به همان مقدار داار تقلبی در سطل زباله ریختم و اتش زدم و ف

به همان مقدار داار تقلبی در سطل زباله ریختم و اتش زدم و فیلم آن را برایش فرستادم
باورت نمیشود
قدرت ما زن ها را هیچ مردی ندارد.خیلی سریع (پارتنرش )دوست دخترش را پیدا کردم و با وعده یک طور اسیا قرار شد که فلش را بر روی بالشت تخت خوابش بگذارد.‌ باور نمیکنی در محموله گندمی که به افریقا فرستادیم از وحشت هزینه بار را نگرفت فهمید با تهدید نمیتواند با اروریان کار کند.
خندیدم و گفتم فقط گندم بود؟
چشمانش را به عشوه ای خاص باریک کرد و لبخندی شیطنت آمیزی زد و با ان لحجه فرنگی گفت .شاداب .چند کلت کمری که گفتن ندارد و بلند خندید و گفت سیگاری روشن کن . سیگاری برایش روشن کردم و گفت تمام این فلسفه بافی ها را کنار بگذار باید تو را امتحان کنم اگر انچه در چنده داری را رو نکنی بدان که دکتر گل ابادی را نابود میکنم . پس بخاطر دکتر هم شده ذهنت را بکار گیر هرکاری میکنی و جواب مرا بده
گفتم اگر کاری کنم برای شخص دیگری ست
گفت میخواهم تماس بگیرم . دقت کن و کمکم کن
باید کمک کنی
هم تکلیفم با تو روشن میشود و هم مریضی را درمان کرده ای
در این مورد خاص تو را به همان امامی که مبگویید هست و کسی او را نمی بیند سوگند.که کمک کن
گوشی همراهش را برداشت و گفت میخواهم تماس بگیرم بگو با کجا ؟
.تسبیحم را از سجاده روی رف برداشتم و در حالت شرمندگی از همه انچه بین منو مادمازل گذاشته بود به تصویر بلعم باعورا را نگاه میکردم که با تحقیر میگفت تو از من بدتری
متوجه شدم میخواهد با یکی از اقوامش در وین تماس بگیرد
گفتم اختلاف ساعت با وین چقدر است ؟
باز هم ان قهقهمه مستانه ولی با وانگی تمام بر روی کاناپه گفت تو که فهمیدی می خواهم با وین تماس
بگیرم اختلاف ساعت را نفهمبدی ؟
تماس گرفت و لاتین صحبت کرد و گوشی در دستش بود و گفت چه فهمیدی ... گفتم لاتین بلد نیستم فقط حدس میزنم با این مفهوم
گفته باشی
شخصی را پیدا کرده ام که میتواند در معالجه دخترت کمک کند تو که همه راه ها را رفته ای این را هم امتحان کن .... چشمانش برق زد و گفت و تو چه موجودی هستی
هنوز نمیتوانم باور کنم
غیر ممکن است تو به زبان مسلطی
گفتم من زبان نائینی که زمان مادریمان هست را بزرو می فهمم زبان خارجی بلد نیستم
دستش را به علامت نفی و رد کردن تکان داد و گفت
راه حل را بگو
راه علاج دخترش چیست ؟
گفتم باید تمرکز کنم دوازده دقیقه وقت میخواهم شاید بتوانم کمک کنم قول صددرصد نمیدهم
فقط قول بده اگر خوب شد دیگر وجود امام غائب را انکار نکنی ...
گفت تا جنون نگرفته ام برو و جواب بیاور... و به صحبتش با وین ادامه داد...
به کتاب خانه رفتم و من بودم و یقینی تمام اقبانوس لایتناهی محبت پدری مهربان تر و دلسوز تر از مادر ...
از اتاق آمدم ....
پایان ۳۲
دیدگاه ها (۰)

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.39 (روایت از زبان جون...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت ۱۸جونگ کوک :چته؟یونا:میشه منو ببرین پیش دوستام باید بهش...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

می خواستم رو در رو باهات حرف بزنم خودت‌و گرفتی ازم.گفتم نشد ...

Enemys Embrsce [ part ۳۱ ]

پارت ۹ (ویو یونمین)«خب جونک‌کوک‌....ساعت ⁶:³² هست دیگه باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط