{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان من و تو از آنجا شروع شد ,

داستان من و تو از آنجا شروع شد ,

که پشت شیشه ی بی جان موبایل به هم جان دادیم...

با دکمه های سرد کیبرد ،

دست های هم را گرفتیم و گرمایش را حس کردیم...

با صورتک ها,همدیگر را بوسیدیم و طمع لب هایمان را چشیدیم...

آهنگی را هم زمان با هم گوش کردیم و اشک ریختیم...

شب بخیر هایمان پشت خط های موبایلمان جا نمی ماند...

امروز داستان برگشت...

آغوش هایمان واقعی ،

بوسه هایمان حقیقی, ،

ما با این تفاوت که دیگر من وتو نبودیم...

هرکداممان یک'او'داشتیم....

تو با او هستی و من در حسرت بودن با تو پشت شیشه ی سرد موبایل...

دلم لک زده برای یک صورتک بوسه....!

دلم لک زده برای یک آهنگ همزمان....

دلم لک زده برای یک شب بخیر و...
دیدگاه ها (۹)

کاش مخابرات یه روز صبح بهت اس ام اس میداد: مشترک محترم شما ق...

یــک اتاق...یک تخت...یک بغل...سهمِ ما از زندگی تجردی ست ،که ...

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قر...

این روزها , شبیه سایه ای شده ام ........ که عریانیِ خودش ر...

رهایم نکن خدابدون تو دنیا عجیب جای ترسناکی‌ست،چقدر می‌ترسم ب...

سلام عزیزم صبح بخیر ❣️❣️❣️❣️❣️❣️تو را ای ماهِ قلبم دوست دارم...

پروانه جان

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ با زحمت از تخت ...

The last part _چیشد؟(نگران) *منو ببخشید+چیزی نیست.. ممنونم*خ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

پارت بیست و یکم

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

یک هفته از موندن ات در عمارت گذشته بود.ات هنوز هر روز به راه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط