میروم تابشوددرد من آرام به شعر
میروم تابشوددرد من آرام به شعر
منِ دل باخته را حسرتِ آغوش بس است
پس چه بهتر که شود عشق فراموش،،بس است
پیچ در پیچِ تنم در عطشِ عشقِ تو سوخت
می زنم قیدِ تو را دل شده مخدوش، بس است
صبح و ظهر و شبِ من یکسره شد دوزخِ عشق
مستی و میکده و ساقی و می نوش بس است
حال که شاهدِ قربانیِ قلبم شده ای،،
می روم ،این همه غم بر دل و بر دوش بس است
می روم تا بشود دردِ من آرام به شعر
قلبِ بیمار و دلِ خسته و خاموش بس است
عشق تلفیقِ قشنگی ست از احساس و امید
پس دگر با غم و با غصه هم آغوش بس است
منِ دل باخته را حسرتِ آغوش بس است
پس چه بهتر که شود عشق فراموش،،بس است
پیچ در پیچِ تنم در عطشِ عشقِ تو سوخت
می زنم قیدِ تو را دل شده مخدوش، بس است
صبح و ظهر و شبِ من یکسره شد دوزخِ عشق
مستی و میکده و ساقی و می نوش بس است
حال که شاهدِ قربانیِ قلبم شده ای،،
می روم ،این همه غم بر دل و بر دوش بس است
می روم تا بشود دردِ من آرام به شعر
قلبِ بیمار و دلِ خسته و خاموش بس است
عشق تلفیقِ قشنگی ست از احساس و امید
پس دگر با غم و با غصه هم آغوش بس است
- ۴.۷k
- ۰۹ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط