{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یــک اتاق...

یــک اتاق...

یک تخت...

یک بغل...

سهمِ ما از زندگی تجردی ست ،

که ریشه در تشنج ِدست ها دارد...

ما چیزی نیستیم جز دیوانگانی که ،

به دردِ خود خنده می کنند...

و به روزگارِ دیگران گریه...

ماعاشقانِ سرخورده از کذبِ قلب های متمدن ،

خسته از بیگانگی بستر ها...

خسته از بستر های بیگانه ،

تن به تاریکی و تنهایی و دود داده ایم...

ماتک خوابه هایی که باور کرده ایم ،

با دو خط شعرمی شود از مردگان فاصله گرفت...

ما محکومین به سلول های انفرادی ،

که یک روز باید اعتراف کنیم ،

سهمِ ما از زندگی ،

یک اتاق...

یک تخت...

یک بغل ...

بیشتر نیست...
دیدگاه ها (۱)

امشب , بوی نبودنت همه جا پیچیده . . . . و اینجا یک نفر در ...

چقدر دوست دارم که یکیو داشته باشم،ماله خود خودم...یکی که نگر...

کاش مخابرات یه روز صبح بهت اس ام اس میداد: مشترک محترم شما ق...

داستان من و تو از آنجا شروع شد , که پشت شیشه ی بی جان موبایل...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

یــک اتاق...یک تخت...یک بغل...سهمِ ما از زندگی تجردی ست ،که ...

یک اتاقیک تختیک بغلیک نفرسهمِ ما از زندگی‌ تجردی ‌ست که ریش...

یک اتاقیک تختیک بغلیک نفرسهمِ ما از زندگی‌ تجردی ‌ست که ریش...

شب تولدم پارت 21 ویو تهیون چشمم به ات و سونگ هو بود که ات در...

hi

ترسناک ترین مافیا (End) PART 19

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_شانزده_ام حوله رو دور خودش پیچید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط