فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۱۹۸
جیمین بی توجه به دختری که نفس تنگی داشت مچ دستش را باز هم گرفت و دوباره راهی شدن ..
جیمین : نمیتونیم صبر کنیم الانشم دیر کردیم باید زود تر بریم
با دیدنش چندیدن نفر سیاه پوش که قشنگ تز دور معلوم میشد که دست های همانانی هست که دنبالشون میکردن...
جیمین به طرف دیگی نگاه کرد ( لعنتی ) این حرف را گفت و راهی سمته ماشین ها شدن پشت یکی نشستن جیمین مثل همیشه به اطراف اش نگاه میکرد ولی دختره که در اغوشش بود به جیکین زول زده و ذوق رو لب هایش . .. از نظرش این فرد خوشتیپ ترین آدمی که در جهان برای خودش دیده بود ..
به نزدیک های آن دو نفر هیچ کس نبود جیمین وقتی این رو متوجه شد نگاهش را گرفت و سمته دختره دوخت ولی با چشم های مثل ماه مواجه شد ... برای لحظه ای غرق شد در نگاهش .... دختره لبخندی زد و دیدش را ندزدید جسمین چندیدن بار پله زد " مادرت هر شب زیر کنک های پدربزرگ ت گریه میکرد ر این جمله در گوشش اکو شد و با چینی رو پیشانی اش که نازه ایجاد کرد دیدش را دزدید و گفت
جیمین : بریم
همان جور که نشسته بودن راهی شدن با قدم های آرام و خم شدن از پشت سر ماشین ها میرفتن.... تا اینکه کله چراغ های کوچه روشن شدن جیمین شوکه به اطراف نگاه کرد....
جیمین: لعنت بهتون .. بدو
این بار مچ دست دختره را نگرفت و با سرعت خودش راهی شد وقتی نبود ات را متوجه شد که ایستاد ....
جیمین : کیم ات
چرخید به پشتش ولی هیچ کسنبود باز هم عصبی تر به اطراف نگاه کزد داشت دیونه نسشد این دختر تا چندیدن دقیقه پیش پیشش بود ولیهاا نمیدونست که کجاست دستی به موهایش کشید
جیمین : اوففف کیم ات کجاییی
دوباره سمته ماشین ها کنار جاده راهی شد کمی قدم برداشت که بلخره دختره رو دید که رو زمین نشسته و زانو اش را گرفته بود جیمین عصبی سمتش رفت و جلوش نشست
جیمین : داری چه غلتی میکنی ها ... امدا باهام نیومدی آره
دختره چشم هایپر از اش را باز کرد و به این گرگ دوخت ... دست اش را گذاشت رو زانو اش و به دو طرفسرشرا تکان داد
جیمین : الکی اعدا درنیار... پاشو دیگه..
مچ دستش را گرفت و بزور از رو زمین بلندش کرد صدایی به گوشش خورد
...: قربان پیداشون کردم
...: بگیرنشون چرا منتظرید
جیمین: پیرامون کردن بهخوشکی شانس بدو
باز هم مچ دستش را گرفت و راهی با قدم گفت
جیمین : همش تقصیره تو....
پارت ۱۹۸
جیمین بی توجه به دختری که نفس تنگی داشت مچ دستش را باز هم گرفت و دوباره راهی شدن ..
جیمین : نمیتونیم صبر کنیم الانشم دیر کردیم باید زود تر بریم
با دیدنش چندیدن نفر سیاه پوش که قشنگ تز دور معلوم میشد که دست های همانانی هست که دنبالشون میکردن...
جیمین به طرف دیگی نگاه کرد ( لعنتی ) این حرف را گفت و راهی سمته ماشین ها شدن پشت یکی نشستن جیمین مثل همیشه به اطراف اش نگاه میکرد ولی دختره که در اغوشش بود به جیکین زول زده و ذوق رو لب هایش . .. از نظرش این فرد خوشتیپ ترین آدمی که در جهان برای خودش دیده بود ..
به نزدیک های آن دو نفر هیچ کس نبود جیمین وقتی این رو متوجه شد نگاهش را گرفت و سمته دختره دوخت ولی با چشم های مثل ماه مواجه شد ... برای لحظه ای غرق شد در نگاهش .... دختره لبخندی زد و دیدش را ندزدید جسمین چندیدن بار پله زد " مادرت هر شب زیر کنک های پدربزرگ ت گریه میکرد ر این جمله در گوشش اکو شد و با چینی رو پیشانی اش که نازه ایجاد کرد دیدش را دزدید و گفت
جیمین : بریم
همان جور که نشسته بودن راهی شدن با قدم های آرام و خم شدن از پشت سر ماشین ها میرفتن.... تا اینکه کله چراغ های کوچه روشن شدن جیمین شوکه به اطراف نگاه کرد....
جیمین: لعنت بهتون .. بدو
این بار مچ دست دختره را نگرفت و با سرعت خودش راهی شد وقتی نبود ات را متوجه شد که ایستاد ....
جیمین : کیم ات
چرخید به پشتش ولی هیچ کسنبود باز هم عصبی تر به اطراف نگاه کزد داشت دیونه نسشد این دختر تا چندیدن دقیقه پیش پیشش بود ولیهاا نمیدونست که کجاست دستی به موهایش کشید
جیمین : اوففف کیم ات کجاییی
دوباره سمته ماشین ها کنار جاده راهی شد کمی قدم برداشت که بلخره دختره رو دید که رو زمین نشسته و زانو اش را گرفته بود جیمین عصبی سمتش رفت و جلوش نشست
جیمین : داری چه غلتی میکنی ها ... امدا باهام نیومدی آره
دختره چشم هایپر از اش را باز کرد و به این گرگ دوخت ... دست اش را گذاشت رو زانو اش و به دو طرفسرشرا تکان داد
جیمین : الکی اعدا درنیار... پاشو دیگه..
مچ دستش را گرفت و بزور از رو زمین بلندش کرد صدایی به گوشش خورد
...: قربان پیداشون کردم
...: بگیرنشون چرا منتظرید
جیمین: پیرامون کردن بهخوشکی شانس بدو
باز هم مچ دستش را گرفت و راهی با قدم گفت
جیمین : همش تقصیره تو....
- ۱۴.۷k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط