بلا خانم

_:بلا خانم
بلا:سویون خانم
_:اونی که پیشت باید میساکی باشه
بلا:چی میخوای؟
_:خودت خوب میدونی
بلا:اما قرار نیست بهش برسی
_:از کجا میدونی؟
بلا:چون من میگم
_:هه...چون تو گفتی باید دنیا رو به آتیش بکشونیم نه؟
بلا:در عوض دست کشیدن از هدفت...چی میخوای؟
_:هدفم رو میخوام...آسمون به زمین هم بیاد من بدستش میارم
بلا:دستامو کوبوندم رو میز و خیز برداشتم سمتش و نگاهمو به چشماش دوختم:آسمون به زمین؟هه این سهله اگه کل جهان و سیاره هاش هم نابود بشن...نمیزارم به هدفت برسی...اینو یادت نره
از اونجا فاصله گرفته و رفتم سمت در....میساکی هم پشتم اومد و قبل از اینکه از در بریم بیرون...میساکی دست به جیب بهش نگاه کرد و از جیبش جعبه ای درآورد و انداخت سمتش...اونم گرفت..و بعد با لحن جدی و لبخند کجی گفت

میساکی:پشت میله ها به دردت میخوره
چشمکی زد و ازونجا زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم

با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:چشمک آخری رو خوب اومدی خیلی عالی بود....
میساکی:اره دیگه....یکم رو مخ بازی
یدونه زدم به سرش و گفتم:خفن خودمی
میساکی نیشکونم گرفت و با لبخند رو مخی گفت:اسکل خودمی
با حالت مسخره ای گفتم:هرهرهر
دیدگاه ها (۱۰)

#رمان #چشمان_سیاه #BTS #part:۲۸بلا:منظورت چیه؟یعنی چی که جیم...

#رمان #چشمان_سیاه #BTS #part:۲۹بلا بادیدنش یک احساس عجیبی کر...

#رمان #چشمان_سیاه#BTS #part:۲۷۳ روز از روز معامله و اومدن بل...

_:اوه...خانما آرام‌تر...میترسم زمین اتیش بگیرهمیساکی:زمین بد...

برادرای هایتانی پارت ۱۴

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۰ با خودم فک کردم اگه جیمین...

Sunflower part : 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط