{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟲

صبح روز بعد، باند فرودگاه اختصاصی پاریس زیر سایه‌ی سنگین ابرهای خاکستری زمستانی و مه غلیظ صبحگاهی قرار داشت.

هواپیمای مجلل و شخصی خانواده‌ی کیم روی آسفالت باند ایستاده بود و موتورهاش با صدای بم و ممتدی گرم می‌شدن..

بادیگاردها در حال جابه‌جایی چمدون‌ها بودن.

آقاو خانم کیم همراه با لارا و خانواده‌اش، کمی اون طرف‌تر در حال گفتگو بودن.

تهیونگ با کلاه مشکی که روی چشماش سایه انداخته بود و یقه پالتوش که بالا کشیده شده بود، با قدم‌هایی آروم به بهونه‌ی چک کردن چیزی، به سمت پله‌های ورودی هواپیما رفت.

عمدا زودتر از بقیه به اونجا اومده بود. یکی از مهمون‌دارهای ارشد و قدیمی هواپیمای شخصی‌شون، بالای پله‌ها ایستاده بود.


تهیونگ به اطراف نگاه کرد؛ بادیگاردها مشغول بودن و پدرش پشتش به اون بود.

سریع از پله‌ها بالا رفت. مهماندار با دیدنش تعظیم کرد..

_صبح بخیر قربان. خوش آمدید. همه‌چیز برای پرواز به سمت لندن آماده‌ست.

تهیونگ بدون اینکه جوابش رو بده دستش رو جلو برد و پاکت ضخیم و قهوه‌ای رنگی رو که پر از اسکناس‌ بود، به سرعت توی دست دختر فشرد.


دختر با تعجب و دستپاچگی به پاکت نگاه کرد و خواست حرفی بزنه که تهیونگ با لحنی بسیار پایین، رسا و کاملا جدی گفت..

تهیونگ:چیزی نگو.. فقط گوش بده. این چند برابر حقوق توئه. وقتی پدرم و لارا سوار هواپیما شدن و سراغ من رو گرفتن، بهشون میگی تهیونگ از دیشب حالش خوب نبود و به خاطر قرص‌هایی که مصرف کرده، الان توی اتاق شخصی تهِ هواپیما خوابیده. بهشون تاکید می‌کنی که خودش اکیدا خواسته کسی تحت هیچ شرایطی بیدارش نکنه تا هواپیما بشینه. فهمیدی؟

دختر با ترس و لکنت گفت..
_اما... اما قربان، آقای کیم بزرگ اگه بفهمن... من...

تهیونگ: تا زمانی که هواپیما بلند بشه، اون‌ها چیزی نمی‌فهمن. وقتی هم که بلند بشه، تو کاره‌ای نیستی. فقط همین رو بگو و تا آخر پرواز زیاد جلوی چشمشون نباش. زندگی من به این کارت بستگی داره..

دختر نگاهی به پاکتِ سنگین و بعد به چشمای مصمم و پر از التماس پنهونِ تهیونگ انداخت.

آب دهنش رو قورت داد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد و پاکت رو زیر کتش پنهون کرد.

تهیونگ پوزخند تلخی زد، کلاهش رو‌‌پایین‌تر کشید و از پله‌ها پایین اومد...
به جای اینکه به سمت جمع خانواده‌اش بره، از بین ماشین‌های حمل بار و در میان مه صبحگاهی، مسیرش رو به سمت خروجی پشتی باند کج کرد و رفت.
_ _ _ _

نیم ساعت بعد، هواپیما روی آسمون فرانسه اوج گرفته بود. لارا با یه لباس کرم‌رنگ شیک روی صندلی چرمی نشسته بود و مجله ورق می‌زد، اما اصلا تمرکز نداشت.
دیدگاه ها (۱۱)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟳 از زمان سوار شدن، هیچ اثر...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟴[ویو تهیونگ]توی تاکسی نشس...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟱با شنیدن اسم ا.ت از زبون پ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟰شنیدم که ا.ت با لحنی پر از...

✨REGRET✨PART: 1ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو لارا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط