درخواستی جونگکوک
درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
عنوان: میان سایهها و عشق
ژانر: عاشقانه – مافیایی – درام – معمایی – اکشن
---
💣وقتی سایهها همدیگه رو پیدا میکنن
بارون بیوقفه روی شیشههای دفترم میکوبید.
صدای برخورد قطرهها با سقف فلزی انبار مثل ضربان قلبی بود که نمیخواست آرام بگیرد.
بوی تند دود سیگار و چوب کهنهی میز چوبیام، فضا را سنگینتر کرده بود.
روی میز، نقشههای چند منطقهی حساس پهن شده بود.
معاملهای در راه بود… معاملهای که اگر اشتباه پیش میرفت، میتوانست جنگی تمامعیار به پا کند.
دستیارم، مینهو، با صدایی محتاط گفت:
— «رئیس… طرف معامله، خودش میاد.»
— «خودش؟»
ابرو بالا انداختم.
«این کار رو که معمولاً نمیکنه.»
در باز شد.
صدای قدمهای محکم و مطمئن روی زمین سیمانی پیچید.
و بعد… اون رو دیدم.
جونگکوک.
کت مشکی بلند، پیراهن نیمهباز، و نگاه تیرهای که همزمان سرد و داغ بود.
چشمهایی که انگار برای نفوذ کردن ساخته شده بودن.
— «پس این هم رئیس بزرگه.»
صدایش آرام ولی سنگین بود.
— «و این هم همون کسی که میگن خیلی خطرناکه.»
جوابم را با لبخند نیمی تمسخرآمیز دادم.
معامله انجام شد، ولی نه به شکلی معمولی.
توی درگیری کوچکی که همون شب پیش اومد، من و اون، دو نفره، پشت به پشت هم جنگیدیم.
حرکتهاش سریع و دقیق بود، درست مثل من.
بعد از اون شب، فهمیدم که این همکاری، قراره بیشتر از یک معامله باشه…
---
👀 سایهی شک
ماهها گذشت.
مأموریتها، سفرها، و جلسات مخفیانه… و هر بار، نگاههای اون طولانیتر و ل*مسهاش اتفاقیتر میشد.
ولی ذهنم پر بود از شایعهها:
«جونگکوک هیچوقت عاشق نمیشه.»
«براش همهچیز یه بازیه.»
یه شب، وقتی بعد از یک مأموریت برمیگشتیم، ماشینمون وسط جادهی بارونی متوقف شد.
اون با صدایی آرام گفت:
— «فکر کردی چرا اینهمه وقت کنارت موندم؟»
با قاطعیت جواب دادم :
— «چون به کارت میام.»
سرش کمی کج کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت :
— «نه. چون… تو همون کسی هستی که حتی تو این دنیای کثیف، تمیز موندی.»
قلبم لرزید… ولی باز هم به خودم گفتم این فقط حرفهای یک مرد خطرناک برای شکستن دیوارهای منه.
---
یک روز، پدرم، که خودش زمانی یکی از بزرگترین تجار منطقه بود، بدون خبر قبلی وارد دفترم شد.
— «یه پیشنهاد دارم… یا بهتر بگم، یه خواستگاری.»
با حالت شک که داشتم جواب دادم :
— «شوخی میکنی؟»
— «نه. پسر شریک قدیمیم… جونگکوک.»
باورم نمیشد.
ولی وقتی خود جونگکوک اومد و مستقیم گفت:
— «این بار… هیچ نقشه و معاملهای در کار نیست. فقط تو.»
انگار همهی دیوارهایی که ساخته بودم ترک برداشت.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
عنوان: میان سایهها و عشق
ژانر: عاشقانه – مافیایی – درام – معمایی – اکشن
---
💣وقتی سایهها همدیگه رو پیدا میکنن
بارون بیوقفه روی شیشههای دفترم میکوبید.
صدای برخورد قطرهها با سقف فلزی انبار مثل ضربان قلبی بود که نمیخواست آرام بگیرد.
بوی تند دود سیگار و چوب کهنهی میز چوبیام، فضا را سنگینتر کرده بود.
روی میز، نقشههای چند منطقهی حساس پهن شده بود.
معاملهای در راه بود… معاملهای که اگر اشتباه پیش میرفت، میتوانست جنگی تمامعیار به پا کند.
دستیارم، مینهو، با صدایی محتاط گفت:
— «رئیس… طرف معامله، خودش میاد.»
— «خودش؟»
ابرو بالا انداختم.
«این کار رو که معمولاً نمیکنه.»
در باز شد.
صدای قدمهای محکم و مطمئن روی زمین سیمانی پیچید.
و بعد… اون رو دیدم.
جونگکوک.
کت مشکی بلند، پیراهن نیمهباز، و نگاه تیرهای که همزمان سرد و داغ بود.
چشمهایی که انگار برای نفوذ کردن ساخته شده بودن.
— «پس این هم رئیس بزرگه.»
صدایش آرام ولی سنگین بود.
— «و این هم همون کسی که میگن خیلی خطرناکه.»
جوابم را با لبخند نیمی تمسخرآمیز دادم.
معامله انجام شد، ولی نه به شکلی معمولی.
توی درگیری کوچکی که همون شب پیش اومد، من و اون، دو نفره، پشت به پشت هم جنگیدیم.
حرکتهاش سریع و دقیق بود، درست مثل من.
بعد از اون شب، فهمیدم که این همکاری، قراره بیشتر از یک معامله باشه…
---
👀 سایهی شک
ماهها گذشت.
مأموریتها، سفرها، و جلسات مخفیانه… و هر بار، نگاههای اون طولانیتر و ل*مسهاش اتفاقیتر میشد.
ولی ذهنم پر بود از شایعهها:
«جونگکوک هیچوقت عاشق نمیشه.»
«براش همهچیز یه بازیه.»
یه شب، وقتی بعد از یک مأموریت برمیگشتیم، ماشینمون وسط جادهی بارونی متوقف شد.
اون با صدایی آرام گفت:
— «فکر کردی چرا اینهمه وقت کنارت موندم؟»
با قاطعیت جواب دادم :
— «چون به کارت میام.»
سرش کمی کج کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت :
— «نه. چون… تو همون کسی هستی که حتی تو این دنیای کثیف، تمیز موندی.»
قلبم لرزید… ولی باز هم به خودم گفتم این فقط حرفهای یک مرد خطرناک برای شکستن دیوارهای منه.
---
یک روز، پدرم، که خودش زمانی یکی از بزرگترین تجار منطقه بود، بدون خبر قبلی وارد دفترم شد.
— «یه پیشنهاد دارم… یا بهتر بگم، یه خواستگاری.»
با حالت شک که داشتم جواب دادم :
— «شوخی میکنی؟»
— «نه. پسر شریک قدیمیم… جونگکوک.»
باورم نمیشد.
ولی وقتی خود جونگکوک اومد و مستقیم گفت:
— «این بار… هیچ نقشه و معاملهای در کار نیست. فقط تو.»
انگار همهی دیوارهایی که ساخته بودم ترک برداشت.
ادامه دارد....
- ۱۱.۱k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط