فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۱۹۹
با صدا شلیک اسلحه و صداهای مرد ها که به گوشش خورد شوکه ایستاد زود دختره رو سمته اغوشش نزدیک کرد و چرخید سمته صدا همه آن ها به سمتش میآمدن دختره با بغض تو گلو به جیمین نزدیک نزدیک شد میترسید ترس از اینکه دیگه پدر و مادرش را نبیند ترس اینکه برای همیشه تنها باشه ...
جیمین باز هم مچ دست دختره رو گرفت و نگاهی به درخت ها انداخت ... وبا دویدن سمته درخت های دختره رو هم کنارش برد
جیمین : فقد اینجوری نمیتونن پیدامون کنند
جاده ای که بالا بود و درخت ها پایین باعث سرخوردن اشون رو زمین شدن و باز خم به قدم های خودشان راهی بودن .. دیگر هیچ صدایی نمیشنید و به راه خودشان راهی بودن خودشان نمیدانست آن که ای راه به چی میرسن دیر وقت شب بود ماه بالا سر آن دو نفر و سکوت جز زوزه های گرگ و صدا های معذب گربه ها به گوش میخورد تاریکی آن جا دختره ۱۶ ساله را میترساند تا حدی که با شنیدن زوزه گرگ بدنش میلرزید اینش برای اون دختر شوکه کننده بود چرا این مرد کنارش اینقدر آرومه چرا حرفی نمیزنه اگه وقت های دیگی بود الان سره اون دختر چه بلایی میآورد دختره با فکر اون * کار * ها بدنش به لرزه افتاد و افکارش را کنار گذاشت به راهش ادامه میداد بخاطر هوای سرد هر دو باز های خودش را گرفته و به اطراف اش نگاه میکرد ناگهانی گربه ای از شاخه درخت به سمته دختره خودش را انداخت و ات تنها کاری که کرد داد زدن و پرت کردن خودش به طرفه جیمین و خوردنش به شانه اش باعث گفتن ( اخ) از دهان جیمین دختره رو متعجب سمته نگاه کرد ...
جیمین حال خوبی نداشت صورت عرق کرده و چشم های بیحال دختره رو نگران تر کرد
با چشم های گرد اش بهش خیره شد ... ( چی شده ) فقد میخواست این حرف را بزنه ولی نمیتوانست فقد با چشم های درشت بهش خیره سد ..
جیمین : چیزی نیست ...
چینی میان ابرو هایش نشست و با افکارش درگیر شد ( من از کجا فهمیدم که چی میخواد بگه ) این حرف را در ذهن اش گفت با تکان خوردن کتش سمته راستش س*ینه اش افکارش را کنار گذاشت .....
دختره با چشم هایش درست میدید باور کردنش سخته بود خون " زخمی" شدن باعث لرزیدن بدن و دست هایش شد و بیشتر از همه بغض تو گلو دست کوچیک اش را سمته زخم بالا س*ینش زد و با دید تار از شدت اشک بهش خیره شد.. جیمین مثل همیشه پسش زد و با عصبانیت گفت
جیمین: کی بهت گفت دست کثیفت رو بهم بزنی
پارت ۱۹۹
با صدا شلیک اسلحه و صداهای مرد ها که به گوشش خورد شوکه ایستاد زود دختره رو سمته اغوشش نزدیک کرد و چرخید سمته صدا همه آن ها به سمتش میآمدن دختره با بغض تو گلو به جیمین نزدیک نزدیک شد میترسید ترس از اینکه دیگه پدر و مادرش را نبیند ترس اینکه برای همیشه تنها باشه ...
جیمین باز هم مچ دست دختره رو گرفت و نگاهی به درخت ها انداخت ... وبا دویدن سمته درخت های دختره رو هم کنارش برد
جیمین : فقد اینجوری نمیتونن پیدامون کنند
جاده ای که بالا بود و درخت ها پایین باعث سرخوردن اشون رو زمین شدن و باز خم به قدم های خودشان راهی بودن .. دیگر هیچ صدایی نمیشنید و به راه خودشان راهی بودن خودشان نمیدانست آن که ای راه به چی میرسن دیر وقت شب بود ماه بالا سر آن دو نفر و سکوت جز زوزه های گرگ و صدا های معذب گربه ها به گوش میخورد تاریکی آن جا دختره ۱۶ ساله را میترساند تا حدی که با شنیدن زوزه گرگ بدنش میلرزید اینش برای اون دختر شوکه کننده بود چرا این مرد کنارش اینقدر آرومه چرا حرفی نمیزنه اگه وقت های دیگی بود الان سره اون دختر چه بلایی میآورد دختره با فکر اون * کار * ها بدنش به لرزه افتاد و افکارش را کنار گذاشت به راهش ادامه میداد بخاطر هوای سرد هر دو باز های خودش را گرفته و به اطراف اش نگاه میکرد ناگهانی گربه ای از شاخه درخت به سمته دختره خودش را انداخت و ات تنها کاری که کرد داد زدن و پرت کردن خودش به طرفه جیمین و خوردنش به شانه اش باعث گفتن ( اخ) از دهان جیمین دختره رو متعجب سمته نگاه کرد ...
جیمین حال خوبی نداشت صورت عرق کرده و چشم های بیحال دختره رو نگران تر کرد
با چشم های گرد اش بهش خیره شد ... ( چی شده ) فقد میخواست این حرف را بزنه ولی نمیتوانست فقد با چشم های درشت بهش خیره سد ..
جیمین : چیزی نیست ...
چینی میان ابرو هایش نشست و با افکارش درگیر شد ( من از کجا فهمیدم که چی میخواد بگه ) این حرف را در ذهن اش گفت با تکان خوردن کتش سمته راستش س*ینه اش افکارش را کنار گذاشت .....
دختره با چشم هایش درست میدید باور کردنش سخته بود خون " زخمی" شدن باعث لرزیدن بدن و دست هایش شد و بیشتر از همه بغض تو گلو دست کوچیک اش را سمته زخم بالا س*ینش زد و با دید تار از شدت اشک بهش خیره شد.. جیمین مثل همیشه پسش زد و با عصبانیت گفت
جیمین: کی بهت گفت دست کثیفت رو بهم بزنی
- ۱۴.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط