در سایه ی گذشته🌑
در سایه ی گذشته🌑
# قسمت دهم: «ناهار» 🍜
---
### رستوران کوچیک نزدیک دانشگاه
ساسکه و ناروتو، رو یه میز کنار پنجره نشسته بودن. ناروتو، طبق قولش، داشت با سرعت وحشتناکی غذا میخورد.
**ساسکه:** *(با چشمای گشاد، نگاهش میکنه)* جدی گفته بودی که خیلی میخوری...
**ناروتو:** *(با دهن پر)* بهت گفتم که! 😋
**ساسکه:** *(سرش رو تکون میده، ولی یه لبخند محو رو لبشه)* حداقل یهکم آرومتر بخور، جایی نمیره.
**ناروتو:** *(بالاخره یه نفس میکشه، لبخند بزرگی میزنه)* خب... حالا نوبت توئه. بگو از خودت. رشتهی حقوق چطوره؟
**ساسکه:** *(شونه بالا میندازه)* خوبه. سخته، ولی خوبه. برادرم همیشه میگه اگه بخوام موفق بشم، باید سختکوش باشم.
**ناروتو:** برادرت؟
**ساسکه:** ایتاچی. باهاش زندگی میکنم. یه شرکت عطرسازی معروف داره.
**ناروتو:** *(با چشمای برقزده)* وای جدی؟! پس تو پولداری!
**ساسکه:** *(میخنده — یه خندهی واقعی، نادر)* اون پولداره. من فقط برادرشم.
یه سکوت راحت بینشون افتاد. ناروتو، برای اولین بار، دست از شوخی برداشت و با کنجکاوی واقعی نگاهش کرد.
**ناروتو:** *(آرومتر)* میدونی، خیلی وقته با کسی اینقدر راحت نبودم.
ساسکه یه لحظه نگاهش کرد، انگار داشت چیزی رو تو ذهنش میسنجید.
**ساسکه:** *(با صداقتی غیرمنتظره)* منم همینطور.
نگاهشون یه لحظه بیشتر از حد معمول رو هم موند — یه لحظه که هر دو حسش کردن، ولی هیچکدوم جرأت نکردن اسمش رو بذارن.
**ناروتو:** *(برای فرار از اون سکوت سنگین، با خنده)* خب! دفعهی بعد نوبت منه که ناهار بخرم! 🍔
**ساسکه:** *(با پوزخند)* با کدوم پول؟
**ناروتو:** *(با غرور دروغین)* جزئیات! فقط بدون که یه روز، اوچیها ساسکه، بهت ناهار میخرم که هیچوقت فراموش نکنی!
ساسکه فقط سرش رو تکون داد، ولی تو دلش، یه چیزی گرم شده بود که مدتها بود حسش نکرده بود.
---
پایان قسمت دهم! 🍜💫
# قسمت دهم: «ناهار» 🍜
---
### رستوران کوچیک نزدیک دانشگاه
ساسکه و ناروتو، رو یه میز کنار پنجره نشسته بودن. ناروتو، طبق قولش، داشت با سرعت وحشتناکی غذا میخورد.
**ساسکه:** *(با چشمای گشاد، نگاهش میکنه)* جدی گفته بودی که خیلی میخوری...
**ناروتو:** *(با دهن پر)* بهت گفتم که! 😋
**ساسکه:** *(سرش رو تکون میده، ولی یه لبخند محو رو لبشه)* حداقل یهکم آرومتر بخور، جایی نمیره.
**ناروتو:** *(بالاخره یه نفس میکشه، لبخند بزرگی میزنه)* خب... حالا نوبت توئه. بگو از خودت. رشتهی حقوق چطوره؟
**ساسکه:** *(شونه بالا میندازه)* خوبه. سخته، ولی خوبه. برادرم همیشه میگه اگه بخوام موفق بشم، باید سختکوش باشم.
**ناروتو:** برادرت؟
**ساسکه:** ایتاچی. باهاش زندگی میکنم. یه شرکت عطرسازی معروف داره.
**ناروتو:** *(با چشمای برقزده)* وای جدی؟! پس تو پولداری!
**ساسکه:** *(میخنده — یه خندهی واقعی، نادر)* اون پولداره. من فقط برادرشم.
یه سکوت راحت بینشون افتاد. ناروتو، برای اولین بار، دست از شوخی برداشت و با کنجکاوی واقعی نگاهش کرد.
**ناروتو:** *(آرومتر)* میدونی، خیلی وقته با کسی اینقدر راحت نبودم.
ساسکه یه لحظه نگاهش کرد، انگار داشت چیزی رو تو ذهنش میسنجید.
**ساسکه:** *(با صداقتی غیرمنتظره)* منم همینطور.
نگاهشون یه لحظه بیشتر از حد معمول رو هم موند — یه لحظه که هر دو حسش کردن، ولی هیچکدوم جرأت نکردن اسمش رو بذارن.
**ناروتو:** *(برای فرار از اون سکوت سنگین، با خنده)* خب! دفعهی بعد نوبت منه که ناهار بخرم! 🍔
**ساسکه:** *(با پوزخند)* با کدوم پول؟
**ناروتو:** *(با غرور دروغین)* جزئیات! فقط بدون که یه روز، اوچیها ساسکه، بهت ناهار میخرم که هیچوقت فراموش نکنی!
ساسکه فقط سرش رو تکون داد، ولی تو دلش، یه چیزی گرم شده بود که مدتها بود حسش نکرده بود.
---
پایان قسمت دهم! 🍜💫
- ۱۵۸
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط