{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۳۷)

🔹 #او_را ... (۳۷)




اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکاری کنم ،

شماره مرجان افتاد رو صفحه !



- الو ...



- الو و زهرمااااااار



- مرسی 😅



- کجایی ترنم 😭

اخه من از دست تو چیکارکنم 😭

خواهش میکنم یا این بی صاحابو بنداز دور ،

یا هروقت کارت دارم جواب بده !!


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-سی-و-هفتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۶۲)بالاخره با صدای فریادی که داشت هرلحظه نزدی...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط