{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مظفر کنار دریا نشسته بود و دید زنی در حال غرق شدن فریاد م

مظفر کنار دریا نشسته بود و دید زنی در حال غرق شدن فریاد می زند و کمک میخواهد.
پس از دقایقی مظفر روبه زن کرد و گفت: چرا اینقدر داد و فریاد می کنی؟!؟!؟!
زن گفت: آخر من شنا بلد نیستم.
مظفر گفت: خوب من هم شنا بلد نیستم
ولی اینقدر شلوغ بازی نمیکنم.
دیدگاه ها (۱۹)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۲ صدای خنده اعضا، ف...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۵✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

اول بالایی رو بخونیدᴘᴀʀᴛ ۱۱ | یه سؤال عجیبچند دقیقه بعد...آر...

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟷( ویو راوی )جونگ‌کوک نفسش را کلافه بیرون دا...

❇️ #کمبوجیه و کشتن #همسر باردار خود !!! ▪️در منابع تاریخی آم...

رز آبی پارت ۲۱

داستان عاشقانه جدید

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط