BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_چهل_و_چهارم
پایین تخت هم یک قالیچه پشمی گرد، ست با سرویس خواب رو تختی گذاشته بود.
بالش های روی تختش، ۵ تا بودن. ۲ تا اصلی به رنگ سفید، ۲ تا مربعی به رنگ طوسی که یکی طرح هدفون و اون یکی متن 'Me' به رنگ قرمز که ازش خون میچکه نوشته بود، و آخرین بالش، بالش کوچیک مستطیلی که نوشته بود 'Life' <به معنی: زندگی>
بالای تختش، کلی قاب عکس با معنی و مفهوم جدایی گذاشته بود که اونها هم تم طوسی و مشکی و سفید داشتن.
من و روی تختش گذاشت. کنارم نشست تا پانسمان پام و باز کنه و بررسیش کنه، اما من هیچ علاقه ای نداشتم که دلش برام بسوزه و کاری برام بکنه، پس پام و عقب کشیدم. حس کردم دلخور شده اما [پس من چی! من نباید دلخور بشم ازت!؟]
سعی نکردم به چشماش نگاه کنم، خواستم بهش بفهمونم که این کاری نیست که با من میکنه
(سرد)من- منظورت از این کارا چیه؟ ها؟ تو دوست دختر داری پس دور من نَپِلِک.. الانم عین خیالت نباشه که دارم چه دردی رو تحمل میکنم.
هیچی نمیگفت، فقط با دقت به حرفام گوش میداد و من برای اولین بار دل و زدم بهودریا و خودم و خالی کردم
من- ها؟ چیه؟ چرا اونطوری نگام میکنی؟ من دیگه نمیتونم بهت بگم اقا، من همینم. ازت خواهش کردم بزار زندگی کنم، اما نذاشتی. حالا ببین، ببین چه بلایی سرم اوردی! ببین پام! بخدا قسم اگه بهزیستی بودم الان این اتفاق برام نمیوفتاد...
بانداژ پام و با شدت باز کردم. روش چرک بسته بود، خیلی وحشتناک بود، هنوزم ازش خون میومد و خونش لخته نبود.
چون به پام چسبیده بود، و من یهویی کشیدمش، جونم و به لب رسوند و شروع کرد به خون اومد
(فریاد)من- ببین، ببین این دسته گلایی هست که تو آب دادی...
اصلا گریم نمیومد، دیگه حوصله گریه نداشتم.
وقتی چشمش به پام افتاد حس کردم میخواد سکته کنه. همونطور که بلندم میکرد حرف میزد
تهیونگ- این چه کاریه! ببین شروع به خونریزی کرده!
سعی میکردم مقاومت کنم اما با محکم تر گرفتن پام از دست تهیونگ، اختیار از دستم در رفته بود و فقط غر میزدم.
(فریاد)من- از اولم خون میومد،، چه عجججججب فمیدی! همین الان بزارم پایین. اگه تا ۵ تانیه دیگه روی زمین نباشم خودت میدونی
توی ماشین گذاشتم. به رومنگاه کرد و پوزخند زد.
(شطتنت)تهیونگ- گنده تر از دهنت حرف میزنی یا جوجه!
#رمان#Roman
#ادامه_پارت_چهل_و_چهارم
پایین تخت هم یک قالیچه پشمی گرد، ست با سرویس خواب رو تختی گذاشته بود.
بالش های روی تختش، ۵ تا بودن. ۲ تا اصلی به رنگ سفید، ۲ تا مربعی به رنگ طوسی که یکی طرح هدفون و اون یکی متن 'Me' به رنگ قرمز که ازش خون میچکه نوشته بود، و آخرین بالش، بالش کوچیک مستطیلی که نوشته بود 'Life' <به معنی: زندگی>
بالای تختش، کلی قاب عکس با معنی و مفهوم جدایی گذاشته بود که اونها هم تم طوسی و مشکی و سفید داشتن.
من و روی تختش گذاشت. کنارم نشست تا پانسمان پام و باز کنه و بررسیش کنه، اما من هیچ علاقه ای نداشتم که دلش برام بسوزه و کاری برام بکنه، پس پام و عقب کشیدم. حس کردم دلخور شده اما [پس من چی! من نباید دلخور بشم ازت!؟]
سعی نکردم به چشماش نگاه کنم، خواستم بهش بفهمونم که این کاری نیست که با من میکنه
(سرد)من- منظورت از این کارا چیه؟ ها؟ تو دوست دختر داری پس دور من نَپِلِک.. الانم عین خیالت نباشه که دارم چه دردی رو تحمل میکنم.
هیچی نمیگفت، فقط با دقت به حرفام گوش میداد و من برای اولین بار دل و زدم بهودریا و خودم و خالی کردم
من- ها؟ چیه؟ چرا اونطوری نگام میکنی؟ من دیگه نمیتونم بهت بگم اقا، من همینم. ازت خواهش کردم بزار زندگی کنم، اما نذاشتی. حالا ببین، ببین چه بلایی سرم اوردی! ببین پام! بخدا قسم اگه بهزیستی بودم الان این اتفاق برام نمیوفتاد...
بانداژ پام و با شدت باز کردم. روش چرک بسته بود، خیلی وحشتناک بود، هنوزم ازش خون میومد و خونش لخته نبود.
چون به پام چسبیده بود، و من یهویی کشیدمش، جونم و به لب رسوند و شروع کرد به خون اومد
(فریاد)من- ببین، ببین این دسته گلایی هست که تو آب دادی...
اصلا گریم نمیومد، دیگه حوصله گریه نداشتم.
وقتی چشمش به پام افتاد حس کردم میخواد سکته کنه. همونطور که بلندم میکرد حرف میزد
تهیونگ- این چه کاریه! ببین شروع به خونریزی کرده!
سعی میکردم مقاومت کنم اما با محکم تر گرفتن پام از دست تهیونگ، اختیار از دستم در رفته بود و فقط غر میزدم.
(فریاد)من- از اولم خون میومد،، چه عجججججب فمیدی! همین الان بزارم پایین. اگه تا ۵ تانیه دیگه روی زمین نباشم خودت میدونی
توی ماشین گذاشتم. به رومنگاه کرد و پوزخند زد.
(شطتنت)تهیونگ- گنده تر از دهنت حرف میزنی یا جوجه!
#رمان#Roman
- ۲.۰k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط