فهمیدم باید شک کنم.
چند بار بعد، با دقت نگاه کردم و دیدم که خالهاش چیزی پودریشکل رو توی بشقاب من میریزه.
میتونستم همهچیز رو بگم، ولی نگفتم.
چون… این جنگ رو نمیخواستم جلوی مادر جونگکوک شروع کنم.
---
👰 شب عروسی
خبر رسید که جونگکوک با سورا ازدواج میکنه.
قلبم مثل شیشه شکست.
اون شب، تنها، جواب آزمایش پزشکیام رو گرفتم… حا*مله بودم.
باورم نمیشد.
دنیا با من بازی کرده بود.
تصمیم گرفتم برم اسپانیا.
به کسی نگفتم جز مینهو. ولی مینهو… همهچیز رو به جونگکوک گفت.
---
👀 رویارویی
روز پرواز، توی سالن فرودگاه، صدای قدمهایی رو شنیدم که با قدرت نزدیک میشدن.
برگشتم…
جونگکوک، با چشمانی پر از خشم و ترس، درست مقابلم ایستاد.
— «چرا به من نگفتی؟!»
— «چون فکر کردم برات فقط یه بازی بودم.»
— «بازی؟ تو تنها دلیل من برای کنار گذاشتن همهچیز بودی.»
بعد فهمیدم که عروسی با سورا رو بههم زده، و حتی اونها رو از خونه بیرون کرده.
— «این بار… نمیذارم بری.»
---
🌚شادی در میان سایهها
یک سال بعد.
توی ویلای ساحلیمون، صدای خندهی پسرمون با صدای موجها قاطی میشد.
هنوز مافیا بودیم، هنوز دنیا خطرناک بود… ولی با هم، شکستناپذیر بودیم.
جونگکوک با لبخند گفت:
— «قول بده دیگه هیچوقت شک نکنی.»
با لبخند جواب دادم :
— «قول میدم… رئیس.»
پایان
باورم نمیشد.
ولی وقتی خود جونگکوک اومد و مستقیم گفت:
— «این بار… هیچ نقشه و معاملهای در کار نیست. فقط تو.»
انگار همهی دیوارهایی که ساخته بودم ترک برداشت.
ازدواج کردیم.
زندگیمون پر از لحظههای پرشور بود، ولی بعد از چند ماه، حقیقت تلخی خودشو نشون داد… نمیتونستم بچهدار بشم.
جلسههای دکتر، ناامیدی، دعواهای بیدلیل… و آخرش، با اشک، امضا کردیم.
طلاق.
---
👣 ورود مهمانان خطرناک
بعد از جدایی، هنوز هر هفته برای شام به خانهی مادر جونگکوک میرفتم.
شاید بهانه بود، شاید امید…
ولی اونجا، دو نفر بودن که حضورشون همیشه فضا رو مسموم میکرد:
خاله جونگکوک و دخترش، سورا.
سورا با نگاههای سنگینش، حتی موقعی که من و جونگکوک هنوز با هم بودیم، نشون داده بود که چه نیتی داره.
یک شب، وقتی بعد از شام معدهام به هم ریخت، فهمیدم باید شک کنم.
چند بار بعد، با دقت نگاه کردم و دیدم که خالهاش چیزی پودریشکل رو توی بشقاب من میریزه.
میتونستم همهچیز رو بگم، ولی نگفتم.
چون… این جنگ رو نمیخواستم جلوی مادر جونگکوک شروع کنم.
---
👰 شب عروسی
خبر رسید که جونگکوک با سورا ازدواج میکنه.
قلبم مثل شیشه شکست.
اون شب، تنها، جواب آزمایش پزشکیام رو گرفتم… حا*مله بودم.
باورم نمیشد.
دنیا با من بازی کرده بود.
تصمیم گرفتم برم اسپانیا.
به کسی نگفتم جز مینهو. ولی مینهو… همهچیز رو به جونگکوک گفت.
---
👀 رویارویی
روز پرواز، توی سالن فرودگاه، صدای قدمهایی رو شنیدم که با قدرت نزدیک میشدن.
برگشتم…
جونگکوک، با چشمانی پر از خشم و ترس، درست مقابلم ایستاد.
— «چرا به من نگفتی؟!»
— «چون فکر کردم برات فقط یه بازی بودم.»
— «بازی؟ تو تنها دلیل من برای کنار گذاشتن همهچیز بودی.»
بعد فهمیدم که عروسی با سورا رو بههم زده، و حتی اونها رو از خونه بیرون کرده.
— «این بار… نمیذارم بری.»
---
🌚شادی در میان سایهها
یک سال بعد.
توی ویلای ساحلیمون، صدای خندهی پسرمون با صدای موجها قاطی میشد.
هنوز مافیا بودیم، هنوز دنیا خطرناک بود… ولی با هم، شکستناپذیر بودیم.
جونگکوک با لبخند گفت:
— «قول بده دیگه هیچوقت شک نکنی.»
با لبخند جواب دادم :
— «قول میدم… رئیس.»
پایان
- ۱۲.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط