{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
دیدگاه ها (۴)

شبتون بخیر من رفتم کپه مرگمو بزارم

سلام صبحتون به خیرو خوشی

احمقانه ترین،مضحک ترین، ودروغین ترینبهانه برای پایان دادن به...

چلا کسی منو دوست نداره اصلا منم با همتون قهرم

𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز" part: ²⁰"صبح زود با این...

شاهزداه قصر سیاه پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط