فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۴۹
تهیونگ : نه اشتباه کردی پدر اصل ماجرا چیزه دیگی بود
جیمین با همان عصبانیت از همه بشریت که داشت و اینکه تهیونگ نقشه اش را فهمیده باشه و این فقد براش یک حدس بود با قدم های سریع و سردی و بدنش کتش را از رو پشت صندلی برداشت و به قدم های خودش رو زمین میرفت ولی صدا شکستن شیشه رو زمین باعث نگاه کردن همه بجز ات شدن
بااینکه تهیونگ حقدار داده بود به همسرش که خودش حرف میزنه سوجین زود تر دست به کار شده بود با تیکی از شیشه با سرعت سمته جیمین آمد...... جیمین حدس اش درست بود و به این ماجرا پیبرد به سوجین خیره شد بود بودن هیچ واکنشی و سرد بودن بودن هیچ حرفی یا حرکتی دست تو جیب شلوار ایستاده روبه رو سوجین .. بلخره این مادر غم زده نزدیکش شد و همان دقیقه که در یک سانتی اش ایستاد یقه جیمین را محکم گرفته و تیکه شیشه را سمته گردنش برد با چشم های مثال خون و اشک های خشک شده رو گونه اش و جای ریمل اش زیره چشم هایش ... با بغض گفت ... سوجین : رو یک سفره نشستیم سره ... بشقابی که خودم آماده کرده بودم..... ولی به گرگ سرپناه داده بودم آره..... باز هم صداش. را بالا تر برد .... سوجین: اره ....
جیمین بدون پلک زدن یا واکنش پشیمانی به این مادر با سرعت بردن بالا حرفاش و صدا بلند و نفرت میان دندان هایش غرید ... جیمین: بسه دیگه جئون سوجین فرار کردن رو خوب بلدی خوب وقتی آزارش میداد تا زجر کشیدن مادرم رو بفهمید شما دوتا اون وقت چی داشتی با شوهرت لاس میزدی
سوجین: ... چی .. عوضی میفهمی چیداری میگی ها
تهیونگ : آروم باش سوجین با حرف زدن هم میشه
جیمین: آره میشه ... دیدی جئون سوجین دیدی حرف زدن چیزی که تو بلد نیستی
سوجین: تو با دخترم .. چیکار کردی ها
بغض در اخره راه کرد و گذاشت اشک هایش جاری شدن .... با گریه تو چشم های گرگ خیره شد
سوحین : تو چجوری دلت اومد .... ها ع...وضی ... اون فقد ...۱۶ سالش بود ..
جیمین.: جئون سوجین تو باعث شدی ... مادرم سختی بکشه این که صحن بود ... اگه نقشم درست پیش میرفت و عاشق اون دختر لعنتی تو نمیشدم الان اون حتی چشم هم نداشت
سوجین گریه هایش زیاد و شیشه بیشتر در گردن نرم جیمین فروع رفت.... تهیونگ با عجله سمتش رفت و دستش را گرفت.... تهیونگ: بس کن
سوجین: تو .... پسر جونکوک هستی آره ... با شنیدن این حرف جیمین برای لحظه ای بیشتر گرگش در میان بدنش فعال شد ...
جیمین : جئون جونکوک!
حرفش را در میان دهنش نصف گذاشته و آب دهنش را قورت داد....
سوجین: خودم میکشمت عوضی..... تیکه شیشه را بیشتر فروع برده بود و خال که خون رو دست سوجین راه شده بود و گریه های این مادر تمامی نداشت انگار جلو یک گرگ بیرحم ایستاده بود...
سوجین: دلت الان رو من نمیسوزه ....
پارت ۲۴۹
تهیونگ : نه اشتباه کردی پدر اصل ماجرا چیزه دیگی بود
جیمین با همان عصبانیت از همه بشریت که داشت و اینکه تهیونگ نقشه اش را فهمیده باشه و این فقد براش یک حدس بود با قدم های سریع و سردی و بدنش کتش را از رو پشت صندلی برداشت و به قدم های خودش رو زمین میرفت ولی صدا شکستن شیشه رو زمین باعث نگاه کردن همه بجز ات شدن
بااینکه تهیونگ حقدار داده بود به همسرش که خودش حرف میزنه سوجین زود تر دست به کار شده بود با تیکی از شیشه با سرعت سمته جیمین آمد...... جیمین حدس اش درست بود و به این ماجرا پیبرد به سوجین خیره شد بود بودن هیچ واکنشی و سرد بودن بودن هیچ حرفی یا حرکتی دست تو جیب شلوار ایستاده روبه رو سوجین .. بلخره این مادر غم زده نزدیکش شد و همان دقیقه که در یک سانتی اش ایستاد یقه جیمین را محکم گرفته و تیکه شیشه را سمته گردنش برد با چشم های مثال خون و اشک های خشک شده رو گونه اش و جای ریمل اش زیره چشم هایش ... با بغض گفت ... سوجین : رو یک سفره نشستیم سره ... بشقابی که خودم آماده کرده بودم..... ولی به گرگ سرپناه داده بودم آره..... باز هم صداش. را بالا تر برد .... سوجین: اره ....
جیمین بدون پلک زدن یا واکنش پشیمانی به این مادر با سرعت بردن بالا حرفاش و صدا بلند و نفرت میان دندان هایش غرید ... جیمین: بسه دیگه جئون سوجین فرار کردن رو خوب بلدی خوب وقتی آزارش میداد تا زجر کشیدن مادرم رو بفهمید شما دوتا اون وقت چی داشتی با شوهرت لاس میزدی
سوجین: ... چی .. عوضی میفهمی چیداری میگی ها
تهیونگ : آروم باش سوجین با حرف زدن هم میشه
جیمین: آره میشه ... دیدی جئون سوجین دیدی حرف زدن چیزی که تو بلد نیستی
سوجین: تو با دخترم .. چیکار کردی ها
بغض در اخره راه کرد و گذاشت اشک هایش جاری شدن .... با گریه تو چشم های گرگ خیره شد
سوحین : تو چجوری دلت اومد .... ها ع...وضی ... اون فقد ...۱۶ سالش بود ..
جیمین.: جئون سوجین تو باعث شدی ... مادرم سختی بکشه این که صحن بود ... اگه نقشم درست پیش میرفت و عاشق اون دختر لعنتی تو نمیشدم الان اون حتی چشم هم نداشت
سوجین گریه هایش زیاد و شیشه بیشتر در گردن نرم جیمین فروع رفت.... تهیونگ با عجله سمتش رفت و دستش را گرفت.... تهیونگ: بس کن
سوجین: تو .... پسر جونکوک هستی آره ... با شنیدن این حرف جیمین برای لحظه ای بیشتر گرگش در میان بدنش فعال شد ...
جیمین : جئون جونکوک!
حرفش را در میان دهنش نصف گذاشته و آب دهنش را قورت داد....
سوجین: خودم میکشمت عوضی..... تیکه شیشه را بیشتر فروع برده بود و خال که خون رو دست سوجین راه شده بود و گریه های این مادر تمامی نداشت انگار جلو یک گرگ بیرحم ایستاده بود...
سوجین: دلت الان رو من نمیسوزه ....
- ۱۱.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط