در سایه ی گذشته🌑
در سایه ی گذشته🌑
# قسمت هشتم: «سنگینی سکوت»
---
### شب قبل از جلسه — آپارتمان اوبیتو
اوبیتو رو کاناپه نشسته بود، پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود، نگاهش خیره به یه نقطهی نامعلوم رو دیوار. کاکاشی، که برای شام اومده بود، متوجه شد اوبیتو حتی دست به غذاش نزده.
**کاکاشی:** *(آروم میشینه کنارش)* حتی یه لقمه هم نخوردی.
**اوبیتو:** *(بدون اینکه نگاهش رو برگردونه)* گشنم نیست.
**کاکاشی:** اوبیتو...
**اوبیتو:** *(یهو، با صدایی که سعی میکنه محکم باشه ولی میلرزه)* هر بار که مادارا میگه میخواد در مورد پدر و مادرم حرف بزنه، یعنی یه چیزی میخواد ازم بگیره. همیشه همینجوری بوده.
کاکاشی دستشو گذاشت رو دست اوبیتو.
**کاکاشی:** فکر میکنی امشب چی میخواد بگه؟
**اوبیتو:** *(نفس عمیقی میکشه، صداش میشکنه)* نمیدونم. و همین ندونستن... داره دیوونهم میکنه.
سکوت اتاق رو پر کرد. کاکاشی، بدون حرف اضافه، اوبیتو رو تو بغلش کشید. اوبیتو، برای یه لحظه، مقاومت کرد — عادتش بود، همیشه سعی میکرد قوی بهنظر برسه — ولی بعد، تسلیم شد و سرش رو رو شونهی کاکاشی گذاشت.
**اوبیتو:** *(زمزمه)* میترسم، کاکاشی. از چیزایی که ممکنه بشنوم.
**کاکاشی:** *(آروم، بوسهای رو موهاش میزنه)* هرچی که باشه، تنها نیستی. فردا با هم میریم.
**اوبیتو:** *(سرش رو بالا میگیره، با تعجب)* میخوای بیای؟
**کاکاشی:** *(با اطمینان)* فکر کردی میذارم تنها بری تو یه اتاق با اون مرد؟ نه.
اوبیتو، برای اولین بار اون شب، یه لبخند کوچیک زد.
---
### همون شب، دیرتر
هر دو، رو تخت دراز کشیده بودن، اوبیتو تو بغل کاکاشی. صدای نفسهای آرومشون تنها صدای اتاق بود.
**اوبیتو:** *(نیمهخواب، زمزمه)* هرچی فردا بشه... ممنونم که کنارمی.
**کاکاشی:** *(آروم، دستشو رو موهای اوبیتو میکشه)* همیشه، اوبیتو. همیشه.
ولی تو دل کاکاشی، یه نگرانی نامعلوم داشت شکل میگرفت — انگار خودشم حس میکرد، فردا، یه چیزی قراره تغییر کنه.
---
پایان قسمت هشتم!
# قسمت هشتم: «سنگینی سکوت»
---
### شب قبل از جلسه — آپارتمان اوبیتو
اوبیتو رو کاناپه نشسته بود، پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود، نگاهش خیره به یه نقطهی نامعلوم رو دیوار. کاکاشی، که برای شام اومده بود، متوجه شد اوبیتو حتی دست به غذاش نزده.
**کاکاشی:** *(آروم میشینه کنارش)* حتی یه لقمه هم نخوردی.
**اوبیتو:** *(بدون اینکه نگاهش رو برگردونه)* گشنم نیست.
**کاکاشی:** اوبیتو...
**اوبیتو:** *(یهو، با صدایی که سعی میکنه محکم باشه ولی میلرزه)* هر بار که مادارا میگه میخواد در مورد پدر و مادرم حرف بزنه، یعنی یه چیزی میخواد ازم بگیره. همیشه همینجوری بوده.
کاکاشی دستشو گذاشت رو دست اوبیتو.
**کاکاشی:** فکر میکنی امشب چی میخواد بگه؟
**اوبیتو:** *(نفس عمیقی میکشه، صداش میشکنه)* نمیدونم. و همین ندونستن... داره دیوونهم میکنه.
سکوت اتاق رو پر کرد. کاکاشی، بدون حرف اضافه، اوبیتو رو تو بغلش کشید. اوبیتو، برای یه لحظه، مقاومت کرد — عادتش بود، همیشه سعی میکرد قوی بهنظر برسه — ولی بعد، تسلیم شد و سرش رو رو شونهی کاکاشی گذاشت.
**اوبیتو:** *(زمزمه)* میترسم، کاکاشی. از چیزایی که ممکنه بشنوم.
**کاکاشی:** *(آروم، بوسهای رو موهاش میزنه)* هرچی که باشه، تنها نیستی. فردا با هم میریم.
**اوبیتو:** *(سرش رو بالا میگیره، با تعجب)* میخوای بیای؟
**کاکاشی:** *(با اطمینان)* فکر کردی میذارم تنها بری تو یه اتاق با اون مرد؟ نه.
اوبیتو، برای اولین بار اون شب، یه لبخند کوچیک زد.
---
### همون شب، دیرتر
هر دو، رو تخت دراز کشیده بودن، اوبیتو تو بغل کاکاشی. صدای نفسهای آرومشون تنها صدای اتاق بود.
**اوبیتو:** *(نیمهخواب، زمزمه)* هرچی فردا بشه... ممنونم که کنارمی.
**کاکاشی:** *(آروم، دستشو رو موهای اوبیتو میکشه)* همیشه، اوبیتو. همیشه.
ولی تو دل کاکاشی، یه نگرانی نامعلوم داشت شکل میگرفت — انگار خودشم حس میکرد، فردا، یه چیزی قراره تغییر کنه.
---
پایان قسمت هشتم!
- ۱۱۱
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط