تکپارتی از یونگی(درخواستی)
تکپارتی از یونگی(درخواستی)
(وقتی نصف شب گرسنت شد)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ویو ات)
به سمت مخالف تخت چرخیدم..
نه نمیاد.. خوابم نمیاد اوففف...
یهو صدای شکمم بلند شد...
فکر کنم واقعا گشنمه چرخیدم سمت یونگی با خیال راحت
خواب بود فکر کنم این بشر خوابو از منم بیشتر دوست داره
یهو یاد رامن هایی که صبح برام درست کرده بود افتادم آب
دهنم راه افتاد واییی خیلی گشنمه به ساعت نگاه کردم..
ساعت دو شب بود خدا.. یونگی رو بیدار کنم؟
نه بیدارش نمیکنم مگرنه تا صبح سرم غر میزنه که چرا
بیدارش کردم.. آروم از رو تخت بلند شدم همین که خواستم
قدم اول رو بردام دستم کشیده شد و دوباره پرت شدم رو
تخت... یونگی با چشمای بسته شروع کرد به حرف زدن..
یونگی: کجا بچه این وقت شب؟
بهش نگاه کردم و لب زدم...
ات: یونگیا ببخشید بیدارت کردم..
چشماش رو باز کرد و لب زد...
یونگی: گفتم این وقت شب کجا میری؟
ات: دارم میمیرم از گشنگی..
یونگی خندید..
یونگی: این وقت شب؟
ات: مگه گشنگی وقت میشناسه
خندید....
یونگی: باشه، پاشو بریم واست غذا درست کنم
با حرفش ذوق کردم و از تخت پریدم پایین..
ات: جدیی برام درست میکنی؟
یونگی: آره عشقم.
دستش رو گرفتم و تا پایین رفتیم وارد
آشپزخونه شدیم یونگی در کابینت رو باز کرد بسته رامن رو
بیرون آورد، منم خواستم رو اوپن بشینم ولی چون قدم کوتاه
بود نتونستم بشینم..
ات: یونگیا میشه منو بزاری رو اوپن؟
به سمتم چرخید نزدیکم شد..
بغلم کرد و منو گذاشت رو اوپن..
ات: مرسی عزیزم
نزدیکم شد لبش رو روی لبم گذاشت و یه مک عمیق گرفت
ازم جدا شد...
یونگی: خوشمزه بود..
خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم..
خنده ای به کارم کرد..
............
رامن درست شد از اوپن پریدم پایین..
ات: آخجون درست شد...
یونگی: بیا بخور خانوم شکمو..
ات: هی من شکمو نیستم..
یونگی: معلومه تو راست میگی عشقم بیا بخور سرد میشه
نشستم رو میز غذا خوری داشتم میخوردم که احساس کردم
یونگی داره نگام میکنه...
ات: یونگیا میخوای؟
یونگی: نه نمیخوام کوچولو خودت بخور
ات: باشه عشقم
و دوباره شروع کردم به خوردن...
........
غذا تموم شد به صندلی تکیه دادم دستم رو رویه شکمم
گذاشتم...
ات: آخ سیر شدم مرسی عزیزم عالی بود
یونگی: نوش جونت حالا بریم بخوابیم؟
ات: آره بریم..
به سمت بالا رفتیم رو تخت دارز کشیدیم..
یونگی از پشت بغلم کرد...
یونگی: شب بخیر عشقم
ات: شب بخیر پیشی کوچولوم
... پایان....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلام امیدوارم از این تکپارتی لذت برده باشید
اگه درخواستی داشتید حتما بهم بگید..
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
(وقتی نصف شب گرسنت شد)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ویو ات)
به سمت مخالف تخت چرخیدم..
نه نمیاد.. خوابم نمیاد اوففف...
یهو صدای شکمم بلند شد...
فکر کنم واقعا گشنمه چرخیدم سمت یونگی با خیال راحت
خواب بود فکر کنم این بشر خوابو از منم بیشتر دوست داره
یهو یاد رامن هایی که صبح برام درست کرده بود افتادم آب
دهنم راه افتاد واییی خیلی گشنمه به ساعت نگاه کردم..
ساعت دو شب بود خدا.. یونگی رو بیدار کنم؟
نه بیدارش نمیکنم مگرنه تا صبح سرم غر میزنه که چرا
بیدارش کردم.. آروم از رو تخت بلند شدم همین که خواستم
قدم اول رو بردام دستم کشیده شد و دوباره پرت شدم رو
تخت... یونگی با چشمای بسته شروع کرد به حرف زدن..
یونگی: کجا بچه این وقت شب؟
بهش نگاه کردم و لب زدم...
ات: یونگیا ببخشید بیدارت کردم..
چشماش رو باز کرد و لب زد...
یونگی: گفتم این وقت شب کجا میری؟
ات: دارم میمیرم از گشنگی..
یونگی خندید..
یونگی: این وقت شب؟
ات: مگه گشنگی وقت میشناسه
خندید....
یونگی: باشه، پاشو بریم واست غذا درست کنم
با حرفش ذوق کردم و از تخت پریدم پایین..
ات: جدیی برام درست میکنی؟
یونگی: آره عشقم.
دستش رو گرفتم و تا پایین رفتیم وارد
آشپزخونه شدیم یونگی در کابینت رو باز کرد بسته رامن رو
بیرون آورد، منم خواستم رو اوپن بشینم ولی چون قدم کوتاه
بود نتونستم بشینم..
ات: یونگیا میشه منو بزاری رو اوپن؟
به سمتم چرخید نزدیکم شد..
بغلم کرد و منو گذاشت رو اوپن..
ات: مرسی عزیزم
نزدیکم شد لبش رو روی لبم گذاشت و یه مک عمیق گرفت
ازم جدا شد...
یونگی: خوشمزه بود..
خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم..
خنده ای به کارم کرد..
............
رامن درست شد از اوپن پریدم پایین..
ات: آخجون درست شد...
یونگی: بیا بخور خانوم شکمو..
ات: هی من شکمو نیستم..
یونگی: معلومه تو راست میگی عشقم بیا بخور سرد میشه
نشستم رو میز غذا خوری داشتم میخوردم که احساس کردم
یونگی داره نگام میکنه...
ات: یونگیا میخوای؟
یونگی: نه نمیخوام کوچولو خودت بخور
ات: باشه عشقم
و دوباره شروع کردم به خوردن...
........
غذا تموم شد به صندلی تکیه دادم دستم رو رویه شکمم
گذاشتم...
ات: آخ سیر شدم مرسی عزیزم عالی بود
یونگی: نوش جونت حالا بریم بخوابیم؟
ات: آره بریم..
به سمت بالا رفتیم رو تخت دارز کشیدیم..
یونگی از پشت بغلم کرد...
یونگی: شب بخیر عشقم
ات: شب بخیر پیشی کوچولوم
... پایان....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلام امیدوارم از این تکپارتی لذت برده باشید
اگه درخواستی داشتید حتما بهم بگید..
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
- ۳.۱k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط