{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⏰آدمها و ساعتها

⏰آدمها و ساعتها

به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود.

دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.

خوابیدم. وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.

آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت.

مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.

بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند.

بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.
دیدگاه ها (۳)

به بابام میگم بیل گیتس و زاکبرک هم از دانشگاه انصراف دادن ول...

دکتر اللهی قمشه ای

گاندی قشنگ میگه :اگر جرات زدن حرف حق را نداری لااقل برای ک...

اسم پروفایل خارجیا : Jimmy Butler Taylor CurneyStephen curr...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم -------part:25

My professor Chapter:2Part:90زمان حال| سئولهنوزم به یه نقطه ...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

فیک شوگا پارت هفتم مافیای بیرحم دختر لجباز

پارت. ۳۱

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۲ | «مقصد کجاست؟...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 37ویوی ا. تماشین ناگهان وارد ی...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتفردا بالاخره رسید.از صبح، هر چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط