𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹
صدای آژیر، سکوت سرد سحرگاه را در هم شکست. در کمتر از چند ثانیه، پادگان از خواب بیدار شد. سربازها با عجله از چادر ها بیرون میآمدند، جلیقههای ضدگلوله را روی شانههایشان میانداختند و در حالی که بند پوتینهایشان را میبستند، به سمت محوطهی اصلی میدویدند. صدای برخورد اسلحهها، بیسیمهایی که مدام خشخش میکردند و فریاد فرماندهان، فضای پادگان را پر کرده بود. آسمان هنوز خاکستری بود و ابرهای تیره روی کوهها سایه انداخته بودند و بادی سرد، پرچم کشور را به شدت تکان میداد .
صدای قدمهایی منظم در راهرو پیچید . همه بیاختیار ساکت شدند ؛ نگاهها به یک سمت چرخید. مردی با یونیفرم مشکی فرماندهی، آرام از میان صف سربازها عبور میکرد. قد بلندش باعث میشد حتی از فاصلهی دور هم میان بقیه دیده شود. کلاه نظامی سایهای روی چشمهای سردش انداخته بود و چهرهی آرامش هیچ نشانی از اضطراب نداشت؛ انگار نه انگار قرار بود تا چند ساعت دیگر وارد سختترین نبرد سالهای اخیر شود. هر سربازی که از کنارش رد میشد ناخودآگاه صاف میایستاد.
_ سلام، جناب فرمانده!
_ صبح بخیر، قربان!
او تنها با تکان کوتاهی از سر جواب سلامها را میداد. نه لبخندی و نه حرف اضافهای . همین سکوت، بیشتر از هر فریادی اقتدارش را نشان میداد. کیم تهیونگ ، فرماندهی نیروهای ویژه. مردی که در تمام سالهای خدمتش، حتی یک مأموریت شکستخورده در پروندهاش ثبت نشده بود ، مثل یک جنگجوی بی احساس میجنگد اما فقط کسانی که سالها کنارش خدمت کرده بودند، میدانستند حقیقت چیز دیگری است. تهیونگ هیچوقت جان سربازهایش را با پیروزی عوض نمیکرد ، اگر مجبور میشد بین موفقیت عملیات و نجات یکی از نیروهایش یکی را انتخاب کند...همیشه نجات افرادش را انتخاب میکرد و به همین دلیله که افرادش، بدون لحظهای تردید، حاضرند تا آخرین نفس از دستوراتش پیروی کنند. تهیونگ مقابل چادر فرماندهی ایستاد. نگاهش برای لحظهای روی آسمان ماند . باد سردی از کنار صورتش گذشت . آرام وارد ساختمان شد. چادر فرماندهی کوچکتر از همیشه به نظر میرسید. روی دیوار، نقشهی مرز بین دو کشور نصب شده بود و چراغهای قرمز، محل درگیریها را نشان میدادند ، چند افسر ارشد دور میز ایستاده بودند . با ورود تهیونگ، همه سکوت کردند. فرماندهی کل، مردی حدوداً شصت ساله با موهای جوگندمی، پوشهای قرمز را روی میز گذاشت.
_ بالاخره رسیدی
تهیونگ : با من کاری داشتید ؟!
فرمانده پوشه را به سمت او هل داد
_ اطلاعات نهایی عملیات
تهیونگ پوشه رو باز کرد . چند عکس هوایی ، مختصات دقیق ، مسیرهای نفوذ و در آخر، تصویری از پایگاهی که سالها دست دشمن باقی مانده بود. نگاهش چند لحظه روی عکس ثابت ماند.
_ اگر این پایگاه سقوط کنه، راه تدارکات دشمن قطع میشه و احتمالاً جنگ ظرف چند هفته تموم میشه
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از روی نقشه بردارد، پرسید
تهیونگ : میزان تلفات پیشبینیشده؟
چند لحظه سکوت برقرار شد
_ حدود شصت درصد
ابروهای تهیونگ نامحسوس در هم رفت. شصت درصد...یعنی از هر ده نفری که همراهش میرفتند، شاید ۷ نفر هرگز برنمیگشتند. دستش را روی لبهی میز گذاشت.
تهیونگ : مسیر دوم؟
_ مینگذاری شده
تهیونگ : مسیر سوم؟
_ زیر دید مستقیم تکتیراندازهای دشمنه
دوباره سکوت ، تهیونگ آرام نفس عمیقی کشید.
تهیونگ : پس چاره ای نداریم
فرماندهی کل لبخند محوی زد
_ هنوز هم مثل همیشه تصمیم میگیری
تهیونگ پوشه رو بست
تهیونگ : چون هنوز هم مثل همیشه، میخوام بیشترین نفراتم زنده برگردن
_ تهیونگ...این آخرین مأموریت توئه . بعد از این، پروندهی خدمتت بسته میشه. سالها جنگیدی...و هنوز هم مثل همون روزای اول مهربونه و دل رحمی
لحظه به نشان های نظامیه روی لباس تهیونگ نگاه کرد
_ خب ؟ حالا بعد از این میخوای چیکار کنی ؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت . نگاهش دوباره به عکس پایگاه افتاد.
تهیونگ : زندگیای که هر روز صدای انفجار توش شنیده بشه...دیگه زندگی نیست . شاید....فقط بشینم تو خونه و فیلم ببینم ؟
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت
تهیونگ پوشه رو از روی میز برداشت و از اتاق فرماندهی بیرون آمد. در بسته شد ، چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی از پشت سرش شنید.
_ تهیونگ
تهیونگ ایستاد و برگشت ، فرمانده کل با قدمهایی آرام به سمتش آمد.
بقیش تو کامنتا
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹
صدای آژیر، سکوت سرد سحرگاه را در هم شکست. در کمتر از چند ثانیه، پادگان از خواب بیدار شد. سربازها با عجله از چادر ها بیرون میآمدند، جلیقههای ضدگلوله را روی شانههایشان میانداختند و در حالی که بند پوتینهایشان را میبستند، به سمت محوطهی اصلی میدویدند. صدای برخورد اسلحهها، بیسیمهایی که مدام خشخش میکردند و فریاد فرماندهان، فضای پادگان را پر کرده بود. آسمان هنوز خاکستری بود و ابرهای تیره روی کوهها سایه انداخته بودند و بادی سرد، پرچم کشور را به شدت تکان میداد .
صدای قدمهایی منظم در راهرو پیچید . همه بیاختیار ساکت شدند ؛ نگاهها به یک سمت چرخید. مردی با یونیفرم مشکی فرماندهی، آرام از میان صف سربازها عبور میکرد. قد بلندش باعث میشد حتی از فاصلهی دور هم میان بقیه دیده شود. کلاه نظامی سایهای روی چشمهای سردش انداخته بود و چهرهی آرامش هیچ نشانی از اضطراب نداشت؛ انگار نه انگار قرار بود تا چند ساعت دیگر وارد سختترین نبرد سالهای اخیر شود. هر سربازی که از کنارش رد میشد ناخودآگاه صاف میایستاد.
_ سلام، جناب فرمانده!
_ صبح بخیر، قربان!
او تنها با تکان کوتاهی از سر جواب سلامها را میداد. نه لبخندی و نه حرف اضافهای . همین سکوت، بیشتر از هر فریادی اقتدارش را نشان میداد. کیم تهیونگ ، فرماندهی نیروهای ویژه. مردی که در تمام سالهای خدمتش، حتی یک مأموریت شکستخورده در پروندهاش ثبت نشده بود ، مثل یک جنگجوی بی احساس میجنگد اما فقط کسانی که سالها کنارش خدمت کرده بودند، میدانستند حقیقت چیز دیگری است. تهیونگ هیچوقت جان سربازهایش را با پیروزی عوض نمیکرد ، اگر مجبور میشد بین موفقیت عملیات و نجات یکی از نیروهایش یکی را انتخاب کند...همیشه نجات افرادش را انتخاب میکرد و به همین دلیله که افرادش، بدون لحظهای تردید، حاضرند تا آخرین نفس از دستوراتش پیروی کنند. تهیونگ مقابل چادر فرماندهی ایستاد. نگاهش برای لحظهای روی آسمان ماند . باد سردی از کنار صورتش گذشت . آرام وارد ساختمان شد. چادر فرماندهی کوچکتر از همیشه به نظر میرسید. روی دیوار، نقشهی مرز بین دو کشور نصب شده بود و چراغهای قرمز، محل درگیریها را نشان میدادند ، چند افسر ارشد دور میز ایستاده بودند . با ورود تهیونگ، همه سکوت کردند. فرماندهی کل، مردی حدوداً شصت ساله با موهای جوگندمی، پوشهای قرمز را روی میز گذاشت.
_ بالاخره رسیدی
تهیونگ : با من کاری داشتید ؟!
فرمانده پوشه را به سمت او هل داد
_ اطلاعات نهایی عملیات
تهیونگ پوشه رو باز کرد . چند عکس هوایی ، مختصات دقیق ، مسیرهای نفوذ و در آخر، تصویری از پایگاهی که سالها دست دشمن باقی مانده بود. نگاهش چند لحظه روی عکس ثابت ماند.
_ اگر این پایگاه سقوط کنه، راه تدارکات دشمن قطع میشه و احتمالاً جنگ ظرف چند هفته تموم میشه
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از روی نقشه بردارد، پرسید
تهیونگ : میزان تلفات پیشبینیشده؟
چند لحظه سکوت برقرار شد
_ حدود شصت درصد
ابروهای تهیونگ نامحسوس در هم رفت. شصت درصد...یعنی از هر ده نفری که همراهش میرفتند، شاید ۷ نفر هرگز برنمیگشتند. دستش را روی لبهی میز گذاشت.
تهیونگ : مسیر دوم؟
_ مینگذاری شده
تهیونگ : مسیر سوم؟
_ زیر دید مستقیم تکتیراندازهای دشمنه
دوباره سکوت ، تهیونگ آرام نفس عمیقی کشید.
تهیونگ : پس چاره ای نداریم
فرماندهی کل لبخند محوی زد
_ هنوز هم مثل همیشه تصمیم میگیری
تهیونگ پوشه رو بست
تهیونگ : چون هنوز هم مثل همیشه، میخوام بیشترین نفراتم زنده برگردن
_ تهیونگ...این آخرین مأموریت توئه . بعد از این، پروندهی خدمتت بسته میشه. سالها جنگیدی...و هنوز هم مثل همون روزای اول مهربونه و دل رحمی
لحظه به نشان های نظامیه روی لباس تهیونگ نگاه کرد
_ خب ؟ حالا بعد از این میخوای چیکار کنی ؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت . نگاهش دوباره به عکس پایگاه افتاد.
تهیونگ : زندگیای که هر روز صدای انفجار توش شنیده بشه...دیگه زندگی نیست . شاید....فقط بشینم تو خونه و فیلم ببینم ؟
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت
تهیونگ پوشه رو از روی میز برداشت و از اتاق فرماندهی بیرون آمد. در بسته شد ، چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی از پشت سرش شنید.
_ تهیونگ
تهیونگ ایستاد و برگشت ، فرمانده کل با قدمهایی آرام به سمتش آمد.
بقیش تو کامنتا
- ۳۸۹
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط