{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک یونمینp

فیک یونمین(p10)
از کجا به کجا...؟

همین‌جوری که روزا می‌گذشت، رابطه‌ی یونگی و جیمین شبیه یه آهنگِ درست و حسابی شده بود؛ ریتم داشت، ملودی داشت، و از همه مهم‌تر، با هم هماهنگ بود. دیگه خبری از اون سُکوتای سنگین و معذب‌کننده اولش نبود. استودیو شده بود پاتوقِ اصلیشون؛ جایی که نه تنها تمرین می‌کردن، بلکه انگار که دنیای واقعی رو پشت در جا می‌ذاشتن و وارد یه دنیای دیگه می‌شدن.

یونگی که استادِ کاردرست و باحوصله‌ای بود، کم‌کم داشت جیمین رو هم واردِ دنیایِ پیچیده‌ی آهنگسازی می‌کرد. درس‌هاشون فقط رو کاغذ و نت‌نویسی نبود؛ بیشترش تجربی بود. یونگی می‌گفت: "ببین جیمین، هر نتی که می‌زنی، یه قصه داره. یه جورایی انگار داری با مخاطبت حرف می‌زنی. اون نتِ 'دو' که می‌زنی، می‌تونه اولِ یه ماجرا باشه، می‌تونه تهِ یه قصه‌ی دیگه. بستگی داره چطور، کجا، و با چه حسی بزنیش."

به جیمین یاد می‌داد چطور حالِ دلش رو تبدیل کنه به یه آهنگ. مثلاً اگه یه روز بارون می‌اومد و دلش می‌گرفت، چطور غمِ اون روز رو با نت‌های بمِ پیانو نشون بده. یا اگه یه اتفاقِ خوب می‌افتاد، چطور با یه ریتمِ تند و شاد، خوشحالیش رو به بقیه منتقل کنه. جیمین هم با ولعِ عجیبی گوش می‌داد و سعی می‌کرد همه‌چی رو قورت بده. انگار که یه دفعه چشمش به دنیایِ جدیدی باز شده بود.

"این قسمت رو گوش کن." یونگی یه تیکه‌ی آهنگ رو نواخت. یه ملودی آروم و غمگین بود، ولی انگار یه امیدی هم تهش بود. "اینجا که داشتم این رو می‌ساختم، حس می‌کردم توی یه تونلِ تاریک گیر افتادم. ولی تهِ ذهنم می‌دونستم که یه نوری هست. این آکوردها، این تغییرِ یهوییِ گام... این همون حسی بود که وقتی به اون نور فکر می‌کردم، بهم دست می‌داد."

جیمین با دقت گوش می‌داد و سعی می‌کرد اون حس رو درک کنه. "پس... موسیقی فقط صدا نیست، نه؟ انگار که یه جور... نقشه راهه؟ نقشه یه حس؟"

یونگی خندید. "آره، دقیقا! نقشه یه حس. نقشه یه سفر. نقشه یه دنیا."

یونگی بهش یاد داد که چطور با موسیقی، حرف‌هایی که تو دلش مونده رو بزنه. "یادته گفتی اون آهنگِ عاشقونه‌ت رو برای کسی ساختی که... خب، دیگه رفته؟" جیمین سرش رو تکون داد. "حالا می‌تونی همون آهنگ رو برداری، یه جور دیگه بزنیش. می‌تونی دلتنگیِ نبودنش رو توش بذاری، ولی می‌تونی عشق و خاطره‌های خوبش رو هم بذاری. می‌تونی نشون بدی که چطور اون حس‌ها، حتی اگه سخت باشن، بازم قشنگن."

جیمین امتحان کرد. همون آهنگِ قدیمی رو نواخت، ولی این بار، نت‌ها پر از حسرت بود، ولی نه اون حسرتی که آدم رو غرق کنه. یه جور حسرتی که آدم رو یادِ شیرینیِ خاطرات بندازه و یه لبخند بیاره رو لبش. تهِ آهنگ، دیگه بغض نداشت؛ بلکه یه آرامشِ عمیق بود.

"این... این خیلی فرق داره." جیمین گفت، صداش یه کم می‌لرزید. "انگار که... انگار دارم خودم رو می‌بخشم. یا... اون حس رو می‌بخشم."

یونگی اومد کنارش نشست و دستش رو گذاشت رو شونه‌ی جیمین. "وقتی با دلت موسیقی بسازی، اون حسِ سنگین، سبک می‌شه. چون تو تبدیلش کردی به یه چیزِ دیگه. یه چیزِ ماندگار. یه چیزِ قشنگ."

یونگی با دیدن پیشرفت‌های جیمین، حس کرد اون دیواری که سال‌ها دور خودش کشیده بود، نه تنها ترک برداشته، بلکه داره می‌ریزه. اون که همیشه فکر می‌کرد موسیقی یه راهیه برای قایم شدن از بقیه، حالا داشت می‌دید که موسیقی می‌تونه یه راه باشه برای نزدیک شدن، برای فهمیدن همدیگه، و برای شریک شدنِ احساسات. حضورِ جیمین تو استودیو، دیگه فقط حضورِ یه شاگرد نبود؛ بلکه حضورِ کسی بود که داشت بهش یاد می‌داد چطور دوباره به دنیا و آدم‌هاش اعتماد کنه.

اون روز، وقتی داشتن از استودیو می‌رفتن بیرون، جیمین به عکسِ قاب شده‌شون رو میز اشاره کرد. "یونگی، اون عکس... حس می‌کنم اون روز، یه نقطه عطف بود. حس کردم... واقعاً داشتیم یه چیزی رو می‌ساختیم."

یونگی یه نگاه به عکس انداخت و لبخند زد. "شاید. شاید هر دومون، اون روز تازه فهمیدیم که تنها بودن، تنها گزینه‌ی ما نیست."

با هم از استودیو رفتن بیرون، زیر آسمونِ آبیِ پاییزی. صدای خنده‌هاشون تو هوای خنک پخش شد و انگار که کلِ شهر، با اون موسیقیِ آرومی که تو دلشون بود، هماهنگ شد.


ببخشید کم شد
دیدگاه ها (۳)

فیک یونمین(p11)از کجا به کجا...؟ رابطه‌ی یونگی و جیمین حالا ...

فیک یونمین (p12) از کجا به کجا...؟ خب، بعد از اینکه جیمین او...

فیک یونمین(p9)از کجا به کجا...؟ رابطه‌ی یونگی و جیمین حالا ا...

فیک یونمین (p8)از کجا به کجا...؟ ملودی مشترکی که یونگی و جیم...

فیک یونمین(p16) از کجا به کجا...؟ موسیقی که ساخته بودند، حال...

فیک یونمین (p4)از کجا به کجا...؟ اون روز، یه چیزای جدیدی تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط