ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.5
(روایت از زبان نویسنده)
---
صبح روز بعد، آفتاب از پنجرههای بزرگ ویلا میتابید و بوی قهوه و نون تست همه جای خونه پیچیده بود. خانواده جئون هنوز نرفته بودن. پدر جونگ کوک و پدر ا.ت شب دیروقت تا صبح درباره یه پروژه مشترک حرف زده بودن و تصمیم گرفتن یه روز دیگه هم بمونن.
ا.ت با موهای آشفته و یه تیشرت گشاد سفید، از پلهها پایین اومد. هنوز خوابآلود بود. وقتی وارد آشپزخونه شد، جونگ کوک رو دید که پشت کانتر ایستاده و یه بطری شیر موز تازه رو با یه دست باز میکرد. موهاش خیس بود، انگار تازه دوش گرفته بود. تیشرت مشکی تنگش به عضلههای بازو و سینهش چسبیده بود و خالکوبیهایش زیر نور صبح بیشتر به چشم میاومد.
جونگ کوک سرش رو بلند کرد و برای یه ثانیه چشمان آبی-سبز ا.ت رو نگاه کرد. ا.ت هم سریع نگاهش رو دزدید و رفت سمت یخچال.
(آروم و سعی در خونسردی)
+ صبح بخیر...
جونگ کوک فقط سر تکان داد. ولی وقتی ا.ت دستش رو دراز کرد که جعبه آب پرتقال رو برداره، جونگ کوک بدون حرف جعبه رو از بالا برداشت و به دستش داد. انگشتاشون برای یه لحظه به هم خورد.
ا.ت یه "مرسی" کوچولو گفت و سریع رفت سمت میز ناهارخوری. قلبش دوباره تند شده بود. نشست و شروع کرد به خوردن تست با مربا، ولی ذهنش جای دیگه بود.
جونگ کوک هم اومد نشست. روبهروی ا.ت. پاهاشو دراز کرد و به گوشیش نگاه میکرد، ولی هر چند ثانیه یه بار چشمش میافتاد به دختر مقابلش. به اون چشمان عجیب، به موهای بلند که هنوز کامل شونه نشده بودن، به لبخند کوچیکی که وقتی مربا به لبش میچسبید روی لبش مینشست.
مامان ا.ت با ذوق وارد آشپزخونه شد و گفت امروز هوا عالیه و بهتره همه برن بیرون. پیشنهاد داد برن یه پیکنیک کوچیک کنار رودخونه پشت ویلا. پدرها قبول کردن چون هنوز کارشون تموم نشده بود.
چند ساعت بعد، همه تو فضای باز کنار رودخونه بودن. ا.ت یه کتاب و یه پتو برداشته بود و رفته بود زیر سایه یه درخت بزرگ بشینه. جونگ کوک هم کمی دورتر، روی یه سنگ نشسته بود و سیگار میکشید. ولی چشمش مدام میرفت سمت ا.ت.
ا.ت کتاب رو باز کرد ولی نتونست حتی یه خط بخونه. باد ملایم موهاش رو به هم میریخت و گاهی نگاه میکرد به جونگ کوک که باد تیشرتش رو به بدنش میچسبوند.
(تو دلش)
+ چرا هر جا میرم اونم هست؟ یا شاید... من دارم دنبالش میرم؟
جونگ کوک سیگارش رو خاموش کرد و آروم بلند شد. به جای اینکه بره پیش پدرش، اومد و چند متری ا.ت نشست. بدون حرف. فقط رودخونه رو نگاه میکرد.
ا.ت کتاب رو بست و زانوهاشو بغل کرد. سکوت بینشون بود، ولی این سکوت دیگه آزاردهنده نبود. بیشتر مثل یه چیزی راحت و... خطرناک.
جونگ کوک بالاخره آروم گفت:
(کمحرف اما جدی)
- دیشب تو اتاق مطالعه... چرا ازم نترسیدی؟
ا.ت بهش نگاه کرد. چشمان آبی-سبزش زیر نور خورشید درخشانتر به نظر میرسید.
(صادقانه)
+ چون تو هنوز بهم آسیبی نزده بودی. و چون... فکر میکنم زیر اون ظاهر سرد، یه آدم معمولی هم باشه.
جونگ کوک خندید. خنده کوتاهی که بیشتر شبیه یه نفس بود. برای اولین بار واقعیتر به نظر میرسید.
(با تمسخر ملایم)
- تو خیلی ساده به آدما نگاه میکنی، ا.ت کیم.
ولی این بار تو صدایش، یه ذره گرما بود. یه ذره که خودش هم متوجهش نشد.
هوا آرومتر شده بود. رودخونه صدا میکرد و باد میوزید. هیچکدوم نمیدونستن این شروع چی بود، ولی هر دو حس میکردن چیزی داره تغییر میکنه.............
ادامه دارد...............
چطوره؟ خوشتون میاد از این فیک؟
فعلا چون اول های فیک هستش شرط نمیزارم ولی انتظار دارم لایک و کامنت ها منفجر بشه🤍
بوس به همگی توننننننن🤍🤍
Forbidden Weakness
p.5
(روایت از زبان نویسنده)
---
صبح روز بعد، آفتاب از پنجرههای بزرگ ویلا میتابید و بوی قهوه و نون تست همه جای خونه پیچیده بود. خانواده جئون هنوز نرفته بودن. پدر جونگ کوک و پدر ا.ت شب دیروقت تا صبح درباره یه پروژه مشترک حرف زده بودن و تصمیم گرفتن یه روز دیگه هم بمونن.
ا.ت با موهای آشفته و یه تیشرت گشاد سفید، از پلهها پایین اومد. هنوز خوابآلود بود. وقتی وارد آشپزخونه شد، جونگ کوک رو دید که پشت کانتر ایستاده و یه بطری شیر موز تازه رو با یه دست باز میکرد. موهاش خیس بود، انگار تازه دوش گرفته بود. تیشرت مشکی تنگش به عضلههای بازو و سینهش چسبیده بود و خالکوبیهایش زیر نور صبح بیشتر به چشم میاومد.
جونگ کوک سرش رو بلند کرد و برای یه ثانیه چشمان آبی-سبز ا.ت رو نگاه کرد. ا.ت هم سریع نگاهش رو دزدید و رفت سمت یخچال.
(آروم و سعی در خونسردی)
+ صبح بخیر...
جونگ کوک فقط سر تکان داد. ولی وقتی ا.ت دستش رو دراز کرد که جعبه آب پرتقال رو برداره، جونگ کوک بدون حرف جعبه رو از بالا برداشت و به دستش داد. انگشتاشون برای یه لحظه به هم خورد.
ا.ت یه "مرسی" کوچولو گفت و سریع رفت سمت میز ناهارخوری. قلبش دوباره تند شده بود. نشست و شروع کرد به خوردن تست با مربا، ولی ذهنش جای دیگه بود.
جونگ کوک هم اومد نشست. روبهروی ا.ت. پاهاشو دراز کرد و به گوشیش نگاه میکرد، ولی هر چند ثانیه یه بار چشمش میافتاد به دختر مقابلش. به اون چشمان عجیب، به موهای بلند که هنوز کامل شونه نشده بودن، به لبخند کوچیکی که وقتی مربا به لبش میچسبید روی لبش مینشست.
مامان ا.ت با ذوق وارد آشپزخونه شد و گفت امروز هوا عالیه و بهتره همه برن بیرون. پیشنهاد داد برن یه پیکنیک کوچیک کنار رودخونه پشت ویلا. پدرها قبول کردن چون هنوز کارشون تموم نشده بود.
چند ساعت بعد، همه تو فضای باز کنار رودخونه بودن. ا.ت یه کتاب و یه پتو برداشته بود و رفته بود زیر سایه یه درخت بزرگ بشینه. جونگ کوک هم کمی دورتر، روی یه سنگ نشسته بود و سیگار میکشید. ولی چشمش مدام میرفت سمت ا.ت.
ا.ت کتاب رو باز کرد ولی نتونست حتی یه خط بخونه. باد ملایم موهاش رو به هم میریخت و گاهی نگاه میکرد به جونگ کوک که باد تیشرتش رو به بدنش میچسبوند.
(تو دلش)
+ چرا هر جا میرم اونم هست؟ یا شاید... من دارم دنبالش میرم؟
جونگ کوک سیگارش رو خاموش کرد و آروم بلند شد. به جای اینکه بره پیش پدرش، اومد و چند متری ا.ت نشست. بدون حرف. فقط رودخونه رو نگاه میکرد.
ا.ت کتاب رو بست و زانوهاشو بغل کرد. سکوت بینشون بود، ولی این سکوت دیگه آزاردهنده نبود. بیشتر مثل یه چیزی راحت و... خطرناک.
جونگ کوک بالاخره آروم گفت:
(کمحرف اما جدی)
- دیشب تو اتاق مطالعه... چرا ازم نترسیدی؟
ا.ت بهش نگاه کرد. چشمان آبی-سبزش زیر نور خورشید درخشانتر به نظر میرسید.
(صادقانه)
+ چون تو هنوز بهم آسیبی نزده بودی. و چون... فکر میکنم زیر اون ظاهر سرد، یه آدم معمولی هم باشه.
جونگ کوک خندید. خنده کوتاهی که بیشتر شبیه یه نفس بود. برای اولین بار واقعیتر به نظر میرسید.
(با تمسخر ملایم)
- تو خیلی ساده به آدما نگاه میکنی، ا.ت کیم.
ولی این بار تو صدایش، یه ذره گرما بود. یه ذره که خودش هم متوجهش نشد.
هوا آرومتر شده بود. رودخونه صدا میکرد و باد میوزید. هیچکدوم نمیدونستن این شروع چی بود، ولی هر دو حس میکردن چیزی داره تغییر میکنه.............
ادامه دارد...............
چطوره؟ خوشتون میاد از این فیک؟
فعلا چون اول های فیک هستش شرط نمیزارم ولی انتظار دارم لایک و کامنت ها منفجر بشه🤍
بوس به همگی توننننننن🤍🤍
- ۴۶۷
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط