{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[♡part¹⁸♡]
ویوی نیکولاس
روز ها از اون اتفاق گذشته،الینا انگار حتی بدتر از قبل شده.خیلی تو فکر فرو میره،تقصیر منه.نباید با خودم میبردمش اونجا.انگار حس میکنه اینم تقصیر اونه.پس دیگه از هیچی مطلعش نکردم.خودم تحقیقات رو تنها ادامه دادم،چون الان دیگه فقط بحث انتقام الینا نبود،میخواستم کسی که الینا رو به این وضع انداخته رو مجازات کنم،وقتی پیداش کردم انقدر شکنجش کنم تا ارزوی مرگ کنه اما اول باید پیداش میکردم،امروز الینا تمرین باله داشت و منم تو این فرصت کلبه رو جست و جو کردم.یه سری اثر انگشت روی وسایل پیدا کردم و دادم برسی کنن.توی کلبه تنها مونده بودم،اطراف رو نگاه میکردم که با ضربه ی محکمی به سرم همه چیز سیاه شد.
ویوی الینا
منتظر نیک بودم که بیاد دنبالم اما خبری ازش نشد،نمیدونم چرا اما دلشوره ی بدی داشتم،پس به جای خونه رفتم سمت پنت هاوسش.در زدم اما خدمتکارش جواب داد و گفت که هنوز برنگشته خونه.
-نمیدونید کجا رفته بود؟
&فک میکنم یه چیزی مثل رفتن به یه کلبه ای میگفتن
تشکر کردم و رفتم سمت ماشینم.باز داده یه غلطی میکنه،قسم میخورم پیداش کردم خودم خفش میکنم.سمت کلبه رفتم و جلوی اون ایستادم.از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل.
-نیکولاس،چرا اومدی-
اما تنها چیزی که پیدا کردم کلبه ی خالی بود،سمت در پشتی رفتم و دیدم در بازه و رد کشیدن چیزی روی زمینه،رد رو دنبال کردم و رسیدم به جایی نزدیک جاده خاکی نزدیک جنگل،اونجا رد متوقف شده بود و جای چرخ ماشین جایگزین شده بود و چند قطره خون ریخته بود،به رد زل زده بودم که...
دیدگاه ها (۳)

[☆part³⁹☆]ویوی الکساندربعد از ساعت ها عشق بازی و اذیت کردنش ...

[♡part¹⁹♡]صدای تیر توی هوا پیچید،درد وحشتناکی توی بازوم احسا...

[☆part³⁸☆]ناگهان دز پشت سرم صدایی اومد و اسمون روشن شد.برگشت...

[♡part¹⁷♡]باسرعت رفتم داخل و با چهره ی رنگ پریده ی الینا رو ...

[♡part¹⁶♡]ویوی نیکولاس.صبح با سردرد و تخت خالی رو به رو شدم،...

[♡part⁵♡]ویوی الیناواقعا روی اعصابم بود،هر لباسی که انتخاب ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط