همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 105.
"ویو جئون جونگ کوک"
پنجشنبه...
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
چمدونم کنار در ورودی آماده بود.
پرواز تا چند ساعت دیگه بود و باید زودتر راه میافتادم.
خونه...
برخلاف همیشه ساکت بود.
نگاهم به راهروی طبقهی بالا افتاد.
اتاق دوین.
زیر لب گفتم:
_«دو روز بیشتر نیست...»
_«زود برمیگردم.»
آروم دستگیرهی چمدون رو گرفتم.
از پلهها پایین رفتم.
تق... تق...
هنوز به پلهی آخر نرسیده بودم که...
صدایی خفه از طبقهی بالا شنیدم.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم.
اما چند ثانیه بعد...
صدای لرزون دوین توی خونه پیچید.
+«...نه...»
قدمهام همونجا خشک شد.
دوباره...
این بار بلندتر.
+«نه... نرو...»
قلبم فرو ریخت.
چمدون رو همونجا رها کردم.
با عجله از پلهها بالا دویدم.
صدای گریهی دوین لحظهبهلحظه واضحتر میشد.
در اتاقش نیمهباز بود.
بدون فکر، در رو باز کردم.
دوین توی تخت خواب، بین ملحفهها پیچیده بود.
اشک از گوشهی چشمهاش سرازیر بود.
بیقرار سرش رو اینطرف و اونطرف تکون میداد.
با صدایی شکسته و پر از ترس گفت:
+«...جونگ کوک...»
+«لطفاً...»
+«منو تنها نذار...»
نفسم بند اومد.
کنار تخت زانو زدم.
آروم صداش کردم.
_«دوین...»
اما هنوز خواب بود.
انگار کابوس رهاش نمیکرد.
دستهاش توی هوا چیزی رو میگشت.
+«برنگرد...»
+«خواهش میکنم...»
+«منو رها نکن...»
قلبم درد گرفت.
بیاختیار دستش رو گرفتم.
_«من اینجام...»
اما انگار صدای منو نمیشنید.
اشکهاش بیشتر شد.
با هقهق گفت:
+«کوکی...»
+«میترسم...»
دیگه نتونستم فقط نگاهش کنم.
خیلی آروم روی لبهی تخت نشستم.
سرش رو با احتیاط به سینهم تکیه دادم.
بازوهام رو دورش حلقه کردم.
دستم آروم روی موهاش حرکت کرد.
_«هیس...»
_«آروم...»
_«من اینجام، بچه...»
همون لحظه...
دوین با وحشت از خواب پرید.
نفسنفس میزد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد...
وقتی چشمش به من افتاد...
بدون اینکه چیزی بگه...
با تمام توان لباسم رو چنگ زد.
صورتش رو توی شونهم پنهون کرد.
هقهق گریهاش اتاق رو پر کرده بود.
_«آروم...»
دوباره موهاش رو نوازش کردم.
_«فقط خواب بود.»
صدای لرزونش بین گریهها گم میشد.
+«دیدم...»
+«دیدم رفتی...»
+«هرچی صدات زدم...»
+«برنگشتی...»
چشمهام رو بستم.
برای لحظهای...
دیگه سفر دو روزه هم به نظرم خیلی طولانی اومد.
آروم پیشونیش رو نوازش کردم و با صدایی مطمئن گفتم:
_«نگاه کن به من.»
دوین با چشمهای خیس سرش رو بالا آورد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«من هنوز اینجام.»
_«الان کنارتم.»
_«و تا وقتی آروم نشی...»
_«هیچ جا نمیرم.»
دوین فقط سرش رو تکون داد.
دوباره آروم به سینهم تکیه داد.
و من...
برای اولین بار...
دلم نمیخواست از اون اتاق بیرون برم.
پارت 105.
"ویو جئون جونگ کوک"
پنجشنبه...
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
چمدونم کنار در ورودی آماده بود.
پرواز تا چند ساعت دیگه بود و باید زودتر راه میافتادم.
خونه...
برخلاف همیشه ساکت بود.
نگاهم به راهروی طبقهی بالا افتاد.
اتاق دوین.
زیر لب گفتم:
_«دو روز بیشتر نیست...»
_«زود برمیگردم.»
آروم دستگیرهی چمدون رو گرفتم.
از پلهها پایین رفتم.
تق... تق...
هنوز به پلهی آخر نرسیده بودم که...
صدایی خفه از طبقهی بالا شنیدم.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم.
اما چند ثانیه بعد...
صدای لرزون دوین توی خونه پیچید.
+«...نه...»
قدمهام همونجا خشک شد.
دوباره...
این بار بلندتر.
+«نه... نرو...»
قلبم فرو ریخت.
چمدون رو همونجا رها کردم.
با عجله از پلهها بالا دویدم.
صدای گریهی دوین لحظهبهلحظه واضحتر میشد.
در اتاقش نیمهباز بود.
بدون فکر، در رو باز کردم.
دوین توی تخت خواب، بین ملحفهها پیچیده بود.
اشک از گوشهی چشمهاش سرازیر بود.
بیقرار سرش رو اینطرف و اونطرف تکون میداد.
با صدایی شکسته و پر از ترس گفت:
+«...جونگ کوک...»
+«لطفاً...»
+«منو تنها نذار...»
نفسم بند اومد.
کنار تخت زانو زدم.
آروم صداش کردم.
_«دوین...»
اما هنوز خواب بود.
انگار کابوس رهاش نمیکرد.
دستهاش توی هوا چیزی رو میگشت.
+«برنگرد...»
+«خواهش میکنم...»
+«منو رها نکن...»
قلبم درد گرفت.
بیاختیار دستش رو گرفتم.
_«من اینجام...»
اما انگار صدای منو نمیشنید.
اشکهاش بیشتر شد.
با هقهق گفت:
+«کوکی...»
+«میترسم...»
دیگه نتونستم فقط نگاهش کنم.
خیلی آروم روی لبهی تخت نشستم.
سرش رو با احتیاط به سینهم تکیه دادم.
بازوهام رو دورش حلقه کردم.
دستم آروم روی موهاش حرکت کرد.
_«هیس...»
_«آروم...»
_«من اینجام، بچه...»
همون لحظه...
دوین با وحشت از خواب پرید.
نفسنفس میزد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد...
وقتی چشمش به من افتاد...
بدون اینکه چیزی بگه...
با تمام توان لباسم رو چنگ زد.
صورتش رو توی شونهم پنهون کرد.
هقهق گریهاش اتاق رو پر کرده بود.
_«آروم...»
دوباره موهاش رو نوازش کردم.
_«فقط خواب بود.»
صدای لرزونش بین گریهها گم میشد.
+«دیدم...»
+«دیدم رفتی...»
+«هرچی صدات زدم...»
+«برنگشتی...»
چشمهام رو بستم.
برای لحظهای...
دیگه سفر دو روزه هم به نظرم خیلی طولانی اومد.
آروم پیشونیش رو نوازش کردم و با صدایی مطمئن گفتم:
_«نگاه کن به من.»
دوین با چشمهای خیس سرش رو بالا آورد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«من هنوز اینجام.»
_«الان کنارتم.»
_«و تا وقتی آروم نشی...»
_«هیچ جا نمیرم.»
دوین فقط سرش رو تکون داد.
دوباره آروم به سینهم تکیه داد.
و من...
برای اولین بار...
دلم نمیخواست از اون اتاق بیرون برم.
- ۱.۴k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط