روز سوم بود
روز سوم بود.
یونا کنار سینک ایستاده بود.
تب داشت، پیشونیش خیسِ عرق بود، اما ظرف میشست.
درِ آشپزخونه باز شد.
شوگا ایستاد و همونجا فهمید حالش خوب نیست.
جلو اومد و مچ دست یونا رو گرفت.
داغ بود.
گفت:
«تب داری. دیگه ظرف نشور.»
یونا مکث کرد،
ولی دوباره ظرف رو زیر آب گرفت.
«تمومش میکنم.»
همین جواب باعث شد شوگا ناخواسته عصبی بشه.
صداش بالا رفت:
«گفتم بس کن!»
آب رو بست.
یونا جا خورد.
عصبانی شد، اما از درون با صدای داد ترسید.
با صدایی لرزون گفت:
«داد نزن… من دارم کارمو میکنم.»
همون لحظه،
با صدای داد شوگا،
اعضا با عجله وارد آشپزخونه شدن.
فضا سنگین شد.
یونا کنار سینک ایستاده بود.
تب داشت، پیشونیش خیسِ عرق بود، اما ظرف میشست.
درِ آشپزخونه باز شد.
شوگا ایستاد و همونجا فهمید حالش خوب نیست.
جلو اومد و مچ دست یونا رو گرفت.
داغ بود.
گفت:
«تب داری. دیگه ظرف نشور.»
یونا مکث کرد،
ولی دوباره ظرف رو زیر آب گرفت.
«تمومش میکنم.»
همین جواب باعث شد شوگا ناخواسته عصبی بشه.
صداش بالا رفت:
«گفتم بس کن!»
آب رو بست.
یونا جا خورد.
عصبانی شد، اما از درون با صدای داد ترسید.
با صدایی لرزون گفت:
«داد نزن… من دارم کارمو میکنم.»
همون لحظه،
با صدای داد شوگا،
اعضا با عجله وارد آشپزخونه شدن.
فضا سنگین شد.
- ۹۲
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط