{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۳۹)

🔹 #او_را ... (۳۹)




دستشو بخیه کردن و بهش یه سرم وصل کردن .

علیرضا سرشو انداخته بود پایین و اخماش تو هم بود ...



نمیفهمیدم از دست من عصبانیه یا عرشیا !



دلم میخواست گریه کنم

دلم میخواست زار بزنم



تحمل یه مرد ضعیف برام غیر قابل قبول بود.



- تو چرا اینقدر ضعیفی؟؟



- ترنم ...

نمیفهمی چرا؟؟

بیشعور اینا همش بخاطر توعه !


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-سی-و-نهم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۶۲)بالاخره با صدای فریادی که داشت هرلحظه نزدی...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط