{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سایه ی گذشته🌑

در سایه ی گذشته🌑

# قسمت نهم: «روبه‌رو 🖤»

---

### صبح روز بعد — ساختمان اداری، طبقه‌ی بالا

اوبیتو و کاکاشی، دست‌به‌دست، جلوی در دفتر مادارا ایستادن. اوبیتو نفس عمیقی کشید.

**اوبیتو:** *(زیر لب)* آماده‌ام.

**کاکاشی:** *(دستشو محکم‌تر فشار می‌ده)* من همین‌جام.

در باز شد. مادارا، پشت میز بزرگش نشسته بود، صورتش بی‌احساس مثل همیشه.

**مادارا:** *(نگاهی به کاکاشی می‌ندازه، با تحقیر)* فکر نمی‌کردم این‌قدر به هم وابسته بشین.

**اوبیتو:** *(محکم می‌شینه، صداش این‌بار نمی‌لرزه)* هرچی می‌خوای بگی، جلوی اون بگو. دیگه چیزی برای پنهون کردن ازش ندارم.

مادارا یه لحظه سکوت کرد، انگار داشت وزن این جمله رو می‌سنجید. بعد، یه پوشه رو روی میز گذاشت.

**مادارا:** خب. پس بذار شروع کنم با یه سؤال ساده... 🗂️

اوبیتو و کاکاشی، هر دو، نفسشون رو حبس کردن.

**مادارا:** *(آروم، سنگین)* فکر می‌کنی مرگ پدر و مادرت... یه تصادف بود؟

قلب اوبیتو یه لحظه از تپش ایستاد.

---

پایان قسمت نهم!
دیدگاه ها (۰)

در سایه ی گذشته🌑# قسمت دهم: «ناهار» 🍜---### رستوران کوچیک نز...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۵: «شب دوتایی» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپار...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت هشتم: «سنگینی سکوت»---### شب قبل از ج...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت هفتم: «قدم‌های نزدیک»---### پارک شهر ...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت پنجم: «قدم‌های اول»---### یک هفته بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط