شب که شد در خونه باز شد
شب که شد، درِ خونه باز شد.
اعضا خسته از تمرین دنس وارد شدن؛ عرقکرده، کوفته، ولی ساکتتر از همیشه.
چراغها روشن بود.
و یونا…
وسط خونه بود.
داشت زمین رو میکشید،
بعد رفت سراغ آشپزخونه،
بعد دوباره لباسها رو جمع کرد.
حرکتهاش سریعتر از همیشه بود،
بیوقفه،
انگار میخواست زمانِ از دسترفته رو جبران کنه.
جین اولین نفری بود که ایستاد.
با تعجب گفت:
«یونا… چرا اینقدر داری خودتو میکُشی؟»
یونا مکث نکرد.
حتی نگاه هم نکرد.
با صدایی که سعی میکرد عادی باشه گفت:
«خواب موندم.
نباید میخوابیدم.
کارا عقب افتاده.»
نامجون اخم کرد.
گفت:
«ما گفتیم امروز استراحت کن.»
یونا دستش رو محکمتر روی دستهی جارو فشار داد.
زیر لب، بیشتر با خودش تا بقیه، گفت:
«خدمتکار که استراحت نداره…
من باید زودتر بیدار میشدم.»
جیمین دلش فشرده شد.
تهیونگ لبش رو گزید.
جونگکوک آهسته گفت:
«ولی حالت خوب نبود…»
یونا اینبار ایستاد.
سرش پایین بود، ولی صدایش لرزید:
«بهونه نیست.
من وظیفه دارم.»
شوگا تا اون لحظه هیچ حرفی نزده بود.
ایستاده بود کنار در،
نگاهش قفل شده بود به یونا.
به دستهایی که میلرزید.
به شونههایی که هنوز از درد سفت بود.
به جملهای که بیشتر از هر غر قبلی توی سینهش کوبید:
«من باید.»
چیزی توی شوگا شکست.
برای اولین بار فهمید
که فشار واقعی،
همین «باید»هاست.
خونه پر از سکوت شد.
اما اینبار،
سکوت قبل از یه تغییر بود…
اعضا خسته از تمرین دنس وارد شدن؛ عرقکرده، کوفته، ولی ساکتتر از همیشه.
چراغها روشن بود.
و یونا…
وسط خونه بود.
داشت زمین رو میکشید،
بعد رفت سراغ آشپزخونه،
بعد دوباره لباسها رو جمع کرد.
حرکتهاش سریعتر از همیشه بود،
بیوقفه،
انگار میخواست زمانِ از دسترفته رو جبران کنه.
جین اولین نفری بود که ایستاد.
با تعجب گفت:
«یونا… چرا اینقدر داری خودتو میکُشی؟»
یونا مکث نکرد.
حتی نگاه هم نکرد.
با صدایی که سعی میکرد عادی باشه گفت:
«خواب موندم.
نباید میخوابیدم.
کارا عقب افتاده.»
نامجون اخم کرد.
گفت:
«ما گفتیم امروز استراحت کن.»
یونا دستش رو محکمتر روی دستهی جارو فشار داد.
زیر لب، بیشتر با خودش تا بقیه، گفت:
«خدمتکار که استراحت نداره…
من باید زودتر بیدار میشدم.»
جیمین دلش فشرده شد.
تهیونگ لبش رو گزید.
جونگکوک آهسته گفت:
«ولی حالت خوب نبود…»
یونا اینبار ایستاد.
سرش پایین بود، ولی صدایش لرزید:
«بهونه نیست.
من وظیفه دارم.»
شوگا تا اون لحظه هیچ حرفی نزده بود.
ایستاده بود کنار در،
نگاهش قفل شده بود به یونا.
به دستهایی که میلرزید.
به شونههایی که هنوز از درد سفت بود.
به جملهای که بیشتر از هر غر قبلی توی سینهش کوبید:
«من باید.»
چیزی توی شوگا شکست.
برای اولین بار فهمید
که فشار واقعی،
همین «باید»هاست.
خونه پر از سکوت شد.
اما اینبار،
سکوت قبل از یه تغییر بود…
- ۱۲۰
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط