مظفر کنار دریا نشسته بود و دید زنی در حال غرق شدن فریاد م
مظفر کنار دریا نشسته بود و دید زنی در حال غرق شدن فریاد می زند و کمک میخواهد.
پس از دقایقی مظفر روبه زن کرد و گفت: چرا اینقدر داد و فریاد می کنی؟!؟!؟!
زن گفت: آخر من شنا بلد نیستم.
مظفر گفت: خوب من هم شنا بلد نیستم
ولی اینقدر شلوغ بازی نمیکنم.
پس از دقایقی مظفر روبه زن کرد و گفت: چرا اینقدر داد و فریاد می کنی؟!؟!؟!
زن گفت: آخر من شنا بلد نیستم.
مظفر گفت: خوب من هم شنا بلد نیستم
ولی اینقدر شلوغ بازی نمیکنم.
- ۷۴۳
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط