چرا پایان نمی یابد ز یادم یاد چشمانت
چرا پایان نمی یابد ز یادم یاد چشمانت
مگر در خاطرت داری که دستم بوده دامانت
جفا کردی به من آخر در آن هنگام تنهایی
نماندی در وفاداری شکستی عهدو پیمانت
ز چشمم اشک خون آمد وُ پنهان کردم از رویت
مبادا اشک من بینی بریزد اشک چشمانت
عزیزِ بی نظبر از من حذر کن درد دوری را
که غم در سینه سنگین و ندارم تاب هجرانت
شبی باز آ به مهمانی در این خواب پریشانم
عجین کن این پریشانی به آن موی پریشانت
فراغت کرده ظلمانی سراسر زندگانی را
منوَر کن جهانم را بتابان ماه تابانت
به دستت خو گرفتم من به زخمانم بکش دستی
که درمان میکند دردم نوازشهای دستانت
مبر از خاطرت آسان مقررهای آتی را
بمان در عهد خود باقی کنم جانم به قربانت
نگاهت میزند آتش مثال عشق جان سوزت
که سوزاندی جگر تا دل میان عشق سوزانت
عزیزم مهربانی کن در این ایام پاپانی
لبت با خنده ای وا کن ببینم روی خندانت
ز شهر آرزوهایم کمی آهسته تر بگذر
که بوسم رد پایت را به یاد روز پایانت
برو ای نازنین اما دمی هم یادی از ما کن
سفر خوش بادت این روزُ خدا باشد نگهبانت
مگر در خاطرت داری که دستم بوده دامانت
جفا کردی به من آخر در آن هنگام تنهایی
نماندی در وفاداری شکستی عهدو پیمانت
ز چشمم اشک خون آمد وُ پنهان کردم از رویت
مبادا اشک من بینی بریزد اشک چشمانت
عزیزِ بی نظبر از من حذر کن درد دوری را
که غم در سینه سنگین و ندارم تاب هجرانت
شبی باز آ به مهمانی در این خواب پریشانم
عجین کن این پریشانی به آن موی پریشانت
فراغت کرده ظلمانی سراسر زندگانی را
منوَر کن جهانم را بتابان ماه تابانت
به دستت خو گرفتم من به زخمانم بکش دستی
که درمان میکند دردم نوازشهای دستانت
مبر از خاطرت آسان مقررهای آتی را
بمان در عهد خود باقی کنم جانم به قربانت
نگاهت میزند آتش مثال عشق جان سوزت
که سوزاندی جگر تا دل میان عشق سوزانت
عزیزم مهربانی کن در این ایام پاپانی
لبت با خنده ای وا کن ببینم روی خندانت
ز شهر آرزوهایم کمی آهسته تر بگذر
که بوسم رد پایت را به یاد روز پایانت
برو ای نازنین اما دمی هم یادی از ما کن
سفر خوش بادت این روزُ خدا باشد نگهبانت
- ۶.۲k
- ۰۹ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط