P
P41
هوای کنار رودخانهٔ هان مثل همیشه دلنشین بود. موجهای آروم رودخانه، صدای قایقها از دور، و اون نسیم خنکی که میپیچید، یه حسِ آرامشِ خاصی داشت. اما برای تهیونگ، این آرامش فقط یه پسزمینه بود. اونجا ایستاده بود، با کت و شلوارِ تیرهاش که انگار با اندامِ لاغر و خوشتراشش هیچوقت کهنه نمیشد. موهاش رو به عقب سشوار کشیده بود؛ یه مدلِ ساده که باعث میشد خطِ فک و زاویههای صورتش بیشتر به چشم بیاد و جذابیتش رو چند برابر کنه. دستهاش رو بیحوصله انداخته بود تو جیبهای شلوارش و به منظرهٔ روبرو خیره شده بود، انگار منتظرِ کسی بود.
چند لحظه بعد، سایهای بلند کنارش نشست. مردی که اومده بود، کمی از تهیونگ بلندتر بود، کت چرمِ مشکی تنش بود و شلوار جینِ تیرهاش هم کهنه و راحت به نظر میرسید. یه حسِ خشن و در عین حال مرموز ازش میتراوید.
مردِ کتچرمی بدونِ مقدمه گفت:
×مدارک تکمیل و قویه. میتونه باعث نابودی هر پنج تا خانواده بشه.
تهیونگ حتی نگاهش رو از رودخونه برنداشت. با همون لحنِ خونسرد و کمی بیتفاوت همیشگیش گفت: تهیونگ:خوبه. تا دستورِ مادرخوانده خوب از مدارک محافظت کن.
مردِ کتچرمی پوزخندی زد.
×حالا که بحث مادرخوانده شد، جییون واقعاً کجاست؟
این بار، تهیونگ سرش رو چرخوند و با دقت به مردِ کنارش نگاه کرد. نگاهش سرد بود، اما یه برقِ خاص توی چشمهاش بود.
تهیونگ:حواست باشه کجا و کی و چجوری مادرخوانده رو خطاب میکنی.
مردِ قد بلند نیشخندی زد و با چشمهای زیباش، که حالا کمی شیطنت توش دیده میشد، خیره شد به چشمهای زیبای تهیونگ.
×مطمئناً بهتر از تو میدونم چجوری باید خواهرمو صدا کنم.
تهیونگ دهنش رو باز کرد که چیزی بگه، اما حرفِ مردِ قد بلند مکثی رو بین حرفهاش انداخت.
×جواب ندادی؛ کجاست مامی خواندهات؟
تهیونگ دندونهاش رو روی هم فشرد. نگاهش رو دوباره به رودخانه دوخت، اما این بار انگار داشت مسیرِ مخفیِ پشتِ موجها رو میدید. صداش کمی بمتر و جدیتر شد:
تهیونگ:به تو ربطی نداره که کجاست. همین که بدونی داره روی نقشهاش کار میکنه کافیه. فقط کاری که بهت گفته رو انجام بده.
مردِ قد بلند قهقههٔ بلندی سر داد.
×باشه بابا، حالا چرا میز...
حرفش با صدای ناگهانیای که از پشتِ سایهها اومد، قطع شد. صدایی که باعث شد مردِ کتچرمی ناخودآگاه به سمتش بچرخه. «تو!»
تهیونگ با شنیدنِ صدای آشنا، سرش رو برگردوند. از توی تاریکیِ لابلای درختها، نامجون آروم بیرون اومد. وحشتی توی صورتِ تهیونگ نبود؛ اون خوب عادتِ برادرِ بزرگترش رو میشناخت. نامجون سه قدم مونده به اون دو نفر ایستاد، دستهاش رو بیشتر فرو برد توی جیبهای شلوارش
×به به! ببین کی اینجاست...
نامجون:هنوزم پررویی، جیچول؟
مردِ کتچرمی، که حالا معلوم شد اسمش «جیچول» بود، دندونهاش رو روی هم فشار داد. قدمی نزدیکتر به نامجون برداشت و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
×یا، نامجونا...، اگه جییون نبود، الان تو هلفدونی بودی، پس زرِ زرِ گنده نکن!
نامجون یکی از ابروهاش رو بالا انداخت. یه قدم دیگه به جیچول نزدیک شد و دقیقاً توی صورتش گفت:
نامجون:یا، جیچول... ، اگه جییون نبود، تویی که الان ایستادی اصلاً وجود نداشت، پس زرِ زرِ مفت نکن!
تهیونگ که تا اون لحظه داشت سکوت میکرد و حرکاتِ این دو نفر رو مثل یه تماشاگرِ بیحوصله نگاه میکرد، حالا دستهاش رو به سینه زد.
تهیونگ:فعلاً که دوتاتون دارین زرِ زرِ مفت میکنین.
حرفِ تهیونگ باعث شد هر دو نفر، هم جیچول و هم نامجون، همزمان به سمتش بچرخند.
جی چول:یااا!
نامجون:یااا!
هر دو با هم گفتند.
تهیونگ:زهر مار!(تهیونگ با کلافگی گفت)جناب گونگ جیچول، اگه حرفاتون تموم شد، بفرمایید به برید و به کاراتون برسید. و جناب کیم نامجون،چی میخوای؟
جیچول چشمهاش رو ریز کرد، یه نگاهِ معنیدار به نامجون انداخت و برگشت و رفت. نامجون یه سرفهٔ خشک کرد تا گلوش صاف بشه.
نامجون:اومدم تا با هم حرف بزنیم.
تهیونگ: ما هیچ حرفی نداریم بزنیم!
تهیونگ قاطع گفت.
نامجون: داریم.(نامجون قدمی به سمت تهیونگ برداشت)از خیلی چیزا حرف داریم، ولی جنابعالی لج کردی ۱۵ ساله که لج کردی!
تهیونگ قفلِ دستهاش رو باز کرد. یه قدم به نامجون نزدیکتر شد. صدایش کمی بلندتر و تندتر شد:
تهیونگ: دقیقاً همونجا حرفای ما تموم شد که تو قول دادی بیای دنبالم، ولی هیچوقت نیومدی!
نامجون: تهیونگ... تو... تو...
نامجون انگار بغض کرده بود.
تهیونگ:من چی؟ ها؟ من چی؟!
تهیونگ با حرارت پرسید.
سلاید دو برادر بزرگتر جی یون«گونگ جی چول»و همینطور کاراگاهی که برای جی یون کار میکنه.
ادامش در کامنت
هوای کنار رودخانهٔ هان مثل همیشه دلنشین بود. موجهای آروم رودخانه، صدای قایقها از دور، و اون نسیم خنکی که میپیچید، یه حسِ آرامشِ خاصی داشت. اما برای تهیونگ، این آرامش فقط یه پسزمینه بود. اونجا ایستاده بود، با کت و شلوارِ تیرهاش که انگار با اندامِ لاغر و خوشتراشش هیچوقت کهنه نمیشد. موهاش رو به عقب سشوار کشیده بود؛ یه مدلِ ساده که باعث میشد خطِ فک و زاویههای صورتش بیشتر به چشم بیاد و جذابیتش رو چند برابر کنه. دستهاش رو بیحوصله انداخته بود تو جیبهای شلوارش و به منظرهٔ روبرو خیره شده بود، انگار منتظرِ کسی بود.
چند لحظه بعد، سایهای بلند کنارش نشست. مردی که اومده بود، کمی از تهیونگ بلندتر بود، کت چرمِ مشکی تنش بود و شلوار جینِ تیرهاش هم کهنه و راحت به نظر میرسید. یه حسِ خشن و در عین حال مرموز ازش میتراوید.
مردِ کتچرمی بدونِ مقدمه گفت:
×مدارک تکمیل و قویه. میتونه باعث نابودی هر پنج تا خانواده بشه.
تهیونگ حتی نگاهش رو از رودخونه برنداشت. با همون لحنِ خونسرد و کمی بیتفاوت همیشگیش گفت: تهیونگ:خوبه. تا دستورِ مادرخوانده خوب از مدارک محافظت کن.
مردِ کتچرمی پوزخندی زد.
×حالا که بحث مادرخوانده شد، جییون واقعاً کجاست؟
این بار، تهیونگ سرش رو چرخوند و با دقت به مردِ کنارش نگاه کرد. نگاهش سرد بود، اما یه برقِ خاص توی چشمهاش بود.
تهیونگ:حواست باشه کجا و کی و چجوری مادرخوانده رو خطاب میکنی.
مردِ قد بلند نیشخندی زد و با چشمهای زیباش، که حالا کمی شیطنت توش دیده میشد، خیره شد به چشمهای زیبای تهیونگ.
×مطمئناً بهتر از تو میدونم چجوری باید خواهرمو صدا کنم.
تهیونگ دهنش رو باز کرد که چیزی بگه، اما حرفِ مردِ قد بلند مکثی رو بین حرفهاش انداخت.
×جواب ندادی؛ کجاست مامی خواندهات؟
تهیونگ دندونهاش رو روی هم فشرد. نگاهش رو دوباره به رودخانه دوخت، اما این بار انگار داشت مسیرِ مخفیِ پشتِ موجها رو میدید. صداش کمی بمتر و جدیتر شد:
تهیونگ:به تو ربطی نداره که کجاست. همین که بدونی داره روی نقشهاش کار میکنه کافیه. فقط کاری که بهت گفته رو انجام بده.
مردِ قد بلند قهقههٔ بلندی سر داد.
×باشه بابا، حالا چرا میز...
حرفش با صدای ناگهانیای که از پشتِ سایهها اومد، قطع شد. صدایی که باعث شد مردِ کتچرمی ناخودآگاه به سمتش بچرخه. «تو!»
تهیونگ با شنیدنِ صدای آشنا، سرش رو برگردوند. از توی تاریکیِ لابلای درختها، نامجون آروم بیرون اومد. وحشتی توی صورتِ تهیونگ نبود؛ اون خوب عادتِ برادرِ بزرگترش رو میشناخت. نامجون سه قدم مونده به اون دو نفر ایستاد، دستهاش رو بیشتر فرو برد توی جیبهای شلوارش
×به به! ببین کی اینجاست...
نامجون:هنوزم پررویی، جیچول؟
مردِ کتچرمی، که حالا معلوم شد اسمش «جیچول» بود، دندونهاش رو روی هم فشار داد. قدمی نزدیکتر به نامجون برداشت و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
×یا، نامجونا...، اگه جییون نبود، الان تو هلفدونی بودی، پس زرِ زرِ گنده نکن!
نامجون یکی از ابروهاش رو بالا انداخت. یه قدم دیگه به جیچول نزدیک شد و دقیقاً توی صورتش گفت:
نامجون:یا، جیچول... ، اگه جییون نبود، تویی که الان ایستادی اصلاً وجود نداشت، پس زرِ زرِ مفت نکن!
تهیونگ که تا اون لحظه داشت سکوت میکرد و حرکاتِ این دو نفر رو مثل یه تماشاگرِ بیحوصله نگاه میکرد، حالا دستهاش رو به سینه زد.
تهیونگ:فعلاً که دوتاتون دارین زرِ زرِ مفت میکنین.
حرفِ تهیونگ باعث شد هر دو نفر، هم جیچول و هم نامجون، همزمان به سمتش بچرخند.
جی چول:یااا!
نامجون:یااا!
هر دو با هم گفتند.
تهیونگ:زهر مار!(تهیونگ با کلافگی گفت)جناب گونگ جیچول، اگه حرفاتون تموم شد، بفرمایید به برید و به کاراتون برسید. و جناب کیم نامجون،چی میخوای؟
جیچول چشمهاش رو ریز کرد، یه نگاهِ معنیدار به نامجون انداخت و برگشت و رفت. نامجون یه سرفهٔ خشک کرد تا گلوش صاف بشه.
نامجون:اومدم تا با هم حرف بزنیم.
تهیونگ: ما هیچ حرفی نداریم بزنیم!
تهیونگ قاطع گفت.
نامجون: داریم.(نامجون قدمی به سمت تهیونگ برداشت)از خیلی چیزا حرف داریم، ولی جنابعالی لج کردی ۱۵ ساله که لج کردی!
تهیونگ قفلِ دستهاش رو باز کرد. یه قدم به نامجون نزدیکتر شد. صدایش کمی بلندتر و تندتر شد:
تهیونگ: دقیقاً همونجا حرفای ما تموم شد که تو قول دادی بیای دنبالم، ولی هیچوقت نیومدی!
نامجون: تهیونگ... تو... تو...
نامجون انگار بغض کرده بود.
تهیونگ:من چی؟ ها؟ من چی؟!
تهیونگ با حرارت پرسید.
سلاید دو برادر بزرگتر جی یون«گونگ جی چول»و همینطور کاراگاهی که برای جی یون کار میکنه.
ادامش در کامنت
- ۹۵۶
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط