{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁸

صبح...جونگ‌سو با پاکتی در دست وارد اتاق شد ، چهره‌اش جدی‌تر از همیشه بود. جونگکوک از حالت صورتش فهمید اتفاقی افتاده است.
جونگکوک : چی شده؟!
جونگ‌سو پاکت رو روی میز گذاشت
جونگ‌سو : یکی از آدمایی که قبلاً برای لوکا کار می‌کرد دیشب دستگیر شده
جونگکوک : تو از کجا فهمیدی؟!
جونگ‌سو : هنوز آدمایی دارم که خبر برام میارن
و پوزخندی زد و چند عکس از توی پاکت درآورد و روی میز پخش کرد. تصاویر تار دوربین‌های مداربسته...انباری قدیمی کنار اسکله ، چند کامیون ، چند مرد مسلح را نشون میداد
جونگ‌سو : امشب آخرین معامله‌شونه ؛ بعد از امشب...لوکا از کشور میره
جونگکوک بدون معطلی عکس‌ها را برداشت.
جونگکوک : آدرسش کجاست؟
جونگ‌سو آهی کشید
جونگ‌سو : جونگکوک...نباید بری
جونگکوک : نمیشه
جونگ‌سو : اونجا رفتن مثل خودکشیه
جونگکوک اسلحه‌اش رو برداشت
جونگکوک : من ماه ها منتظر همین روز بودم ، دیگه صبر نمیکنم وقت ندارم
جونگ‌سو : حداقل تنها نرو
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و پوزخندی زد
جونگکوک : از اولم تنها بودم ، دیگه عادت کردم
در رو باز کرد اما قبل از بیرون رفتن، صدای جونگ‌سو پشت سرش آمد.
جونگ‌سو :...زنده برگرد
جونگکوک چیزی نگفت ، فقط در رو بست و رفت

....

ته‌سونگ وارد اتاق جلسه شد ، روی تخته نقشه‌ی همان اسکله نصب شده بود. چند مأمور دور میز ایستاده بودند. ته‌سونگ با اشاره به نقشه گفت
ته‌سونگ : امشب عملیات شروع میشه و هدف فقط یک نفره...لوکا رومانو ، نیرو هارو آماده کنید و به تهیونگ هم چیزی نگین . نباید چیزی از این عملیات بفهمه
بی خبر از اینکه ، تهیونگ از پشت در نیمه‌باز، تمام حرف‌های جلسه را شنیده بود. نگاهش روی نقشه مانده بود. اسکله...همان جایی که جونگکوک بدون شک به آن می‌رفت.

........

تهیونگ وارد پارکینگ ساختمان شد ، ماشینش همان‌جا بود. در صندوق عقب را باز کرد و چند لحظه به اسلحه‌ی کمری‌اش خیره ماند ، بعد کارت شناسایی پلیس را از جیبش بیرون آورد و آن را چند ثانیه میان انگشتانش نگه داشت. تمام زندگی‌اش...تمام سال‌هایی که برای رسیدن به این نشان زحمت کشیده بود...و تمام روز های خوبی که این نشان ازش گرفته بود....آرام آن را داخل داشبورد گذاشت و در داشبورد را بست .
تهیونگ : از اینجا به بعد...دیگه فقط خودمم

ماشین را روشن کر در و به سمت اسکله حرکت کرد.

.......

جونگکوک زودتر از همه رسیده بود و پشت کانتینرهای زنگ‌زده پنهان شد. از دور...چراغ چند کامیون روشن شد و مردهای مسلح یکی‌یکی پیاده می‌شدندذو چند ثانیه بعد...ماشین مشکی لوکا وارد محوطه شد. جونگکوک نفس عمیقی کشید و دستش دور اسلحه محکم‌تر شد .
جونگکوک : بالاخره...

........

همون لحظه...چند صد متر دورتر...ماشین تهیونگ بی‌صدا کنار جاده متوقف شد و از ماشین پیاده شد. اسلحه را برداشت و نگاهی کوتاه به شانه‌ی بانداژشده‌اش انداخت. هنوز درد می‌کرد...اما اهمیتی نداشت. نگاهش را به سمت اسکله دوخت.
تهیونگ : فقط...این بار دیر نرسم...

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۲)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁹هوا کاملاً تاریک شده بود...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹صدای آژیر، سکوت سرد سحرگاه را در هم...

آن سوی مرز 𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫بعضی جنگ‌ها برای تصاحب سرزمین شر...

آن سوی مرز 𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫جنگ، سال‌ها بود که میان دو کشور ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁷دود کم‌کم از بین می‌رفت ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁸جونگکوک سوویچ رو برداشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط