عروسک شادی را از دستش می گیرم و شکمش را فشار می دهم.

عروسک شادی را از دستش می گیرم و شکمش را فشار می دهم.
عروسک، گریه می کند.
می گویم "مثلِ این".
باتری را از دلش درمی آورم و دوباره عروسک را فشار می دهم.
می گویم:
" می بینی؟
اگر صدایت در نیاید حتّی بدتر از عروسک بدونِ باتری هستی،بدون قلب.
آن وقت می شود هر کاری با تو کرد. چون کسی نمی فهمد.
دیدگاه ها (۳)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❾با من بیا؛ با من به آن ستاره بیابه آن ستاره ای ک...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟝چشمهایش قدرت خدا رابه رخ می‌کشند.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃...

داستان

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

تولد موچیههه فداش بشمم منن😭😭🛐🛐🎂💜 𝑯𝒂𝒑𝒑𝒚 𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 𝑫𝒂𝒚 💜🎂امروز روز...

مقدمه

عاشقانه های شبنم

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

چندپارتی تهیونگ

dark life = 31

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط