{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی زیاد بیرون میمونی... Part.1

وقتی زیاد بیرون میمونی... Part.1

ویو ا.ت:

شب خیلی بدی بود. خیلی بد. من و تهیونگ دوسال بود که باهم رابطه داشتیم. من واقعا عاشقش بودم و هنوز هستم و اون هم عاشقم بود و همیشه این رو نشون میداد. ولی الان... یعنی هنوزم عاشقم بود؟ نمیدونم چرا و چطوری امشب دعوامون شد، یادم نمیاد هیچوقت اینطوری دعوا کرده باشیم. هنوز حرفاش تو گوشم بود. "کاش هیچوقت باهات آشنا نمیشدم" یا "اصلا نمیدونم لیاقت اینهمه عشقی که بهت داده بودمو داشتی یا نه". بغضم گرفته بود. حرفاش مثل یه ضربه محکم به من میخورد و منو بیشتر خرد میکرد. از حرفاش تو شوک بودم. یعنی اون حرفا از ته دلش بود؟ خیلی دلم شکست. درک نمیکردم، چش شده بود؟
ژاکتمو گرفتم و از خونه رفتم بیرون تا یکم قدم بزنم. شب بود و هوا هم کمی سرد بود ولی بازم اوکی بود. یکمی قدم زدم نمیدونم چقدر از خونه دور شدم و یا چقدر بیرون بودم. تو حال خودم بودم که یهو دیدم بارون گرفته، خیلی شدید بود و منم چتر نداشتم. دور و برمو نگاه کردم، خیلی از خونه دور شده بودم. دستمو کردم تو جیبم تا گوشیمو دربیارم و به تهیونگ زنگ بزنم. وای نه! گوشیمو خونه جا گذاشتم. وای نه نه نه. هیچ ماشینی از اون دور و بر رد نمیشد و بارون هم شدید تر شده بود. میلرزیدم و حالم اصلا خوب نبود...

ویو تهیونگ:

خیلی عصبی بودم. امروز داخل شرکت با یکی دعوا کردم و مجبور شدم اخراجش کنم. وقتی اومدم خونه انقدر عصبی بودم که حتی با ا.ت هم بحثم شد. حرفایی زدم که واقعا از ته دلم نبود و باعث شد قلب ا.ت بشکنه. من بدجوری خراب کرده بودم. دیدم که ا.ت از خونه رفت بیرون اما اهمیتی ندادم، با خودم فکر کردم یکم نیاز به فضا داره.
روی مبل نشسته بودم و سرمو بین دستام گرفته بودم. واقعا مغزم آشفته بود. من قلب پرنسس کوچولومو با حرفام شکستم.
از بیرون صدای رعد و برق شنیدم. بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. بارون شدیدی داشت میبارید. کمی منتظر ا.ت موندم. ده دقیقه، بیست دقیقه، چهل دقیقه، یکساعت، ولی ا.ت هنوز نیومده بود. ساعت رو نگاه کردم. 12 شب بود و اون هنوز نیومده بود. به گوشیش زنگ زدم اما صدای زنگ گوشیش رو از روی میز آشپزخونه شنیدم. گوشیشو جا گذاشته بود.
دیگه واقعا داشتم نگرانش میشدم، پس سوییچ ماشین و کاپشنمو گرفتم و رفتم تا ا.ت رو پیدا کنم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۲)

وقتی پدرته... Part.5 ویو یونگی: بالاخره به بیمارستان رسیدم. ...

وقتی پدرته... Part.4ویو ا.ت:هنوز فکرم پیش سوهی بود. بالاخره ...

A love that begins with jealousy ✨part3:ویو صبح: پاشدم امروز...

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط