{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر مرد بزرگتر را به آرامی هل داد و از خوش جدا کرد

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:26
پسر مرد بزرگتر را به آرامی هل داد و از خوش جدا کرد.
-عوضی.. منظورم این نبود که بخاطر حسودی کردم! منظورم این بود که-
+دیشب زیرم بودی الان داری میگی رو اون دختره غیرتی شدی؟
با این حرف مرد جئون ساکت شد.. زبونش بند آمد.
انگشتان کشیده کیم روی حوله سفید دور کمر پسر را لمس کرد.
+میخوام دوباره-
جونگکوک مچ دست مرد را سفت گرفت.
-بهم دست نزن.. به بخدا قسم-
مرد دو مچ پسر را گرفت و بالای سرش قفل کرد.
+اگر بخوام میتونم همین الان جوری بف.اکت بدم که توان تکون خوردن رو نداشته باشی
با سکوت جئون، تهیونگ لبخندی زد.
+از اینکه انقدر لجبازی خوشم میاد، سنجاقک..
بوسه ای روی لب های ورم کرده پسر کاشت و رهایش کرد.
+لباس هاتو بپوش
-به تو ربطی نداره که چیکار میکنم
کیم چانه پسر را گرفت و فشرد.. انگار هشدار میداد.
+خوشم نمیاد حرفم رو تکرار کنم..
قلب پسر دوباره محکم میکوبید...
هر کس بود شاید تا الان برده اون عوضی میشد.. ولی جونگکوک جزو اون افراد نبود.
پسر سمت لباس های افتاده روی زمین رفت و آنها را برداشت.
-برو بیرون.. میخوام لباس بپوشم
کیم آهسته خندید.
+سنجاقکم.. من همه چیزو دیدم... میخوای چی رو مخفی کنی؟
پسر رو به مرد کرد.
-کیم بهت گفتم برو بیرون!
تهیونگ به معنای تسلیم دست هایش را بالا گرفت.
+باشه، باشه.. میرم.. ولی دیر نکنی...بیب
در اتاق را باز کرد.. و از آن بیرون رفت.
پسر خودش را در آینه نگاه کرد.. هیکی های کبود روی گردن روشنش.. لب های ورم کرده اش.. و آن درد لعنتی در کمر و زیر دلش..
چیکار کرده بود.. داشت به چی تبدیل میشد.. معشوق اون عوضی؟ معلومه نه!
نباید تسلیم میشد.. نباید خودشو به کیم میباخت.
حوله را از دور کمرش رها کرد و شروع به پوشیدن لباس هایش کرد.



قلب پسر داشت از جا کنده میشد.. چه اتفاقی برای جونگکوک افتاده بود.. کجا بود؟
^چیشد؟!
•جواب نمیده
با شنیدن این حرف از یونگی اشک هایش رها شد.
^اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی...
مین سمت پسر رفت و دستش را گرفت.
•دیونه ای؟ تهیونگ پیششه.. مطمئنم حالش خوبه..
جیمین دستش را از دست مرد بیرون کشید.
^تهیونگ پسر همون زنیه که خالمو کشت! برادر زاده همون عوضی ای که بابای کوک رو جلوی چشمام کشت! اگه بخواد بلایی سر جونگکوک بیاره قسم میخورم هم تو رو هم اون عوضی و هم خودمو میکشم!
_________________________________________________
بابت تاخیر باز هم معذرت میخوام عزیزانم
دوستون دارم✨🌹
دیدگاه ها (۸)

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:27یونگی با شنیدن حقایق از دهان پسر خشکش زد... •ب...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:28ادامه مسیر در سکوت پیش رفت. بلاخره به عمارت رس...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:25«رو به روی بار، 1۱:۱٠am»از ماشین لوکسش پیاده ش...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:24_________در ماشین لوکس اش نشسته بود و درحال رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط