{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک یونمینp

فیک یونمین(p9)
از کجا به کجا...؟

رابطه‌ی یونگی و جیمین حالا از مرحله‌ی "همکاری" عبور کرده بود و وارد مرحله‌ی "استادی و شاگردی" شده بود. این تغییر، سکوتِ استودیو را پر از انرژی جدیدی کرده بود. یونگی، با آن دقت و وسواسی که در کارش داشت، شروع به آموزش اصول آهنگسازی به جیمین کرد. درس‌ها فقط محدود به تئوری موسیقی نبود؛ بلکه شامل تجربه‌ی زیسته‌ی یونگی به عنوان یک آهنگساز بود.

"می‌دونی جیمین، هر نت یه داستانی داره." یونگی روزی به جیمین گفت، در حالی که انگشتانش را روی کلاویه‌های پیانو حرکت می‌داد. "یه نتِ 'دو'ی ساده می‌تونه هم نمادِ شروع باشه، هم نمادِ پایان. بستگی داره کی، کجا، و چطور اون رو بنوازی. بستگی داره چه حسی پشتشه."

او به جیمین یاد داد که چطور احساسات مختلف را به آکوردها و ملودی‌ها ترجمه کند. چطور اندوهِ یک روز بارانی را در نت‌های پایین پیانو حس کند، یا شادیِ یک ملاقاتِ غیرمنتظره را با ضرب‌های تند و شاد ویولن‌سل بیان کند. جیمین با اشتیاق غریبی گوش می‌داد و همه چیز را جذب می‌کرد. او حالا دیگر فقط یک نوازند نبود؛ بلکه در حال کشفِ دنیای پیچیده‌ی ساختنِ موسیقی بود.

"ببین، این بخش رو گوش کن." یونگی قطعه‌ای را نواخت. ملودی آرام و غمگین بود، اما در دلش، کورسوی امیدی حس می‌شد. "اینجا، وقتی داشتم این رو می‌ساختم، حس می‌کردم که توی یه تونل تاریک گیر افتادم. ولی می‌دونستم که اون طرف، نور هست. این آکوردها، این تغییرِ ناگهانیِ گام، همون حسیه که وقتی به اون نور فکر می‌کردم، بهم دست می‌داد."

جیمین با دقت گوش می‌داد و سعی می‌کرد آن حس را درک کند. "پس... موسیقی فقط صدا نیست. یه جورایی... نقشه‌ست؟ نقشه‌ی یه احساس؟"

یونگی لبخندی زد. "دقیقا. نقشه‌ی یه احساس. نقشه‌ی یه سفر. نقشه‌ی یه دنیا."

او همچنین به جیمین یاد داد که چطور از موسیقی برای بیانِ افکار ناگفته‌اش استفاده کند. "یادته گفتی اون آهنگِ عاشقانه‌ت رو برای کسی ساختی که... خب، دیگه نیست؟" جیمین سر تکان داد. "حالا می‌تونی اون آهنگ رو برداری، و یه جور دیگه بنوازیش. می‌تونی غمِ نبودنش رو توش بذاری، ولی می‌تونی عشق و خاطراتِ خوبش رو هم بذاری. می‌تونی نشون بدی که چطور اون احساسات، حتی اگه سخت باشن، باز هم زیبا هستن."

جیمین سعی کرد. او همان قطعه‌ی قدیمی را نواخت، اما این بار، نت‌ها پر از حسرت بود، اما نه حسرتی که آدم را غرق کند؛ بلکه حسرتی که به یادِ شیرینیِ خاطرات، لبخندی بر لب می‌آورد. پایان قطعه، دیگر با بغض نبود؛ بلکه با آرامشی عمیق همراه بود.

"این... این خیلی فرق داره." جیمین گفت، صدایش کمی می‌لرزید. "انگار که... انگار که دارم خودم رو می‌بخشم. یا... می‌بخشم اون حس رو."

یونگی کنارش نشست و دستش را روی شانه جیمین گذاشت. "وقتی موسیقی رو با صداقت بسازی، اون حسِ سنگین، سبک می‌شه. چون تو اون رو تبدیل کردی به یه چیزِ دیگه. یه چیزِ مانا. یه چیزِ زیبا."

یونگی با دیدن این پیشرفت‌ها، حس می‌کرد که آن دیوارِ تنهایی‌اش، نه تنها ترک برداشته، بلکه در حال فرو ریختن بود. او که همیشه فکر می‌کرد هنر، راهی برای پنهان شدن از دنیاست، حالا داشت می‌دید که هنر می‌تواند راهی برای ارتباط، برای درک متقابل، و برای اشتراکِ احساسات باشد. حضور جیمین در استودیو، دیگر فقط حضور یک شاگرد نبود؛ بلکه حضور کسی بود که داشت به او یاد می‌داد چطور دوباره به دنیا و آدم‌هایش اعتماد کند.

آن روز، بعد از تمرین، وقتی داشتند استودیو را ترک می‌کردند، جیمین به عکسِ قاب شده‌شان روی میز اشاره کرد. "یونگی، اون عکس... حس می‌کنم اون روز، یه نقطه عطف بود. حس کردم... واقعا شروع کردیم به ساختن یه چیزی."

یونگی نگاهی به عکس انداخت و لبخندی زد. "شاید. شاید هر دومون، اون روز تازه فهمیدیم که تنهایی، تنها گزینه‌ی ما نیست."

آنها با هم از استودیو بیرون رفتند، زیر آسمانِ آبیِ پاییزی. صدای خنده‌هایشان در هوای خنک پیچید و انگار که تمام شهر، با موسیقیِ آرامِ در دلِ آنها، هماهنگ شده بود.


نظرتون رو بگید خوشگلا😭😭
دیدگاه ها (۲)

فیک یونمین(p10)از کجا به کجا...؟ همین‌جوری که روزا می‌گذشت، ...

فیک یونمین(p11)از کجا به کجا...؟ رابطه‌ی یونگی و جیمین حالا ...

فیک یونمین (p8)از کجا به کجا...؟ ملودی مشترکی که یونگی و جیم...

فیک یونمین (p7)از کجا به کجا...؟ آهنگی که شاید روزی، بتونه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط