ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.4
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از یه مدت که دیگه واقعاً سردم شده بود، بلند شدم. جونگ کوک هم بدون حرف بلند شد و دنبالم اومد. برگشتیم داخل خونه، ولی نه سمت نشیمن اصلی. من رفتم سمت اتاق مطالعه کوچیک پدرم که تو راهرو سمت چپ بود. همیشه وقتی مهمون داشتیم، اونجا پناه میگرفتم.
در رو آروم باز کردم. بوی کتابهای قدیمی و چوب مبلها تو هوا بود. لامپ رو روشن کردم و یه نور نارنجی ملایم همه جا پخش شد. جونگ کوک هم پشت سرم اومد داخل. در رو بست و تکیه داد به چهارچوب.
من رفتم سمت قفسهها و یه کتاب قدیمی شعر رو برداشتم. فقط برای اینکه دستم مشغول باشه. جونگ کوک هم آروم قدم زد تو اتاق و به عکسهای خانوادگی روی دیوار نگاه کرد. عکس من کوچولو که با پدرم تو پارک بودیم، عکس مامانم وقتی جوون بود، اینا...
(تو دلم با خودم)
+ چرا اومد دنبالم؟ مگه قرار نبود از "دخترای کتابخون" دور بمونه؟
اون یه عکس رو که من تو ۱۲ سالگیم با یه دسته گل وحشی بودم، بیشتر نگاش کرد. بعد آروم گفت:
(کمحرف)
- چشات از بچگی هم همین رنگ بوده؟
من یه لحظه جا خوردم. انتظار نداشتم حرفی بزنه.
(تعجب اما راحت)
+ آره. مامانم میگه از بابابزرگم به ارث رسیده. میگه خاصه.
جونگ کوک فقط سر تکون داد و ادامه داد به گشتن تو اتاق. من نشستم روی مبل چرم قهوهای و پاهامو جمع کردم زیر خودم. کتاب رو باز کردم ولی دوباره همون صفحه اول رو نگاه میکردم.
چند دقیقه گذشت. اونم اومد نشست روی مبل روبهروی من. پاهاشو دراز کرد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت. خالکوبیهای دستش کامل معلوم بود. یه جمجمه با گلهای پیچیده، یه گرگ، چند تا خط و علامت که نمیدونستم یعنی چی.
من جرأت کردم و آروم پرسیدم:
(کنجکاو)
+ این خالکوبیها... دردشون زیاد بود؟
اون یه لحظه به دستش نگاه کرد و بعد شونه بالا انداخت.
(بیتفاوت)
- عادت کردم.
جواب کوتاه. مثل همیشه. ولی حداقل جواب داد.
من لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
(آروم)
+ من فقط یه خالکوبی کوچیک پشت گوشم دارم. یه برگ کوچولو. وقتی ۱۶ سالم بود زدم. مامانم هنوزم هر بار میبینه اخم میکنه.
جونگ کوک یه ابرو بالا برد. انگار داشت تصور میکرد. بعد نگاهش یه لحظه روی گوشم موند، ولی سریع برگردوند.
(تو دلم)
+ این پسره عجیبه. یه لحظه سرد مثل یخ، یه لحظه کنجکاوی تو چشماش میدرخشه.
از بیرون صدای پدر جونگ کوک اومد که داشت با پدرم خداحافظی میکرد. وقت رفتنشون بود. جونگ کوک از جاش بلند شد و قبل از اینکه بره، یه لحظه وایساد.
(سرد ولی نه مثل قبل)
- مراقب خودت باش، ا.ت کیم.
بعد رفت. در رو بست و من تنها موندم تو اتاق مطالعه. بوی عطرش هنوز تو هوا بود.
نشستم و به مبل تکیه دادم. قلبم هنوز تند میزد. کتاب از دستم افتاد رو زمین. خم شدم برداشتمش و زیر لب زمزمه کردم:
(لبخند و گیج)
+ جونگ کوک جئون... تو دقیقاً چی هستی؟
اون شب تا صبح نتونستم درست بخوابم. فقط به اون نیم ساعت تو اتاق مطالعه فکر میکردم و به این که فردا چی قراره بشه...............
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.4
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از یه مدت که دیگه واقعاً سردم شده بود، بلند شدم. جونگ کوک هم بدون حرف بلند شد و دنبالم اومد. برگشتیم داخل خونه، ولی نه سمت نشیمن اصلی. من رفتم سمت اتاق مطالعه کوچیک پدرم که تو راهرو سمت چپ بود. همیشه وقتی مهمون داشتیم، اونجا پناه میگرفتم.
در رو آروم باز کردم. بوی کتابهای قدیمی و چوب مبلها تو هوا بود. لامپ رو روشن کردم و یه نور نارنجی ملایم همه جا پخش شد. جونگ کوک هم پشت سرم اومد داخل. در رو بست و تکیه داد به چهارچوب.
من رفتم سمت قفسهها و یه کتاب قدیمی شعر رو برداشتم. فقط برای اینکه دستم مشغول باشه. جونگ کوک هم آروم قدم زد تو اتاق و به عکسهای خانوادگی روی دیوار نگاه کرد. عکس من کوچولو که با پدرم تو پارک بودیم، عکس مامانم وقتی جوون بود، اینا...
(تو دلم با خودم)
+ چرا اومد دنبالم؟ مگه قرار نبود از "دخترای کتابخون" دور بمونه؟
اون یه عکس رو که من تو ۱۲ سالگیم با یه دسته گل وحشی بودم، بیشتر نگاش کرد. بعد آروم گفت:
(کمحرف)
- چشات از بچگی هم همین رنگ بوده؟
من یه لحظه جا خوردم. انتظار نداشتم حرفی بزنه.
(تعجب اما راحت)
+ آره. مامانم میگه از بابابزرگم به ارث رسیده. میگه خاصه.
جونگ کوک فقط سر تکون داد و ادامه داد به گشتن تو اتاق. من نشستم روی مبل چرم قهوهای و پاهامو جمع کردم زیر خودم. کتاب رو باز کردم ولی دوباره همون صفحه اول رو نگاه میکردم.
چند دقیقه گذشت. اونم اومد نشست روی مبل روبهروی من. پاهاشو دراز کرد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت. خالکوبیهای دستش کامل معلوم بود. یه جمجمه با گلهای پیچیده، یه گرگ، چند تا خط و علامت که نمیدونستم یعنی چی.
من جرأت کردم و آروم پرسیدم:
(کنجکاو)
+ این خالکوبیها... دردشون زیاد بود؟
اون یه لحظه به دستش نگاه کرد و بعد شونه بالا انداخت.
(بیتفاوت)
- عادت کردم.
جواب کوتاه. مثل همیشه. ولی حداقل جواب داد.
من لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
(آروم)
+ من فقط یه خالکوبی کوچیک پشت گوشم دارم. یه برگ کوچولو. وقتی ۱۶ سالم بود زدم. مامانم هنوزم هر بار میبینه اخم میکنه.
جونگ کوک یه ابرو بالا برد. انگار داشت تصور میکرد. بعد نگاهش یه لحظه روی گوشم موند، ولی سریع برگردوند.
(تو دلم)
+ این پسره عجیبه. یه لحظه سرد مثل یخ، یه لحظه کنجکاوی تو چشماش میدرخشه.
از بیرون صدای پدر جونگ کوک اومد که داشت با پدرم خداحافظی میکرد. وقت رفتنشون بود. جونگ کوک از جاش بلند شد و قبل از اینکه بره، یه لحظه وایساد.
(سرد ولی نه مثل قبل)
- مراقب خودت باش، ا.ت کیم.
بعد رفت. در رو بست و من تنها موندم تو اتاق مطالعه. بوی عطرش هنوز تو هوا بود.
نشستم و به مبل تکیه دادم. قلبم هنوز تند میزد. کتاب از دستم افتاد رو زمین. خم شدم برداشتمش و زیر لب زمزمه کردم:
(لبخند و گیج)
+ جونگ کوک جئون... تو دقیقاً چی هستی؟
اون شب تا صبح نتونستم درست بخوابم. فقط به اون نیم ساعت تو اتاق مطالعه فکر میکردم و به این که فردا چی قراره بشه...............
ادامه دارد.............
- ۶.۳k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط