part
[♡part¹⁹♡]
صدای تیر توی هوا پیچید،درد وحشتناکی توی بازوم احساس کردم و شروع کرد به خون امدن.برگشتم سمت صدا،یکی از ادم های نیک بود.میدونم چون زیاد باهاش دیده بودمش
-احمق چه غلطی داری میکنی؟!
€خانوم الینا؟خیلی متاسفم فکر کردم غریبه این چون اقای نیک گفته بودن کسی اجازه ی ورود نداره.
به بازوم نگاه کردم،فقط خراشیده بود اما خونریزی داشت
€میخواید بریم بیمارستان؟
-نیازی نیست.نیک یعنی..نیکولاس کجاست؟
€اخرین بار همینجا بودن.اما یه ساعتی هست غیب شدن.بچه ها دارن دنبالش میگردن.
-اینجا دوربین مدار بسته داره؟
€خیر.
-پس باید دنبال رد بریم.دنبالم بیا.
از بچگی برادرم و بابام و حتی حود نیک برای اینجور موقعیت ها امادم کرده بودن،میدونستم مسیر یه جایی رو خوب پیدا کنم.دنبال مسیر چرخ ماشین رفتیم،ساعت ها پیاده روی بود
€چقدر دیگه باید بریم؟
-غر نزن و راه بیا.
حدود دو ساعت بود که داشتیم پیاده روی میکردیم،خورشید تقریبا غروب کرده بود،رسیدیم به یه ماشین suv مشکی که کنار یه جاده ی خیلی باریک پارک شده بود،داخلش رو نگاه کردم،رد خون روی صندلی عقب بود.همین نگرانیم رو بیشتر کرده بود،نمیخواستم نیکو به خواطر من اسیبی ببینه اما همه چیز درباره این مسیر به طرز ناخوش ایندی اشنا بود.از جاده باریک وارد چنگل شدیم و به یه انبار قدیمی رسیدیم،با دیدن انبار نفسم برید و خشکم زد...
صدای تیر توی هوا پیچید،درد وحشتناکی توی بازوم احساس کردم و شروع کرد به خون امدن.برگشتم سمت صدا،یکی از ادم های نیک بود.میدونم چون زیاد باهاش دیده بودمش
-احمق چه غلطی داری میکنی؟!
€خانوم الینا؟خیلی متاسفم فکر کردم غریبه این چون اقای نیک گفته بودن کسی اجازه ی ورود نداره.
به بازوم نگاه کردم،فقط خراشیده بود اما خونریزی داشت
€میخواید بریم بیمارستان؟
-نیازی نیست.نیک یعنی..نیکولاس کجاست؟
€اخرین بار همینجا بودن.اما یه ساعتی هست غیب شدن.بچه ها دارن دنبالش میگردن.
-اینجا دوربین مدار بسته داره؟
€خیر.
-پس باید دنبال رد بریم.دنبالم بیا.
از بچگی برادرم و بابام و حتی حود نیک برای اینجور موقعیت ها امادم کرده بودن،میدونستم مسیر یه جایی رو خوب پیدا کنم.دنبال مسیر چرخ ماشین رفتیم،ساعت ها پیاده روی بود
€چقدر دیگه باید بریم؟
-غر نزن و راه بیا.
حدود دو ساعت بود که داشتیم پیاده روی میکردیم،خورشید تقریبا غروب کرده بود،رسیدیم به یه ماشین suv مشکی که کنار یه جاده ی خیلی باریک پارک شده بود،داخلش رو نگاه کردم،رد خون روی صندلی عقب بود.همین نگرانیم رو بیشتر کرده بود،نمیخواستم نیکو به خواطر من اسیبی ببینه اما همه چیز درباره این مسیر به طرز ناخوش ایندی اشنا بود.از جاده باریک وارد چنگل شدیم و به یه انبار قدیمی رسیدیم،با دیدن انبار نفسم برید و خشکم زد...
- ۲.۲k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط