میروم تابشوددرد من آرام به شعر

میروم تابشوددرد من آرام به شعر
منِ دل باخته را حسرتِ آغوش بس است
پس چه بهتر که شود عشق فراموش،،بس است
پیچ در پیچِ تنم در عطشِ عشقِ تو سوخت
می زنم قیدِ تو را دل شده مخدوش، بس است
صبح و ظهر و شبِ من یکسره شد دوزخِ عشق
مستی و میکده و ساقی و می نوش بس است
حال که شاهدِ قربانیِ قلبم شده ای،،
می روم ،این همه غم بر دل و بر دوش بس است
می روم تا بشود دردِ من آرام به شعر
قلبِ بیمار و دلِ خسته و خاموش بس است
عشق تلفیقِ قشنگی ست از احساس و امید
پس دگر با غم و با غصه هم آغوش بس است
دیدگاه ها (۹)

میدانی درفراقت چه میکشمدر فراقت اشکِ ماتم، دیدگانم را گر...

چرا پایان نمی یابد ز یادم یاد چشمانتمگر در خاطرت داری که دس...

اگر چشمانم محو تو میگشت تمام سفره احساسم را عاشقانه نذر اغوش...

سه تارم ، راست میگوید ، کمی ناکوک و بد حالممخالف میزنم ، زیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط