فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۰۰
دختره گریه هایش شروع شدن با آرامی اشک میریختن م*تجاوزش زخمی شده بود و نمیتوانست کمک اش کنه اینشبراش دردآور بود
دختره با دست اش کت جیمین رو کنار زد ولی جیمین نگذاشت که کارش را انجام بده شاید فقد میخواست کمکش کنه ولی جیمین چنان هولش داد که پشت اش خورد به درخت و درد بدی رو دوره پهلو اش حس کرد
آه خفیف ایاز دهانش بیرون رفت
جیمین : تو ... نمیتونی ..ب..بهم دست بزنی فهمیدی لال معیوب ..
درد داشت بیشتر روش تعصیر میکرد رو زمین نشست و دستش روگذاشت جا زخم اش
جیمین : این اصلا درد نمیکنه در ... برابر دردی که خانواده تو برای مادرم درست کردن
دختره دستش رو گذاشت پهلو زخمیش و از رو زمین بلند شد به سمته جیمین رفت و کنارش نشست ... با دستش چانه جیمین رو گرفته و سمته خودش چرخاند تو چشم هایش خیره شد ... میخواست چی بگه جیمین باز هم خیره در همان نگاه شد ... در آن شب تاریک فقد نور چشم های این دختر تون جا رو نورانی کرده بود ....
جیمین : گمشو .... فقد برو گمشو .. ازت متنفرم
اخره حرفشرا با داد گفت و باز هم دختره ای که جلو اش زانو زده رو هول داد ..
جیمین دیگه چشم هایش سیاهی میدید دختره زود دست به کار شد دست جیمین رو گرفته و از رو زمین بلندش کرد دیدش ... دودی را دید که از پایین به بالا میرفت با فکر اینکه شاید کسی اونجا باشه که کمکش کنه ...
راهی شد سمته همان دود ...دور نبود پس زود رسید کلبه کوچیک و نقلی بود به راهشان ادامه دادن تقریبا وارد کلبه شدن گرم بود و چراغ های دستی روشن انگار کسی اینجا بود همان طور که دست جیمین را گرفته برد سمته تشک سفید کنار شومینه و روش دراز کشید با صورت عرق کرده به دختره خیره شد زود سمته شومینه رفت و با انداخت چوبه زیاد آتیش را روشن کرد ...
جیمین بدونه صدا بلند و اخم برعکس بیحال گفت
جیمین : اگه ... اینجارو ... گ..رم کنی.. خون...ریزی ب..بیشتر می..شه
در ذهنش تکرار کرد ( باید هر کاری بکنم تا جیمین رو نجات بدم ) از رو زمین بلندش شد و به اطراف نگاه کرد .. پارچ آبی را برداشت و رو آتیش ریخت با جیز آتیش فهمید که دیگه ردی از آتیش نیست به گشتند ادامه داد بلکه یک کاغذ و خودکار پیدا کنه .. و موفق هم شد مشغول نوشتن شد .. و کنار جیمین نشست کاغذ رو سمتش گرفت ...
پارت ۲۰۰
دختره گریه هایش شروع شدن با آرامی اشک میریختن م*تجاوزش زخمی شده بود و نمیتوانست کمک اش کنه اینشبراش دردآور بود
دختره با دست اش کت جیمین رو کنار زد ولی جیمین نگذاشت که کارش را انجام بده شاید فقد میخواست کمکش کنه ولی جیمین چنان هولش داد که پشت اش خورد به درخت و درد بدی رو دوره پهلو اش حس کرد
آه خفیف ایاز دهانش بیرون رفت
جیمین : تو ... نمیتونی ..ب..بهم دست بزنی فهمیدی لال معیوب ..
درد داشت بیشتر روش تعصیر میکرد رو زمین نشست و دستش روگذاشت جا زخم اش
جیمین : این اصلا درد نمیکنه در ... برابر دردی که خانواده تو برای مادرم درست کردن
دختره دستش رو گذاشت پهلو زخمیش و از رو زمین بلند شد به سمته جیمین رفت و کنارش نشست ... با دستش چانه جیمین رو گرفته و سمته خودش چرخاند تو چشم هایش خیره شد ... میخواست چی بگه جیمین باز هم خیره در همان نگاه شد ... در آن شب تاریک فقد نور چشم های این دختر تون جا رو نورانی کرده بود ....
جیمین : گمشو .... فقد برو گمشو .. ازت متنفرم
اخره حرفشرا با داد گفت و باز هم دختره ای که جلو اش زانو زده رو هول داد ..
جیمین دیگه چشم هایش سیاهی میدید دختره زود دست به کار شد دست جیمین رو گرفته و از رو زمین بلندش کرد دیدش ... دودی را دید که از پایین به بالا میرفت با فکر اینکه شاید کسی اونجا باشه که کمکش کنه ...
راهی شد سمته همان دود ...دور نبود پس زود رسید کلبه کوچیک و نقلی بود به راهشان ادامه دادن تقریبا وارد کلبه شدن گرم بود و چراغ های دستی روشن انگار کسی اینجا بود همان طور که دست جیمین را گرفته برد سمته تشک سفید کنار شومینه و روش دراز کشید با صورت عرق کرده به دختره خیره شد زود سمته شومینه رفت و با انداخت چوبه زیاد آتیش را روشن کرد ...
جیمین بدونه صدا بلند و اخم برعکس بیحال گفت
جیمین : اگه ... اینجارو ... گ..رم کنی.. خون...ریزی ب..بیشتر می..شه
در ذهنش تکرار کرد ( باید هر کاری بکنم تا جیمین رو نجات بدم ) از رو زمین بلندش شد و به اطراف نگاه کرد .. پارچ آبی را برداشت و رو آتیش ریخت با جیز آتیش فهمید که دیگه ردی از آتیش نیست به گشتند ادامه داد بلکه یک کاغذ و خودکار پیدا کنه .. و موفق هم شد مشغول نوشتن شد .. و کنار جیمین نشست کاغذ رو سمتش گرفت ...
- ۱۴.۶k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط