میدانی درفراقت چه میکشم

میدانی درفراقت چه میکشم
در فراقت اشکِ ماتم، دیدگانم را گرفت
ناگهان بادی وزید، آرامِ جانم را گرفت
خانه ام ویرانه و کاشانه ام نابود شد
آه از دست فلک ، روح و روانم را گرفت
استخوانم سوخت از پروازت ای پروانه ام
حیف شد پروردگارم، پرنیانم را گرفت
نیست دیگر مونسی تا یار و غمخوارم شود
رفتنت آرامش ِ جان و جهانم را گرفت
نام ِ زیبای ِ تو را هر شب به لب می آورم
بی گمان بغض آمد و غم آشیانم را گرفت
دست در دست ِ خیالاتی پراز درد و جنون
خاطراتت، طاقت و تاب و توانم را گرفت
طعم ِ اشعارم همه تلخ و دلم لبریز ِ غم
حسرتِ آغوشِ تو صبر و امانم را گرفت
دیدگاه ها (۹)

چرا پایان نمی یابد ز یادم یاد چشمانتمگر در خاطرت داری که دس...

نام تو را بر بلندای اندیشه ها و باورها می رسانم.نمیگذارم به...

میروم تابشوددرد من آرام به شعرمنِ دل باخته را حسرتِ آغوش بس ...

اگر چشمانم محو تو میگشت تمام سفره احساسم را عاشقانه نذر اغوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط